در بهت و ناباوری و تاثر بودیم توان تصمیم گیری نداشتیم. اما هنوز جمله او تمام شده نشده بود که یک نفر با عجله از دفتر آمد و صدایش کرد و به گوشه ای برد و آهسته با او گفت و گو کرد. سپس آن افسر هم به دفتر رفت تا با تلفن کسب تکلیف کند.( از کدام مقام؟ نمی دانم) و پس از چند دقیقه با حالتی افسرده آمد و گفت دستور داده شده و حتما جناز ها را تا امشب باید از اینجا بیرون ببرید. همه ما در بهت فرو رفته بودیم. چگونه؟ چرا؟ یکی از یاران افسر ما در حالیکه از شدت تاثر اشک می ریخت و می لرزید فریاد زد: "ما امروز صبح راهنما و برادر خودمان را صحیح و سالم آورده ایم و در کاخ ادگستری به شما تحویال داده ایم و حال شما به ما تکلیف می کنید جنازه پاره آن ها آنها را حتما تا شب از اینجا بیرون ببریم؟"
همه حاضران می گریستند. افسر پیام آور نیز سخت دستخوش تاثر شده بود، با احترام دوست افسر ما را کناری کشید و به زبان ترکی مطالبی به نجوا به او گفت.( ایشان هر دو همشهری کسروی و از اهالی آذربایجان بودند) بعدها دانستیم که به او گفته بود که طبق اطلاعی که هم اکنون از اداره آگاهی شهربانی و رکن ۲ ستاد ارتش به پزشک قانونی رسیده گروهی از بازاریان و متعصبین مذهبی آزادی قاتلین را که بازداشت شده اند را تقاضا دارند. و گفته اند که اگر آنها را تا امشب آزاد نکنید ساختمان پزشکی قانونی و دادگستری را به آتش می کشیم که با جنازه آن ملاعین خاکستر شود.
ما فقط نعره خروشان افسر همباور خود را شنیدیم که می گفت: به جهنم. بگذار این بیدادگستری بسوزد. بهتر که کسروی و حدادپور هم بسوزند و خاکستر شوند. ما جسم بیجان آنها را نمی خواهیم، ما زنده آن ها را می خواستیم و زار زار می گریست. به من گفت: بیایید بروید به فکر زنده ها باشیم. نماینده پزشکی قانونی کنار ملک نژاد رفت و گفته های افسر شهربانی را برای او باز گفت. پیرمرد با تاثر و لهجه شیرین آذربایجانی بلند بلند گفت: "کتابها، اندیشه ها و نوشته های او پیش ما است. جنازه اش را به مرده پرستان بخشیدیم" و به راه افتاد.
همه به کانون آمدیم. وسط حیاط بزرگ کانون همسر، فرزندان، دادمادها و نوه های کسروی و تعداد زیادی از همباوران او نشسته و ایستاده در سکوت و اندوه فررفته بودند. اولهای شب از اداره آگاهی شهربانی تلفنی شد و پس از آن بود که حدود ساعت ۸ بعد از ظهر دو مامور اداره آگاهی به محل کانون آمدند و با دوتن از یاران گفت و گوی کوتاهی کردند و رفتند. این دو هم در میان حاضران آمدند تا پیام آن دو مامور آگاهی را به همه برسانند: "در تلفن نخواستیم به شما بگوییم، چون مطلب کاملا محرمانه است. به علت تهدید طرفداران قاتلین، صلاح نیست جنازه ها در امامزاده ها به خاک سپرده شود. متولیان امامزاده ها هم گفته اند نه. امشب در تاریکی جنازه ها را به طور ناشناس به سر قبر ظهیرالدوله در شمیران منتقل می کنیم. با مقامات گورستان ظهیرالدوله هم صحبت کرده ایم گفته اند مانعی ندارد. بنابراین فقط چند نفر بدون هیچ تشریفات فردا آنجا حاضر باشند که ناظر به خاکسپاری جنازه ها باشند. خبر را به روزنامه ها هم ندهید.
بعضا از یاران معتقد بودند اصلاکسی نرود چون با توجه به مطالب کتاب صوفیگری، تدفین کسروی در آرامگاه صوفیه ناشایسته است و مغایر و مخالف با عقاید او. بالاخره پسر بزرگ کسروی، جلال، با مشورت با دیگر اعضای خانواده قرار گذاشت که فردا بی سر و صدا خودمان برویم تا ببینینم چه می شود؟
مراسم خاکسپاری کسروی
سر قبر ظهیرالدوله:فردا تا ساعت ۸ صبح در آرامگاه ظهیرالدوله، هیچ خبری نبود. من ساعت هفت و نیم به آنجا رسیدم. گورستان سوت و کور بود نه جنازه ای نه گوری و نه گورکنی. پیرمرد درویشی کمی دورتر از قبر ایرج میرزا بر سنگ قبری نشسته بود و زیر لب ذکری می خواند. من از میان قبرها به جنوب گورستان رفتم. عقب جنازه ها می گشتم. اتاقکی با در و پنجره بسته نظرم را جلب کرد. فکر کردم آرامگاه خصوصی کسی است. هنوز به ضلع جنوبی آن نرسیده بودم که متوجه پاسبانی شدم که کنار پنجره تکیه داده بود و در حال استراحت بود. خیلی خسته به نظر می رسید. صبح به خیری به او گفتم و پرسیدم: سرکار دو تا جنازه را اینجا نیاورده اند؟
خودش را جمع و جور کرد و جواب داد: درست نمی دانم اما چرا گمانم همانست که دیشب نصف شب آوردند و توی اتاق به امانت گذاشته اند. من خودم ندید مرا نگهبان گذاشته اند. جناب سروان ساعت ۸ میآیند. کلید پیش ایشانست. شما هم لطفا بروید آن طرف باغچه چون گفته اند کسی به اتاق نزدیک نشود.
در ساعت ۸ رفته رفته یاران و جمعیت زیادی از زن و مرد و عده ای از دانشجویان دانشگاه می آمدند و دورتر از اتاق می ایستادند. پاسبانان و نگهبانان دیگری هم آمدند. یک افسر شهربانی و شهردار تجریش و چند نفر کمی دورتر از ما صحبت می کردند. یک نفر از اعضای خانواده کسروی و دو تن از یاران ما به گفت و گوی آن ها فراخوانده شدند. آنها اصرار داشتند 👇
همه حاضران می گریستند. افسر پیام آور نیز سخت دستخوش تاثر شده بود، با احترام دوست افسر ما را کناری کشید و به زبان ترکی مطالبی به نجوا به او گفت.( ایشان هر دو همشهری کسروی و از اهالی آذربایجان بودند) بعدها دانستیم که به او گفته بود که طبق اطلاعی که هم اکنون از اداره آگاهی شهربانی و رکن ۲ ستاد ارتش به پزشک قانونی رسیده گروهی از بازاریان و متعصبین مذهبی آزادی قاتلین را که بازداشت شده اند را تقاضا دارند. و گفته اند که اگر آنها را تا امشب آزاد نکنید ساختمان پزشکی قانونی و دادگستری را به آتش می کشیم که با جنازه آن ملاعین خاکستر شود.
ما فقط نعره خروشان افسر همباور خود را شنیدیم که می گفت: به جهنم. بگذار این بیدادگستری بسوزد. بهتر که کسروی و حدادپور هم بسوزند و خاکستر شوند. ما جسم بیجان آنها را نمی خواهیم، ما زنده آن ها را می خواستیم و زار زار می گریست. به من گفت: بیایید بروید به فکر زنده ها باشیم. نماینده پزشکی قانونی کنار ملک نژاد رفت و گفته های افسر شهربانی را برای او باز گفت. پیرمرد با تاثر و لهجه شیرین آذربایجانی بلند بلند گفت: "کتابها، اندیشه ها و نوشته های او پیش ما است. جنازه اش را به مرده پرستان بخشیدیم" و به راه افتاد.
همه به کانون آمدیم. وسط حیاط بزرگ کانون همسر، فرزندان، دادمادها و نوه های کسروی و تعداد زیادی از همباوران او نشسته و ایستاده در سکوت و اندوه فررفته بودند. اولهای شب از اداره آگاهی شهربانی تلفنی شد و پس از آن بود که حدود ساعت ۸ بعد از ظهر دو مامور اداره آگاهی به محل کانون آمدند و با دوتن از یاران گفت و گوی کوتاهی کردند و رفتند. این دو هم در میان حاضران آمدند تا پیام آن دو مامور آگاهی را به همه برسانند: "در تلفن نخواستیم به شما بگوییم، چون مطلب کاملا محرمانه است. به علت تهدید طرفداران قاتلین، صلاح نیست جنازه ها در امامزاده ها به خاک سپرده شود. متولیان امامزاده ها هم گفته اند نه. امشب در تاریکی جنازه ها را به طور ناشناس به سر قبر ظهیرالدوله در شمیران منتقل می کنیم. با مقامات گورستان ظهیرالدوله هم صحبت کرده ایم گفته اند مانعی ندارد. بنابراین فقط چند نفر بدون هیچ تشریفات فردا آنجا حاضر باشند که ناظر به خاکسپاری جنازه ها باشند. خبر را به روزنامه ها هم ندهید.
بعضا از یاران معتقد بودند اصلاکسی نرود چون با توجه به مطالب کتاب صوفیگری، تدفین کسروی در آرامگاه صوفیه ناشایسته است و مغایر و مخالف با عقاید او. بالاخره پسر بزرگ کسروی، جلال، با مشورت با دیگر اعضای خانواده قرار گذاشت که فردا بی سر و صدا خودمان برویم تا ببینینم چه می شود؟
مراسم خاکسپاری کسروی
سر قبر ظهیرالدوله:فردا تا ساعت ۸ صبح در آرامگاه ظهیرالدوله، هیچ خبری نبود. من ساعت هفت و نیم به آنجا رسیدم. گورستان سوت و کور بود نه جنازه ای نه گوری و نه گورکنی. پیرمرد درویشی کمی دورتر از قبر ایرج میرزا بر سنگ قبری نشسته بود و زیر لب ذکری می خواند. من از میان قبرها به جنوب گورستان رفتم. عقب جنازه ها می گشتم. اتاقکی با در و پنجره بسته نظرم را جلب کرد. فکر کردم آرامگاه خصوصی کسی است. هنوز به ضلع جنوبی آن نرسیده بودم که متوجه پاسبانی شدم که کنار پنجره تکیه داده بود و در حال استراحت بود. خیلی خسته به نظر می رسید. صبح به خیری به او گفتم و پرسیدم: سرکار دو تا جنازه را اینجا نیاورده اند؟
خودش را جمع و جور کرد و جواب داد: درست نمی دانم اما چرا گمانم همانست که دیشب نصف شب آوردند و توی اتاق به امانت گذاشته اند. من خودم ندید مرا نگهبان گذاشته اند. جناب سروان ساعت ۸ میآیند. کلید پیش ایشانست. شما هم لطفا بروید آن طرف باغچه چون گفته اند کسی به اتاق نزدیک نشود.
در ساعت ۸ رفته رفته یاران و جمعیت زیادی از زن و مرد و عده ای از دانشجویان دانشگاه می آمدند و دورتر از اتاق می ایستادند. پاسبانان و نگهبانان دیگری هم آمدند. یک افسر شهربانی و شهردار تجریش و چند نفر کمی دورتر از ما صحبت می کردند. یک نفر از اعضای خانواده کسروی و دو تن از یاران ما به گفت و گوی آن ها فراخوانده شدند. آنها اصرار داشتند 👇
هر چه زودتر دو قبر برای آنها خریداری شود و جنازه ها هر چه زودتر دفن شوند و مردم متفرق شوند چرا که بیم برخورد و جنجالی میرفت. یاران ما با دفن جنازه ها در گورستان ظهیرالدوله مخالف بودند. مقامات شهربانی ماموریت داشتند و مصر بودند که این کار هر چه سریعتر انجام شود.
در این موقع جنازه ها که در پتو پیچیده شده بود از اتاق بیرون آورده شد و جلوی اتاق روی زمین قرار گرفت. چشمها به جنازه های سوراخ سوراخ و از هم شکافته دو انسان اندیشمند و فداکار خیره شده بود. همه در سکوت و ناباوری مطلق بودند. یک دقیه دو دقیقه و سه دقیقه از هیچ کس صدائی در نمی آمد . . . ناگهان فغان و شیون زنی از خانواده کسروی سکوت را در هم شکست. از آن پس بود که دیگران نیز با او همدردی و همراهی کردند.
سروان سیمنو بالای سر جنازه ها قرار گرفت، با صدائی رسا و گرم در اینباره گفتنیها گفت که همه را به تاسف و تفکر واداشت: تاسف به حال مردمی که با اندیشمندان و راهبران فکری وطنشان اینچنین رفتار می کنند و تفکر به آینده تاریکی که در انتظار ملتی است که نیکخواهان و دلسوزان جامعه را با چنین رفتار دژخیمانه ای از بین بر می دارد.
محل دفن جنازه ها:مخالفت یاران و خانواده کسروی با دفن جنازه ها در گورستان ظهیرالدوله مامورین انتظامی را به تلاش و کنکاش واداشت. چرا که دستور داشتند که هرطور هست این جنازه های متلاشی را از جلوی چشم مردم بردارند. پس از گفت و گوی بسیار و با پادرمیانی شهردار تجریش و به راهنمائی یکی از کارکنان گورستان ظهیرالدوله قرار شد چند نفر از مامورین و یاران با متولی "امامزاده قاسم" شمیران که در سینه شمالی کوه البرز قرار دارد، گفت و گو کنند. گویا که یکی از مامورین هم جلوتر رفته بود و از طرف شهردار و کلانتری تجریش، از او خواسته بود که این کار را حتما سر و صورتی بدهد.
ما که به همراه مامورین به امامزاده قاسم رفتیم، متولی با آمادگی کامل و روی خوش گفت: "یک ساعت دیگر می توانید جنازه ها را بیاورید همه چیز آماده ست." من از او پرسیدم که آیا می توانم محل را ببینم با گرمی جواب داد: "با کمال میل، دنبال من تشریف بیاورید."
در بین راه نجواکنان و به زیرکی گفت: "وقتی به بنده امر شد این خدمت ناقابل را انجام دهم با اجازه شما صلاح ندانستم در گورستان عمومی امامزاده ترتیب این کار را بدهم. یک جای مرغوب و عالی پیدا کردم که گمانم شانس این سید اولاد پیامبر بوده است."از چرب زبانی او خوشم آمد خاصه که چنین راه حلی مورد علاقه و قبول ما هم بود. از راه باریکی که کنار یک جوی آب باریکتر ادامه داشت ما را به سرچشمه این آب برد. در سینه کوه، دور از آبادی چشمه کوچک آبی از سینه کوه بیرون می آمد. با چشم اندازی بر دره ای ژرف و بسیار زیبا. دو کارگر با مقدار زیادی سیمان و بیل و کلنگ مشغول کندن قبرها بودند. چون زمینی طویل و دراز و باریک و با پهنای کم بود قرار شد یک گودال به درازی قد دو نفر بکنند، و هر قدر هم مقدور باشد گودتر.
از شستشو و مراسم کفن و دفن از من پرسید گفتم که هیچکدام را لازم ندارند. بسیار زیرک و به کار خود وارد بود. گفت: "شهید که این چیزها را لازم ندارد. حق با جنابعالی است. به پاسبانی که همراه ما بود گفت: "سر کار بدو به جناب سروان و آقای شهردار بگو موافقت شد جا آماده است کنار چشمه آبک. جنازه ها را همانطور که گفتم از همان راه بیاورید. حدود ساعت ۱۱ جنازه ها را آوردند. محل دفن آماده بود. و تل بزرگی سیمان ماسه و سنگ آماده شده بود.
هر دو جنازه را با همان بدنهای پاره و خونین و سر و صورت شکافته در امتداد هم در آن گودال قرار دادند بطوریکه صورت متلاشی شده کسروی و حدادپور به طرف هم قرار داشت گویی به چشم و چهره هم نگاه می کنند.
با سیمان و خرده سنگهائی که از دل کوه بیرون آورده بوند گودال را پر کردیم و روی آن را صاف کردیم انگار نه انگار که در این مکان کنار چشمه آبک اتفاقی افتاده است. یکی از دانشجویان دانشگاه با گفتار گرم و تکاندهنده خود به یاران و خانواده کسروی دلگرمی داد و خطاب به خفتگان کنار چشمه آبک هم گفت:" جانفشانیهای شما بی نتیجه نخواهد ماند، و نسل آینده پیروزی عقل و منطق را بر جهل و تعصب، و چیرگی آزاداندیشی و روشن بینی را بر یکسونگری و تاریک اندیشی خواهد دید."
نمی دانم او امروز کجاست؟ و از آرزوهای دوران جانی خود نمونه تحقق یافته ای می بیند؟ اکنون که بلندیهای چشمه آبک را پوششی از خانه هایی از گل و سنگ و آجر و آهک و آهن و بتون و سیمان در خود گرفته است.
برگرفته از کتاب "قتل کسروی" نوشته ناصر پاکدامن👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
در این موقع جنازه ها که در پتو پیچیده شده بود از اتاق بیرون آورده شد و جلوی اتاق روی زمین قرار گرفت. چشمها به جنازه های سوراخ سوراخ و از هم شکافته دو انسان اندیشمند و فداکار خیره شده بود. همه در سکوت و ناباوری مطلق بودند. یک دقیه دو دقیقه و سه دقیقه از هیچ کس صدائی در نمی آمد . . . ناگهان فغان و شیون زنی از خانواده کسروی سکوت را در هم شکست. از آن پس بود که دیگران نیز با او همدردی و همراهی کردند.
سروان سیمنو بالای سر جنازه ها قرار گرفت، با صدائی رسا و گرم در اینباره گفتنیها گفت که همه را به تاسف و تفکر واداشت: تاسف به حال مردمی که با اندیشمندان و راهبران فکری وطنشان اینچنین رفتار می کنند و تفکر به آینده تاریکی که در انتظار ملتی است که نیکخواهان و دلسوزان جامعه را با چنین رفتار دژخیمانه ای از بین بر می دارد.
محل دفن جنازه ها:مخالفت یاران و خانواده کسروی با دفن جنازه ها در گورستان ظهیرالدوله مامورین انتظامی را به تلاش و کنکاش واداشت. چرا که دستور داشتند که هرطور هست این جنازه های متلاشی را از جلوی چشم مردم بردارند. پس از گفت و گوی بسیار و با پادرمیانی شهردار تجریش و به راهنمائی یکی از کارکنان گورستان ظهیرالدوله قرار شد چند نفر از مامورین و یاران با متولی "امامزاده قاسم" شمیران که در سینه شمالی کوه البرز قرار دارد، گفت و گو کنند. گویا که یکی از مامورین هم جلوتر رفته بود و از طرف شهردار و کلانتری تجریش، از او خواسته بود که این کار را حتما سر و صورتی بدهد.
ما که به همراه مامورین به امامزاده قاسم رفتیم، متولی با آمادگی کامل و روی خوش گفت: "یک ساعت دیگر می توانید جنازه ها را بیاورید همه چیز آماده ست." من از او پرسیدم که آیا می توانم محل را ببینم با گرمی جواب داد: "با کمال میل، دنبال من تشریف بیاورید."
در بین راه نجواکنان و به زیرکی گفت: "وقتی به بنده امر شد این خدمت ناقابل را انجام دهم با اجازه شما صلاح ندانستم در گورستان عمومی امامزاده ترتیب این کار را بدهم. یک جای مرغوب و عالی پیدا کردم که گمانم شانس این سید اولاد پیامبر بوده است."از چرب زبانی او خوشم آمد خاصه که چنین راه حلی مورد علاقه و قبول ما هم بود. از راه باریکی که کنار یک جوی آب باریکتر ادامه داشت ما را به سرچشمه این آب برد. در سینه کوه، دور از آبادی چشمه کوچک آبی از سینه کوه بیرون می آمد. با چشم اندازی بر دره ای ژرف و بسیار زیبا. دو کارگر با مقدار زیادی سیمان و بیل و کلنگ مشغول کندن قبرها بودند. چون زمینی طویل و دراز و باریک و با پهنای کم بود قرار شد یک گودال به درازی قد دو نفر بکنند، و هر قدر هم مقدور باشد گودتر.
از شستشو و مراسم کفن و دفن از من پرسید گفتم که هیچکدام را لازم ندارند. بسیار زیرک و به کار خود وارد بود. گفت: "شهید که این چیزها را لازم ندارد. حق با جنابعالی است. به پاسبانی که همراه ما بود گفت: "سر کار بدو به جناب سروان و آقای شهردار بگو موافقت شد جا آماده است کنار چشمه آبک. جنازه ها را همانطور که گفتم از همان راه بیاورید. حدود ساعت ۱۱ جنازه ها را آوردند. محل دفن آماده بود. و تل بزرگی سیمان ماسه و سنگ آماده شده بود.
هر دو جنازه را با همان بدنهای پاره و خونین و سر و صورت شکافته در امتداد هم در آن گودال قرار دادند بطوریکه صورت متلاشی شده کسروی و حدادپور به طرف هم قرار داشت گویی به چشم و چهره هم نگاه می کنند.
با سیمان و خرده سنگهائی که از دل کوه بیرون آورده بوند گودال را پر کردیم و روی آن را صاف کردیم انگار نه انگار که در این مکان کنار چشمه آبک اتفاقی افتاده است. یکی از دانشجویان دانشگاه با گفتار گرم و تکاندهنده خود به یاران و خانواده کسروی دلگرمی داد و خطاب به خفتگان کنار چشمه آبک هم گفت:" جانفشانیهای شما بی نتیجه نخواهد ماند، و نسل آینده پیروزی عقل و منطق را بر جهل و تعصب، و چیرگی آزاداندیشی و روشن بینی را بر یکسونگری و تاریک اندیشی خواهد دید."
نمی دانم او امروز کجاست؟ و از آرزوهای دوران جانی خود نمونه تحقق یافته ای می بیند؟ اکنون که بلندیهای چشمه آبک را پوششی از خانه هایی از گل و سنگ و آجر و آهک و آهن و بتون و سیمان در خود گرفته است.
برگرفته از کتاب "قتل کسروی" نوشته ناصر پاکدامن👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
فرض را بر این بگذارید که تمامی کارمندان زحمتکش شهرداری از همین امروز به مدت یک ماه دست از کار بکشند و اعتصاب کنند،چه اتفاقی می افتد؟!
تمامی شهرها را زباله و کثافت بر میدارد و...!
اگر از همین امروز به مدت یک ماه تمامی پزشکان،جراحان و پرستاران اعتصاب کنند،فاجعه ای انسانی به بار خواهد آمد که حتی تصورش پشت آدمی را به لرزه میاورد!
یا حتی ارتشیان اگر بمدت یکماه مرزها را رها کرده و به خانه هایشان بازکردند،نانوا ها،لوله کش ها،سیم کش ها،مخابرات،شرکت نفت،گاز و…!
حال به این فکر کنید که اگر آخوندها و امام جمعه ها و ملاها به مدت یکماه که هیچ،یک سال هم کم است،به صورت مادام العمر دست به اعتصاب بزنند،آیا اتفاقی می افتد!؟آیا آبی از آب تکان می خورد؟!همین که اعلام اعتصاب کنند و دست از خلق خدا بشورند،دیگر از دروغ و نفاق و منبر،شب اول قبر و نکیر و منکرد و مهملات و موهومات و غول آسمانی خبری نخواهد بود و آن زمان چقدر دنیا زیبا میشود،نفس کشیدن در آن فضا تماشایی خواهد بود.!!
« احمد کسروی »
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
تمامی شهرها را زباله و کثافت بر میدارد و...!
اگر از همین امروز به مدت یک ماه تمامی پزشکان،جراحان و پرستاران اعتصاب کنند،فاجعه ای انسانی به بار خواهد آمد که حتی تصورش پشت آدمی را به لرزه میاورد!
یا حتی ارتشیان اگر بمدت یکماه مرزها را رها کرده و به خانه هایشان بازکردند،نانوا ها،لوله کش ها،سیم کش ها،مخابرات،شرکت نفت،گاز و…!
حال به این فکر کنید که اگر آخوندها و امام جمعه ها و ملاها به مدت یکماه که هیچ،یک سال هم کم است،به صورت مادام العمر دست به اعتصاب بزنند،آیا اتفاقی می افتد!؟آیا آبی از آب تکان می خورد؟!همین که اعلام اعتصاب کنند و دست از خلق خدا بشورند،دیگر از دروغ و نفاق و منبر،شب اول قبر و نکیر و منکرد و مهملات و موهومات و غول آسمانی خبری نخواهد بود و آن زمان چقدر دنیا زیبا میشود،نفس کشیدن در آن فضا تماشایی خواهد بود.!!
« احمد کسروی »
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
سلام جناب آقای محمدرضا عالی پیام. مطلبی که از سفر علامه جعفری به مشهد مقدس در کانال خود گذاشته اید، صحت ندارد. این داستان برای یکی از دوستان ایشان اتفاق افتاده است و ایشان آن را در یکی از سخنرانیهایشان دقیقاً میگویند که این اتفاق مربوط به یکی از دوستانشان است.
جناب آقای عالی پیام
باسلام و وقت بخیر ، شعر شما را درباره آقای دکتر سروش شنیدم . یقیناً از لحاظ سبک شعری بسیار وزین و قابل اعتنا بود ، اما نوع برخوردی که با ایشان داشتید برای من قابل هضم نبود ، خصوصاً از شما به عنوان شخص ادیب و فرهیخته انتظار دیگری داشتم البته نقد و نفی دیدگاهها اگر معقول منطقی و مستدل باشد نتایج مبارکی را در پی خواهد داشت ، اما لعن ، طعن و ناسزا اذهان عمومی را مشوش و فضای موجود را تیره و جامعه را از فهم حقایق دور میکند . انقلاب ۵۷ اگر حرکتی به سوی نیکی ها بود همه مردم ایران در آن سهیم بودند و اگر نتایج ناگواری به بار آورد باز هم به مردم ایران تعلق داشته و حاصل ناآگاهی آنان بود که باید تاوان آن را در طول ۴۰ سال گذشته میدادند بنابراین اگر قرار است کسی را متهم کنیم باید همه مردم ایران را که نقشی در استقرار این نظام داشتند متهم کرد . دکتر سروش هم اگرچه از کسانی بود که نقشی در استقرار این نظام داشتند اما به عنوان کسی که راه خود را از بقیه آقایان جدا کرده و سخنان خود را فارغ از معیارهای رسمی حاکم بر کشور طرح میکند قابل تحسین است . مسلما اصلاح این وضع با فرافکنی و متهم کردن دیگران عملی نخواهد بود .
به عقیده بنده باید از تمامی ظرفیت هایی که میتواند برای اصلاح امور به کار گرفته شود استفاده کرد . ما که به اندازه کافی دشمن داریم باید حداقل از ایجاد نقار و دشمنی در بین خودمان پرهیز نماییم . چرا باید عالما و عامدا فضای تعامل ، گفتگو و نقد سازنده را از جامعه زدوده و به جای آن نفرت و انزجار از یکدیگر را منتشر کنیم ؟ چنین فضایی باز هم زمینه را به سوی انقلاب و حرکت های خشن و غیرقابل پیشبینی آماده می کند ، و چنانچه دیدیم انقلاب و شرایط انقلابی تر و خشک را با هم سوزاند و هنوز هم میسوزاند .
با آرزوی موفقیت و سلامتی : علی . م
باسلام و وقت بخیر ، شعر شما را درباره آقای دکتر سروش شنیدم . یقیناً از لحاظ سبک شعری بسیار وزین و قابل اعتنا بود ، اما نوع برخوردی که با ایشان داشتید برای من قابل هضم نبود ، خصوصاً از شما به عنوان شخص ادیب و فرهیخته انتظار دیگری داشتم البته نقد و نفی دیدگاهها اگر معقول منطقی و مستدل باشد نتایج مبارکی را در پی خواهد داشت ، اما لعن ، طعن و ناسزا اذهان عمومی را مشوش و فضای موجود را تیره و جامعه را از فهم حقایق دور میکند . انقلاب ۵۷ اگر حرکتی به سوی نیکی ها بود همه مردم ایران در آن سهیم بودند و اگر نتایج ناگواری به بار آورد باز هم به مردم ایران تعلق داشته و حاصل ناآگاهی آنان بود که باید تاوان آن را در طول ۴۰ سال گذشته میدادند بنابراین اگر قرار است کسی را متهم کنیم باید همه مردم ایران را که نقشی در استقرار این نظام داشتند متهم کرد . دکتر سروش هم اگرچه از کسانی بود که نقشی در استقرار این نظام داشتند اما به عنوان کسی که راه خود را از بقیه آقایان جدا کرده و سخنان خود را فارغ از معیارهای رسمی حاکم بر کشور طرح میکند قابل تحسین است . مسلما اصلاح این وضع با فرافکنی و متهم کردن دیگران عملی نخواهد بود .
به عقیده بنده باید از تمامی ظرفیت هایی که میتواند برای اصلاح امور به کار گرفته شود استفاده کرد . ما که به اندازه کافی دشمن داریم باید حداقل از ایجاد نقار و دشمنی در بین خودمان پرهیز نماییم . چرا باید عالما و عامدا فضای تعامل ، گفتگو و نقد سازنده را از جامعه زدوده و به جای آن نفرت و انزجار از یکدیگر را منتشر کنیم ؟ چنین فضایی باز هم زمینه را به سوی انقلاب و حرکت های خشن و غیرقابل پیشبینی آماده می کند ، و چنانچه دیدیم انقلاب و شرایط انقلابی تر و خشک را با هم سوزاند و هنوز هم میسوزاند .
با آرزوی موفقیت و سلامتی : علی . م
دکتر عبدالکریم سروش که نصیحت ملوک می کرد امروز خود محتاج به نصیحت است.
سروش در مراسم چهل سالگی انقلاب در ایالت کالیفرنیای آمریکا به سخن آمد و حزب توده و مجاهدین خلق را استالینی و مستبد و همچنین مجاهدین امروز را جوجه نامید.
روحانیت را نیز ناصرالدین شاهی و مستبد خواند.
محمدرضاشاه را جوان بیست ساله ای نامید که از سوئیس بلند شده بود و آمده بود ایران و سوادی هم نداشت.
صادق قطب زاده را نیز دوست پسر یک دختر کانادایی معرفی نمود که فهمش از شناخت روحانیت کمتراز آن دختر کانادایی بود و همچنین علی شریعتی را آدم آواره ی سرگردان و شاعر مسلکی خواند که اگزیستانسیالیست هم بود و نه خودش می فهمید کجاست و نه دنیا را چنانچه باید و شاید اداره می کرد و عاقبت چنین می شود که جمعیتی خام و بی تجربه , دست اندر کار یک انقلاب فقاهتی می شوندکه درآن نه دین وجود دارد و نه اخلاق که گویا راوی این قصه که عبدالکریم سروش می باشد خود از اهالی سرزمین دیگریست و دراین انقلاب هیچ نقشی نداشته و بعداز چهل سال در کالیفرنیا ظهور کرده و به خونخواهی از تمام کشته های انقلاب و جنگ هشت ساله , جهانیان را به یاری می طلبد و اگر ایشان از نقش خود در انقلاب چیزی نمی گوید جای شگفتی نیست چراکه امروز اکثر ایرانیان نیز از این اتهام می گریزند اما پرسش این است که تناقض گویی درسخن و تحقیر و تخریب نمودن رقیب را در کدام فصل از ادبیات ایرانیان نگاشته اند که این استادفرزانه که بسیار دوستش می دارم اینچنین تحقیر وتخریب دیگران را در عباراتی پراز تناقض روا می دارد که البته من شنیده ام که چگونه این فیلسوف عارف مسلک در ستیز با محمود دولت آبادی چه گفت و چگونه نوشت !!؟
که متن ذیل خطاب به محمود دولت آبادی در سال 88 می باشد :
"به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتآباد کیست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزدیک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است................."
این گزیده ای از سخنان دکترسروش بود که سال ها "مولوی" خوانده و کتاب "اوصاف پارسایان "را نوشته است و اگر دولت آبادی چنین رفتاری را با سروش می داشت هرگز اورا نمی بخشیدم چرا که او خالق "گلمحمدعاشق" و "ستار اندیشمند" در "کلیدر" است اما سروش را چگونه ببخشم که خالق "اوصاف پارسایان" است !!؟
شاید خطای نابخشودنی اندیشمندانی چون عبدالکریم سروش چراغ هدایتی است که بدانیم عصر بت پرستی الگوهای فکری نیز به پایان آمده که وقت آن رسیده است که اندکی مستقل بیندیشیم و باور کنیم که یک شهروند اندیشمند , نه یک آیت الله و نه یک فیلسوف و عارف و نه یک سیاستمدار و دکتر است که شاید همان همسایه ی دیوار به دیوار باشد که از او غافل هستیم که انگار باید ایمان بیاوریم که خود می توانیم بیندیشیم و پیامبرخود باشیم که شاید حافظ نیز چنین روزگاری را تجربه کرده بود که عاقبت به خود ایمان آورد و چنین گفت:
"سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خودداشت زبیگانه تمنا می کرد"
قاسم گل کار
اسفند ماه 1397 خورشیدی
☘️کندوکاوهای اجتماعی
سروش در مراسم چهل سالگی انقلاب در ایالت کالیفرنیای آمریکا به سخن آمد و حزب توده و مجاهدین خلق را استالینی و مستبد و همچنین مجاهدین امروز را جوجه نامید.
روحانیت را نیز ناصرالدین شاهی و مستبد خواند.
محمدرضاشاه را جوان بیست ساله ای نامید که از سوئیس بلند شده بود و آمده بود ایران و سوادی هم نداشت.
صادق قطب زاده را نیز دوست پسر یک دختر کانادایی معرفی نمود که فهمش از شناخت روحانیت کمتراز آن دختر کانادایی بود و همچنین علی شریعتی را آدم آواره ی سرگردان و شاعر مسلکی خواند که اگزیستانسیالیست هم بود و نه خودش می فهمید کجاست و نه دنیا را چنانچه باید و شاید اداره می کرد و عاقبت چنین می شود که جمعیتی خام و بی تجربه , دست اندر کار یک انقلاب فقاهتی می شوندکه درآن نه دین وجود دارد و نه اخلاق که گویا راوی این قصه که عبدالکریم سروش می باشد خود از اهالی سرزمین دیگریست و دراین انقلاب هیچ نقشی نداشته و بعداز چهل سال در کالیفرنیا ظهور کرده و به خونخواهی از تمام کشته های انقلاب و جنگ هشت ساله , جهانیان را به یاری می طلبد و اگر ایشان از نقش خود در انقلاب چیزی نمی گوید جای شگفتی نیست چراکه امروز اکثر ایرانیان نیز از این اتهام می گریزند اما پرسش این است که تناقض گویی درسخن و تحقیر و تخریب نمودن رقیب را در کدام فصل از ادبیات ایرانیان نگاشته اند که این استادفرزانه که بسیار دوستش می دارم اینچنین تحقیر وتخریب دیگران را در عباراتی پراز تناقض روا می دارد که البته من شنیده ام که چگونه این فیلسوف عارف مسلک در ستیز با محمود دولت آبادی چه گفت و چگونه نوشت !!؟
که متن ذیل خطاب به محمود دولت آبادی در سال 88 می باشد :
"به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتآباد کیست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزدیک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است................."
این گزیده ای از سخنان دکترسروش بود که سال ها "مولوی" خوانده و کتاب "اوصاف پارسایان "را نوشته است و اگر دولت آبادی چنین رفتاری را با سروش می داشت هرگز اورا نمی بخشیدم چرا که او خالق "گلمحمدعاشق" و "ستار اندیشمند" در "کلیدر" است اما سروش را چگونه ببخشم که خالق "اوصاف پارسایان" است !!؟
شاید خطای نابخشودنی اندیشمندانی چون عبدالکریم سروش چراغ هدایتی است که بدانیم عصر بت پرستی الگوهای فکری نیز به پایان آمده که وقت آن رسیده است که اندکی مستقل بیندیشیم و باور کنیم که یک شهروند اندیشمند , نه یک آیت الله و نه یک فیلسوف و عارف و نه یک سیاستمدار و دکتر است که شاید همان همسایه ی دیوار به دیوار باشد که از او غافل هستیم که انگار باید ایمان بیاوریم که خود می توانیم بیندیشیم و پیامبرخود باشیم که شاید حافظ نیز چنین روزگاری را تجربه کرده بود که عاقبت به خود ایمان آورد و چنین گفت:
"سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خودداشت زبیگانه تمنا می کرد"
قاسم گل کار
اسفند ماه 1397 خورشیدی
☘️کندوکاوهای اجتماعی
🔷شماره ۱۶۳۷:
پاسخی ملایم به سخن ناملایم و شعر هجوگونه آقای عالی پیام،( هالو) بهجای نقد او به مواضع اخیر دکتر سروش.
☢️☢️☢️
هان تو ای هالو! مگو در سفسطه
این سخن بسیار دارد مغلطه؛
خوش بگو که شاعر این میهنی!
«زیپ شلوارت»توانی هم کنی؟
«شیرحمامت اگر چکچک کند
از کلام «شاعری»جویی مدد؟»
«طایرت را از برای پنچری»
پیش هالویی و شاعر میبری؟
این سه ابیاتی که آوردم چو تو
نیست استدلال حُسن، نیکو شنو!
نه «سروش»و نه یکی «عالی پیام»
راه من باشد ،بگو نیکو کلام
کاش اندک واژهها ، بشناختی
بعد از آن، این «ترّهات» را ساختی
در« لغتنامه» کمی واژه، بجوی
«طرّهات»ی هست ای بیهوده گوی؟؟
«طرّه» در واژه است؛ زلف و حاشیه
نیست با جمعش، خدای هجویه!
گفتی از « ایرادهای وارده»!!
طبق «دستور سخن»، خیلی بده
«در بهدر» باشد درست، نه «در بدر»!
اندکی حلوای تر خور، ای پسر!
«دور ایران عزیزت را بگرد»
تا ببینی «نجمکبرا» در نبرد
عشق و مهر، از حافظ و عارف بجوی
از سنایی، جامی و عطار گوی
شاهد آوردی مثال از مولوی
لیک هم عرفان او را نشنوی؟!
«متن» را نقدی بود، نقدی بکن!
نی درشتی بر سخن گویی مکن!
تک تک ابیات تو کین است و زشت
هین کجا آوردی این حرف پلشت؟
«مردک»ش خواندی سروش و حرف بد
آخر این گفتار زشت است تا ابد
«گفتگو آیین درویشی نبود»
صحبت از اندیشه بود، نیشی نبود
#امیرسرایانی
هالو: معلمی به شاگرد خود گفت: بنویس چنار. نوشت: منار. گفت این چیه؟ گفت: خیار. گفت: سه تا غلط بیشتر نداره، یه هفده بهش بدید.
حالا از نوزدهی که به خاطر غلط املایی تره به من دادید ممنونم. ولی باید هجده میدادید. چون طایر هم غلط املایی بود و شما متوجه نشدید.
با این حال سپاسگزارم
پاسخی ملایم به سخن ناملایم و شعر هجوگونه آقای عالی پیام،( هالو) بهجای نقد او به مواضع اخیر دکتر سروش.
☢️☢️☢️
هان تو ای هالو! مگو در سفسطه
این سخن بسیار دارد مغلطه؛
خوش بگو که شاعر این میهنی!
«زیپ شلوارت»توانی هم کنی؟
«شیرحمامت اگر چکچک کند
از کلام «شاعری»جویی مدد؟»
«طایرت را از برای پنچری»
پیش هالویی و شاعر میبری؟
این سه ابیاتی که آوردم چو تو
نیست استدلال حُسن، نیکو شنو!
نه «سروش»و نه یکی «عالی پیام»
راه من باشد ،بگو نیکو کلام
کاش اندک واژهها ، بشناختی
بعد از آن، این «ترّهات» را ساختی
در« لغتنامه» کمی واژه، بجوی
«طرّهات»ی هست ای بیهوده گوی؟؟
«طرّه» در واژه است؛ زلف و حاشیه
نیست با جمعش، خدای هجویه!
گفتی از « ایرادهای وارده»!!
طبق «دستور سخن»، خیلی بده
«در بهدر» باشد درست، نه «در بدر»!
اندکی حلوای تر خور، ای پسر!
«دور ایران عزیزت را بگرد»
تا ببینی «نجمکبرا» در نبرد
عشق و مهر، از حافظ و عارف بجوی
از سنایی، جامی و عطار گوی
شاهد آوردی مثال از مولوی
لیک هم عرفان او را نشنوی؟!
«متن» را نقدی بود، نقدی بکن!
نی درشتی بر سخن گویی مکن!
تک تک ابیات تو کین است و زشت
هین کجا آوردی این حرف پلشت؟
«مردک»ش خواندی سروش و حرف بد
آخر این گفتار زشت است تا ابد
«گفتگو آیین درویشی نبود»
صحبت از اندیشه بود، نیشی نبود
#امیرسرایانی
هالو: معلمی به شاگرد خود گفت: بنویس چنار. نوشت: منار. گفت این چیه؟ گفت: خیار. گفت: سه تا غلط بیشتر نداره، یه هفده بهش بدید.
حالا از نوزدهی که به خاطر غلط املایی تره به من دادید ممنونم. ولی باید هجده میدادید. چون طایر هم غلط املایی بود و شما متوجه نشدید.
با این حال سپاسگزارم
سلام جناب هالو بنده به شما ارادت دارم اما گاهی وقتها فکر میکنم چقدر تلخص که انتخاب کردید برازنده شماست!! آقا شما اینهمه از روحانیت بدت میاد قبول،اما فکر نمیکنید بین روحانی ها کسانی هستند که بیشتراز شما منطقی تراز شما علمی تراز شما منتقد هستند؟!چرا ذهنها رو نسبت به همه روحانیت تخریب میکنید ؟!خب با این رویکرد شما روحانیت متحجر میشه یکه تاز میدان بگذارید چهارتا روحانی لااقل مدافع انتقاد افرادی مثل شما باشند!!
در میان این غوغایی که برپا شد، انتقادات عمیق و تند و تیز عبدالکریم سروش در ادامه سخنرانی وی، ناشنیده باقی ماند و کسی در رد و اثبات این انتقادها اظهار نظری نکرد.
سروش در سخنرانیاش، پس از ستایش از آیتالله خمینی، در انتقاد از اندیشه و نظام سیاسی برآمده از تفکر وی می گوید:
دکتر سروش:
ما دچار استبداد فقیهانه هستیم.
«اصلاً انقلاب اسلامی، دینی نبود، فقهی بود. این خیلی مهم است. روحانیت ما خیلی دین شناس نیست، فقه شناس است. از دین به معنای جامع چیزی چندانی نمیداند. آنچه که میداند فقه است. با حکومت شاه هم در پیچیدند چون به ظواهر فقهی (احکام شرع) عمل نمیشد. وقتی هم که به حکومت رسیدند [می گفتند] ما باید به احکام فقهی عمل بکنیم. شما از یک فقیه چه انتظاری دارید؟ کسی که فقه خوانده و اکنون هم که قدرت به دست او افتاده، تکلیف خود میداند که این فقه را اعمال کند. ای کاش این فقه ، زنگ نزده و پالوده و اجتهاد شده بود. [در این صورت] باز ما این وضعیت را نداشتیم. شما فقط به قوه قضاییه ما نگاه کنید. ببینید که چگونه نظام قضاوت را بر هم زدند و چه سبک بدوی را خواستند آنجا حاکم کنند. چند نفرشان منجمله خلخالی در ابتدای انقلاب به صراحت گفتند وکیل گرفتن و استیناف و فرجامخواهی در اسلام نداریم. متاسفانه فقه ما و مخصوصاً عرفان ما، که آقای خمینی هم خیلی در آن غوطه خورده بود، نسبت به جان مردم خیلی بیاعتناست. اگرچه اسم حرمت ناموس و آبرو و جان و مال مردم را میبرند، ولی در این احکام پرانتزهایی وجود دارد که همه چیز را مباح میکند. مهم این است که این فقه به دست کی بیفتد و چگونه این شمشیر را به کار ببرد. آقای [مهدی] حائری [یزدی] نوبت دوم که به دیدن آقای خمینی رفته بود، به آقای خمینی گفته بود چرا این همه خونریزی؟ ایشان گفته بود: «بروید به خدا بگویید؛ زلزله میفرستد، سیل میفرستد، این همه جانها را میگیرد.» [خمینی] این طور بود. یعنی به جان مردم بیاعتنا بود. و این در عرفان ماست متاسفانه. عرفانی که مردم در آن جایی نداشتند. وقتی هم که [خمینی] میگفت مجلس در صدر امور است، وقتی بود که مجلس به فرمان او بود و الّا اگر مجلس میخواست در صدر امور باشد و چیزی بر ضد فتوای ایشان بگوید، البته شرایط دیگری داشت. فقیهی که بر سر کار آمده و تمام همّش اجرای احکام اسلامی است و یک مرتبه با واقعیتهای جامعه روبرو شده، در موارد بسیاری باید متوسل به قدرت عریان بشود. و این اتفاقات در کشور ما افتاد و ما تا امروز هم چوبش را میخوریم. آقای خمینی و روحانیت ما یک دین یا فقه ماکسیمالیست دارند. یعنی معتقدند این فقه جواب همه چیز را میدهد و لذا در همه جا باید حاکم باشد. من در جلساتی که با آقای موسوی، نخست وزیر وقت، داشتم به ایشان گفتم یک سری تضادهای بیحاصل در جامعه ما درست شده و شما باید فکری به حال این تضادها بکنید. یکی همین [تضاد] ملت و دین است. آخر کی ما با ملیت ایرانی مخالفت و دشمنی داشتیم؟ این چه تقابل بیمعنا و نامفهومی است که درآمده؟ بزرگان ما، مثل فردوسی، چه خیانتی کرده اند که کتابشان نباید چاپ بشود؟ مجلس شورای ملی چرا باید بشود مجلس شورای اسلامی؟ مگر ملت ننگ است؟ مگر یک مفهوم باطل است؟ ولی اینها [انجام] شد و همه ما با کمال حیرت نگاه میکردیم. گویی هر چیزی که سنت این کشور بود باید ریشهکن شود. اگر خجالت نمیکشیدند زبان ما را هم عربی میکردند. یکیشان هم گفته بود. با عید نوروز هم مخالفت کردند. همین مرحوم خزعلی گفت به جای عید نوروز عید غدیر را بگذاریم.
تمام اینها از یک نافهمی، تاریخناشناسی، جهانناشناسی سرچشمه میگرفت.
در حقیقت ما دچار استبداد فقیهانه هستیم. این فقهای ما نه تاریخ اسلام میدانند، نه تاریخ ایران میدانند، نه فلسفه میدانند، نه قرآن میدانند، نه علم اخلاق. فقط فقه خوانده اند. یک فقه غبارگرفتۀ استخوانیشدۀ بدوی کهن که با آن فقط میشود آدم کشت، فقط میشود تبعیض آورد، فقط میشود به مردم زور گفت.»
سروش در سخنرانیاش، پس از ستایش از آیتالله خمینی، در انتقاد از اندیشه و نظام سیاسی برآمده از تفکر وی می گوید:
دکتر سروش:
ما دچار استبداد فقیهانه هستیم.
«اصلاً انقلاب اسلامی، دینی نبود، فقهی بود. این خیلی مهم است. روحانیت ما خیلی دین شناس نیست، فقه شناس است. از دین به معنای جامع چیزی چندانی نمیداند. آنچه که میداند فقه است. با حکومت شاه هم در پیچیدند چون به ظواهر فقهی (احکام شرع) عمل نمیشد. وقتی هم که به حکومت رسیدند [می گفتند] ما باید به احکام فقهی عمل بکنیم. شما از یک فقیه چه انتظاری دارید؟ کسی که فقه خوانده و اکنون هم که قدرت به دست او افتاده، تکلیف خود میداند که این فقه را اعمال کند. ای کاش این فقه ، زنگ نزده و پالوده و اجتهاد شده بود. [در این صورت] باز ما این وضعیت را نداشتیم. شما فقط به قوه قضاییه ما نگاه کنید. ببینید که چگونه نظام قضاوت را بر هم زدند و چه سبک بدوی را خواستند آنجا حاکم کنند. چند نفرشان منجمله خلخالی در ابتدای انقلاب به صراحت گفتند وکیل گرفتن و استیناف و فرجامخواهی در اسلام نداریم. متاسفانه فقه ما و مخصوصاً عرفان ما، که آقای خمینی هم خیلی در آن غوطه خورده بود، نسبت به جان مردم خیلی بیاعتناست. اگرچه اسم حرمت ناموس و آبرو و جان و مال مردم را میبرند، ولی در این احکام پرانتزهایی وجود دارد که همه چیز را مباح میکند. مهم این است که این فقه به دست کی بیفتد و چگونه این شمشیر را به کار ببرد. آقای [مهدی] حائری [یزدی] نوبت دوم که به دیدن آقای خمینی رفته بود، به آقای خمینی گفته بود چرا این همه خونریزی؟ ایشان گفته بود: «بروید به خدا بگویید؛ زلزله میفرستد، سیل میفرستد، این همه جانها را میگیرد.» [خمینی] این طور بود. یعنی به جان مردم بیاعتنا بود. و این در عرفان ماست متاسفانه. عرفانی که مردم در آن جایی نداشتند. وقتی هم که [خمینی] میگفت مجلس در صدر امور است، وقتی بود که مجلس به فرمان او بود و الّا اگر مجلس میخواست در صدر امور باشد و چیزی بر ضد فتوای ایشان بگوید، البته شرایط دیگری داشت. فقیهی که بر سر کار آمده و تمام همّش اجرای احکام اسلامی است و یک مرتبه با واقعیتهای جامعه روبرو شده، در موارد بسیاری باید متوسل به قدرت عریان بشود. و این اتفاقات در کشور ما افتاد و ما تا امروز هم چوبش را میخوریم. آقای خمینی و روحانیت ما یک دین یا فقه ماکسیمالیست دارند. یعنی معتقدند این فقه جواب همه چیز را میدهد و لذا در همه جا باید حاکم باشد. من در جلساتی که با آقای موسوی، نخست وزیر وقت، داشتم به ایشان گفتم یک سری تضادهای بیحاصل در جامعه ما درست شده و شما باید فکری به حال این تضادها بکنید. یکی همین [تضاد] ملت و دین است. آخر کی ما با ملیت ایرانی مخالفت و دشمنی داشتیم؟ این چه تقابل بیمعنا و نامفهومی است که درآمده؟ بزرگان ما، مثل فردوسی، چه خیانتی کرده اند که کتابشان نباید چاپ بشود؟ مجلس شورای ملی چرا باید بشود مجلس شورای اسلامی؟ مگر ملت ننگ است؟ مگر یک مفهوم باطل است؟ ولی اینها [انجام] شد و همه ما با کمال حیرت نگاه میکردیم. گویی هر چیزی که سنت این کشور بود باید ریشهکن شود. اگر خجالت نمیکشیدند زبان ما را هم عربی میکردند. یکیشان هم گفته بود. با عید نوروز هم مخالفت کردند. همین مرحوم خزعلی گفت به جای عید نوروز عید غدیر را بگذاریم.
تمام اینها از یک نافهمی، تاریخناشناسی، جهانناشناسی سرچشمه میگرفت.
در حقیقت ما دچار استبداد فقیهانه هستیم. این فقهای ما نه تاریخ اسلام میدانند، نه تاریخ ایران میدانند، نه فلسفه میدانند، نه قرآن میدانند، نه علم اخلاق. فقط فقه خوانده اند. یک فقه غبارگرفتۀ استخوانیشدۀ بدوی کهن که با آن فقط میشود آدم کشت، فقط میشود تبعیض آورد، فقط میشود به مردم زور گفت.»
🔴◾️ فقط هالوها #هالو میشوند
🌿پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد
🌿دود گندی آمد از اهل حسد
🌿من نمی رنجم ازین لیک این لگد
🌿خاطر ساده دلی را پی کند
...
🌿که ز قرآن گر نبیند غیر قال
🌿این عجب نبود ز اصحاب ضلال
🌿خربطی ناگاه از خرخانه ای
🌿سر برون آورد چون طعانه ای
#مولانا
#هالو و آثارش را چند سالی است دورا دور میشناسم. جدای از هزلیات و هجویاتش که بعضا با نمک هم هستند، سوالی همواره ذهنم را به خود مشغول میداشت و آن اینکه؛
شان نزول تخلص #هالو که این موجود اختیار کرده چیست؟
ابتدا گمان میکردم به لحاظ درونمایه های طنزگونه ای که در آثارش هست، این نام را برای خود برگزیده است.
تا اینکه دیدم در هزل و هجو #سروش افاضاتی فرموده است. کمی در احوال و اقوال و سواد جناب #هالو تامل نمودم.
و دریافتم که پدربیامرز خود پیش دستی کرده و قبل از اینکه عقلای قوم، #هالو خطابش کنند، خود به جهت شناخت و درکی که از خود دارد، نام خود را به #هالو مزین نموده است.
از اینها که بگذریم، از شعر این موجود عجیب و غریب آنگونه بر می آید که نه فلسفه میداند و نه آنگونه که مدعی است مثنوی را میشناسد. و نه بهره ای از تفکر دارد.
موجی آمده و دیده برای عرض اندام مجدد چه کسی بهتر از #سروش.
پس وارد وادی ئی شده که از قواره ی #هالو بودنش فراخ تر است. گویی شتر را به لانه ی ماکیان دعوت کرده است. نفهمید که لانه ی کوچکش تاب و توان مقاومت و هضم شتر را ندارد. پس کار پاکان را قیاس از خود گرفته؛
🌿کم فضولی کن تو در حکم قدر
🌿در خور آمد #شخص_خر با #گوش_خر
#مولانا
و بر طبل و کوس بلاهت خود زده است تا بر همگان هویدا شود که؛
🌿سخن گفت و دشمن بدانست و دوست
🌿که در شهر، نادان تر از او هموست
#سعدی
و درست در همینجاست که عیار دانایی و بلاهت او بر آفتاب افکنده میشود؛
🌿 در بن سوراخ بنایی گرفت
🌿 در خور سوراخ دانایی گرفت
#مولانا
#هالوی شهر ما چندی را در محبس گذرانده و چنان نطقی از او کشیده بود که تا مدتها در کنج حماقت دنج خود آرمیده و لمیده بود.
اما #هالو مترصد فرصتی بود تا با یک تیر دو نشان بزند؛
اول خود را برای زندانبانش لوس کند و بگوید: ببینید! کسی را بر قیاس بلاهت خودم هزل میکنم که تمام وجود و ماهیتتان را به چالش کشیده
دوم اینکه دل جماعت برانداز و سلطنت طلب را بدست آورد و برای پهلوی خوش رقصی کند. خدا را چه دیدی؟
شاید روزی سر در آستان پهلوی گذارد
و اینها بهانه های خوبی بودند تا #هالوی قصه ی ما از مهجوریت به در آمده و عرض اندامی بکند.
چرا که #هالو و هالوها هم فهمیده اند اگر #نان میخواهند، باید بر سر سفره ی لگد زدن به #سروش بنشینند.
#هالو جان!
یک نکته را خوب نگرفتی و #هالو ها و #ابلهانی چون تو باید این نکته را آویزه ی گوش خود کنند که؛
#گوش_نامحرم_نباشد_جای_پیغام_سروش
در پایان این مقال از زبان #میرزاده_عشقی و به زبان و اسلوب خودت ابیاتی را در وصف #بلاهت و حماقت و هقل وارونه ات می آورم؛
🌿مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگ
🌿هیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
🌿هر گناهی کآدمی عمدا به عالم میکند
🌿احتیاج است آن که اسبابش فراهم میکند
🌿ورنه کی عمدا گناه، اولاد آدم میکند؟
🌿یا که از بهر خطا خود را مصمم میکند
🌿احتیاج است آن که زو طبع بشر رم میکند
● محمدرضا
#سروش
#هالو
#گوش_نامحرم_نباشد_جای_پیغام_سروش
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
🌿پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد
🌿دود گندی آمد از اهل حسد
🌿من نمی رنجم ازین لیک این لگد
🌿خاطر ساده دلی را پی کند
...
🌿که ز قرآن گر نبیند غیر قال
🌿این عجب نبود ز اصحاب ضلال
🌿خربطی ناگاه از خرخانه ای
🌿سر برون آورد چون طعانه ای
#مولانا
#هالو و آثارش را چند سالی است دورا دور میشناسم. جدای از هزلیات و هجویاتش که بعضا با نمک هم هستند، سوالی همواره ذهنم را به خود مشغول میداشت و آن اینکه؛
شان نزول تخلص #هالو که این موجود اختیار کرده چیست؟
ابتدا گمان میکردم به لحاظ درونمایه های طنزگونه ای که در آثارش هست، این نام را برای خود برگزیده است.
تا اینکه دیدم در هزل و هجو #سروش افاضاتی فرموده است. کمی در احوال و اقوال و سواد جناب #هالو تامل نمودم.
و دریافتم که پدربیامرز خود پیش دستی کرده و قبل از اینکه عقلای قوم، #هالو خطابش کنند، خود به جهت شناخت و درکی که از خود دارد، نام خود را به #هالو مزین نموده است.
از اینها که بگذریم، از شعر این موجود عجیب و غریب آنگونه بر می آید که نه فلسفه میداند و نه آنگونه که مدعی است مثنوی را میشناسد. و نه بهره ای از تفکر دارد.
موجی آمده و دیده برای عرض اندام مجدد چه کسی بهتر از #سروش.
پس وارد وادی ئی شده که از قواره ی #هالو بودنش فراخ تر است. گویی شتر را به لانه ی ماکیان دعوت کرده است. نفهمید که لانه ی کوچکش تاب و توان مقاومت و هضم شتر را ندارد. پس کار پاکان را قیاس از خود گرفته؛
🌿کم فضولی کن تو در حکم قدر
🌿در خور آمد #شخص_خر با #گوش_خر
#مولانا
و بر طبل و کوس بلاهت خود زده است تا بر همگان هویدا شود که؛
🌿سخن گفت و دشمن بدانست و دوست
🌿که در شهر، نادان تر از او هموست
#سعدی
و درست در همینجاست که عیار دانایی و بلاهت او بر آفتاب افکنده میشود؛
🌿 در بن سوراخ بنایی گرفت
🌿 در خور سوراخ دانایی گرفت
#مولانا
#هالوی شهر ما چندی را در محبس گذرانده و چنان نطقی از او کشیده بود که تا مدتها در کنج حماقت دنج خود آرمیده و لمیده بود.
اما #هالو مترصد فرصتی بود تا با یک تیر دو نشان بزند؛
اول خود را برای زندانبانش لوس کند و بگوید: ببینید! کسی را بر قیاس بلاهت خودم هزل میکنم که تمام وجود و ماهیتتان را به چالش کشیده
دوم اینکه دل جماعت برانداز و سلطنت طلب را بدست آورد و برای پهلوی خوش رقصی کند. خدا را چه دیدی؟
شاید روزی سر در آستان پهلوی گذارد
و اینها بهانه های خوبی بودند تا #هالوی قصه ی ما از مهجوریت به در آمده و عرض اندامی بکند.
چرا که #هالو و هالوها هم فهمیده اند اگر #نان میخواهند، باید بر سر سفره ی لگد زدن به #سروش بنشینند.
#هالو جان!
یک نکته را خوب نگرفتی و #هالو ها و #ابلهانی چون تو باید این نکته را آویزه ی گوش خود کنند که؛
#گوش_نامحرم_نباشد_جای_پیغام_سروش
در پایان این مقال از زبان #میرزاده_عشقی و به زبان و اسلوب خودت ابیاتی را در وصف #بلاهت و حماقت و هقل وارونه ات می آورم؛
🌿مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگ
🌿هیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
🌿هر گناهی کآدمی عمدا به عالم میکند
🌿احتیاج است آن که اسبابش فراهم میکند
🌿ورنه کی عمدا گناه، اولاد آدم میکند؟
🌿یا که از بهر خطا خود را مصمم میکند
🌿احتیاج است آن که زو طبع بشر رم میکند
● محمدرضا
#سروش
#هالو
#گوش_نامحرم_نباشد_جای_پیغام_سروش
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
💠 جنسیت در زبان فارسی
🔸 در زبان فارسی، جدایی جنسی وجود ندارد. برای نمونه، "او" شامل هر دو جنس زن و مرد میشود. برخلاف زبانهای لاتین و عربی.
🔹 اگر جایی تاکید بر جنسیت باشد، در زبان فارسی، اولویت با زنهاست. بر خلاف زبانهای لاتین و اروپایی.
ما میگوییم زن و شوهر به جای husband and wife.
ما میگوییم خواهر و برادر ، بجای brother and sister.
ما میگوییم زن و مرد، به جای men an women.
حتی ما میگوییم زن و شوهر.
یعنی مرد در ارتباط با همسر هویت (شوهر) پیدا میکند.
بهجای اینکه بگوییم man and wife.
ما نمیگوییم mankind.
میگوییم آدمیان.
🔸 ما هرگز در تاریخ و ادبیاتمان به جنسیت اهمیت ندادیم و اگر جایی لازم شده، زنان را در اولویت قرار دادهایم.
🔹 حتی در زبان فارسی، (زن) یک واژه و مفهوم مستقل است نه مثل wo/man. زائده ای کنار مرد.
🔸 ما، ملتی نبودیم که هستیم. برابری هرگز برای ما، مفهوم و ارزش غربی و وارداتی نبوده و نیست.!
این رخدادها و فرهنگ ها به آسانی بدست نمی آید
ما کمی فراموش کاریم و مرغ همسایه را غاز میبینیم
باید تکرار کنیم تا به خود باوری برسیم👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
🔸 در زبان فارسی، جدایی جنسی وجود ندارد. برای نمونه، "او" شامل هر دو جنس زن و مرد میشود. برخلاف زبانهای لاتین و عربی.
🔹 اگر جایی تاکید بر جنسیت باشد، در زبان فارسی، اولویت با زنهاست. بر خلاف زبانهای لاتین و اروپایی.
ما میگوییم زن و شوهر به جای husband and wife.
ما میگوییم خواهر و برادر ، بجای brother and sister.
ما میگوییم زن و مرد، به جای men an women.
حتی ما میگوییم زن و شوهر.
یعنی مرد در ارتباط با همسر هویت (شوهر) پیدا میکند.
بهجای اینکه بگوییم man and wife.
ما نمیگوییم mankind.
میگوییم آدمیان.
🔸 ما هرگز در تاریخ و ادبیاتمان به جنسیت اهمیت ندادیم و اگر جایی لازم شده، زنان را در اولویت قرار دادهایم.
🔹 حتی در زبان فارسی، (زن) یک واژه و مفهوم مستقل است نه مثل wo/man. زائده ای کنار مرد.
🔸 ما، ملتی نبودیم که هستیم. برابری هرگز برای ما، مفهوم و ارزش غربی و وارداتی نبوده و نیست.!
این رخدادها و فرهنگ ها به آسانی بدست نمی آید
ما کمی فراموش کاریم و مرغ همسایه را غاز میبینیم
باید تکرار کنیم تا به خود باوری برسیم👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت: من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟
استالین گفت: با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.
لنین گفت: امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟
استالین گفت: اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند.👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
لنین گفت: من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟
استالین گفت: با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.
لنین گفت: امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟
استالین گفت: اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند.👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
برای چه "خواهند آمد"؟
دیشب خوابی آشفته و پریشان دیدم؛ چیزی شبیه کابوس! با خودکاوی در صدد برآمدم تا دلیلی برای آن پیدا کنم و به این نتیجه رسیدم که خواب پریشان احتمالاً نتیجۀ خواندن سخنان موسی غضنفرآبادی رئیس دادگاههای انقلاب تهران در جمع طلاب مدرسۀ معصومیۀ قم بوده است.
طبق گزارش برخی رسانهها آقای غضنفرآبادی در سخنرانی خود گفته است: "اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثیهای یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد."
من از دیروز تا کنون منتظر ماندم تا بلکه این سخنان از اساس و بنیان تکذیب شود و یا اینکه دست کم توضیحی در بارهاش داده شود، اما هیچکدام از این دو اتفاق نیفتاد.
کسانی که با خط و مرزها و اصول کشورداری در دنیای معاصر آشنایند تصدیق میکنند که این نوع سخنان تا چه اندازه میتواند نگران کننده باشد.
من بویژه نگران جملۀ "خواهند آمد" در عبارتِ رئیس دادگاههای انقلاب هستم. آیا این کلام سهواً به زبان او جاری شده و یا اینکه از قبل در بارۀ معنا و مفهوم آن اندیشیده شده است؟
اینکه چند گروه شبه نظامی مورد حمایت ایران در خارج از کشور "خواهند آمد" تا "انقلاب را یاری دهند" مشخصاً بر چه امری دلالت دارد؟ آیا قرار است این اتباع بیگانه به عنوان شهروندان ایرانی پذیرفته شده و در خاک کشور مستقر شوند؟ اضافه بر این، آنان قرار است از چه راهی انقلاب را یاری کنند؟ از طریق حضور در انتخابات؟ تظاهرات خیابانی؟ تصدی مسئولیتهای دولتی؟ یا مقابله با اعتراضهای اجتماعی و اقتصادی؟
هر کدام از اینها که مورد نظر باشد با حق حاکمیت ملی و اصول زمامداری در چارچوب ملت - دولت تعارض کامل دارد. از این رو، از آقای غضنفرآبادی انتظار میرود که در این مورد توضیح روشنی ارائه دهد و اگر چنانچه نظرشان همین مواردی باشد که برشمرده شد، سایر مسئولان کشور موظفاند که در برابر این مسئله، موضع خود را مشخص کنند تا بدانیم که در کشور ما واقعاً چه خبر است؟
چندی پیش رضا پهلوی اعلام کرد که شعار او "پس گرفتن ایران" است. برخی از چهرههای اپوزیسیون خارج از کشور حتی در میان حامیان "براندازی" به او خرده گرفتند که مگر ایران از جانب بیگانگان اشغال شده است که تو میخواهی آن را پس بگیری؟
آیا اکنون سخنان موسی غضنفرآبادی نمیتواند محملی به دست رضا پهلوی و طرفداران او دهد تا شعار خود را توجیه کنند! بنابراین از این بابت هم شفاف سازی "خواهند آمد" ضروری است.
#احمد_زیدآبادی 👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
دیشب خوابی آشفته و پریشان دیدم؛ چیزی شبیه کابوس! با خودکاوی در صدد برآمدم تا دلیلی برای آن پیدا کنم و به این نتیجه رسیدم که خواب پریشان احتمالاً نتیجۀ خواندن سخنان موسی غضنفرآبادی رئیس دادگاههای انقلاب تهران در جمع طلاب مدرسۀ معصومیۀ قم بوده است.
طبق گزارش برخی رسانهها آقای غضنفرآبادی در سخنرانی خود گفته است: "اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثیهای یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد."
من از دیروز تا کنون منتظر ماندم تا بلکه این سخنان از اساس و بنیان تکذیب شود و یا اینکه دست کم توضیحی در بارهاش داده شود، اما هیچکدام از این دو اتفاق نیفتاد.
کسانی که با خط و مرزها و اصول کشورداری در دنیای معاصر آشنایند تصدیق میکنند که این نوع سخنان تا چه اندازه میتواند نگران کننده باشد.
من بویژه نگران جملۀ "خواهند آمد" در عبارتِ رئیس دادگاههای انقلاب هستم. آیا این کلام سهواً به زبان او جاری شده و یا اینکه از قبل در بارۀ معنا و مفهوم آن اندیشیده شده است؟
اینکه چند گروه شبه نظامی مورد حمایت ایران در خارج از کشور "خواهند آمد" تا "انقلاب را یاری دهند" مشخصاً بر چه امری دلالت دارد؟ آیا قرار است این اتباع بیگانه به عنوان شهروندان ایرانی پذیرفته شده و در خاک کشور مستقر شوند؟ اضافه بر این، آنان قرار است از چه راهی انقلاب را یاری کنند؟ از طریق حضور در انتخابات؟ تظاهرات خیابانی؟ تصدی مسئولیتهای دولتی؟ یا مقابله با اعتراضهای اجتماعی و اقتصادی؟
هر کدام از اینها که مورد نظر باشد با حق حاکمیت ملی و اصول زمامداری در چارچوب ملت - دولت تعارض کامل دارد. از این رو، از آقای غضنفرآبادی انتظار میرود که در این مورد توضیح روشنی ارائه دهد و اگر چنانچه نظرشان همین مواردی باشد که برشمرده شد، سایر مسئولان کشور موظفاند که در برابر این مسئله، موضع خود را مشخص کنند تا بدانیم که در کشور ما واقعاً چه خبر است؟
چندی پیش رضا پهلوی اعلام کرد که شعار او "پس گرفتن ایران" است. برخی از چهرههای اپوزیسیون خارج از کشور حتی در میان حامیان "براندازی" به او خرده گرفتند که مگر ایران از جانب بیگانگان اشغال شده است که تو میخواهی آن را پس بگیری؟
آیا اکنون سخنان موسی غضنفرآبادی نمیتواند محملی به دست رضا پهلوی و طرفداران او دهد تا شعار خود را توجیه کنند! بنابراین از این بابت هم شفاف سازی "خواهند آمد" ضروری است.
#احمد_زیدآبادی 👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😎 فوری
واکنش محمود احمدینژاد به ریاست #رئیسی بر قوه قضائیه :))))😭
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
واکنش محمود احمدینژاد به ریاست #رئیسی بر قوه قضائیه :))))😭
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
اگر همسایتون تو ایام عید رفت مسافرت و خونه نبود و کاغذ تبلیغاتی لای در خونش دیدید، حتما برش دارید❗️
سارقان با گذاشتن کاغذ لای در منزل، از رفت و آمد آگاهی پیدا میکنند و اقدام به سرقت میکنند!👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
سارقان با گذاشتن کاغذ لای در منزل، از رفت و آمد آگاهی پیدا میکنند و اقدام به سرقت میکنند!👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 کتک خوردن یک بانوی ایرانی در نمایندگی رسمی سایپا!!! 😱
🔹چه اتفاقی افتاده که عزت و احترام مردم ما انقدر راحت باید زیر پا گذاشته بشه؟! 👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
🔹چه اتفاقی افتاده که عزت و احترام مردم ما انقدر راحت باید زیر پا گذاشته بشه؟! 👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
👍1
خواهران مسلمان افغانستانی، کنفرانس «اعتراضیه» گذاشته اند که چرا مردها آن ها را نمی زنند! لابد مردان هم جواب می دهند:چون دست مان درد می گیرد!👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo