برای من ماجرای مردی را نقل کردهاند که دوستش به زندان افتاده بود و او شبها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود.
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟
سقوط
#آلبر_کامو
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟
سقوط
#آلبر_کامو
مرگ بزرگ است...
ما به آن تعلق داریم
دمی که لبان پر خنده ی خود را در میان زندگی می پنداریم
مرگ به خود جرات می دهد که درست در میان ما بگرید
#راینر_ماریا_ریلکه
ترجمه : #قاسم_صنعوی
ما به آن تعلق داریم
دمی که لبان پر خنده ی خود را در میان زندگی می پنداریم
مرگ به خود جرات می دهد که درست در میان ما بگرید
#راینر_ماریا_ریلکه
ترجمه : #قاسم_صنعوی
Forwarded from Morakabian
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچه بينِ رفتن وُ بازگشتن، همچنان باقىست وُ خواهد ماند، دو مبدأست در قلبِ آنها كه عميقاً عاشقند وُ چشمْ انتظار
.
#روزنوشت #سيدمحمدمركبيان
@morakabian
.
#روزنوشت #سيدمحمدمركبيان
@morakabian
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم؛ نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانه ی خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تلکَ الایام
#حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام
خیر مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم؛ نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانه ی خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تلکَ الایام
#حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام
شعر و ادبیات
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام خیر مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟ یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام گل ز حد برد تنعم؛ نفسی رخ بنما سرو مینازد و خوش…
مصرع دوم بیت 7:
کسی که او را دردی کشنده است،چگونه می تواند چشم بر هم گذارد؟
مصرع دوم بیت 8:
این ادعای من و این تو (بی مهری تو) و این روزگار
کسی که او را دردی کشنده است،چگونه می تواند چشم بر هم گذارد؟
مصرع دوم بیت 8:
این ادعای من و این تو (بی مهری تو) و این روزگار
#le_petit_prince
#شازده_کوچولو
خوانده شده ترین و ترجمه شده ترین کتاب فرانسوی
بهترین کتاب قرن 20 فرانسه
.
.
.
خلاصه بخونیدش دیگه 😅
اونم نه یه بار ... چندین بار
#شازده_کوچولو
خوانده شده ترین و ترجمه شده ترین کتاب فرانسوی
بهترین کتاب قرن 20 فرانسه
.
.
.
خلاصه بخونیدش دیگه 😅
اونم نه یه بار ... چندین بار
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی...پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدم ها می گردم.
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزاردهنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده ی شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: البته.
تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.
من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
شازده کوچولو گفت: من پی آدم ها می گردم.
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزاردهنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده ی شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: البته.
تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.
من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
ما، آدمیان را بیشتر به سبب خوبیهایی که خود، در حقشان کردهایم، دوست میداریم،
تا به سبب خوبیهایی که آنان در حق ما کردهاند!
#لئو_تولستوی
تا به سبب خوبیهایی که آنان در حق ما کردهاند!
#لئو_تولستوی
مرد ملاک وارد روستا شد.
آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.
زمینها را می خرید...خانه ها را ویران می کرد و ساختمان هایی مدرن بر آنها بنا می کرد.
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد.
روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود...نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری...
همه می دانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می رود و به نقطه اول باز می گردد...هر آنچه پیموده به او واگذار می شود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره می کنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه می شد که چند گامی بیش تر برود و زمینی بزرگ تر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد. زمانی که به کدخدا رسید، نمی توانست بایستد. زانو زد. حتی نمی توانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
#لئو_تولستوی
آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.
زمینها را می خرید...خانه ها را ویران می کرد و ساختمان هایی مدرن بر آنها بنا می کرد.
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد.
روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود...نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری...
همه می دانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می رود و به نقطه اول باز می گردد...هر آنچه پیموده به او واگذار می شود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره می کنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه می شد که چند گامی بیش تر برود و زمینی بزرگ تر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد. زمانی که به کدخدا رسید، نمی توانست بایستد. زانو زد. حتی نمی توانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
#لئو_تولستوی
Forwarded from میراث عرفا
جوانمرد
آن است كه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند
و با او يك كرامت كرده باشد
آن يكي را نيز ببرد
و بر سر آن نَهَد
تا آن نيز از آن او بُوَد.
👤شيخ ابالحسن خرقاني🍃
@miraseorafa
آن است كه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند
و با او يك كرامت كرده باشد
آن يكي را نيز ببرد
و بر سر آن نَهَد
تا آن نيز از آن او بُوَد.
👤شيخ ابالحسن خرقاني🍃
@miraseorafa
همه ی تقلا ها و جدال های فکریِ ما چه بهایی خواهد داشت، اگر محبت در دل هایمان نقصان گیرد؟
#امانوئل_کانت
#امانوئل_کانت
سنجاب،خزیدن افعی را قبول ندارد.
خرگوش هنگامی که لاک پشت و خار پشت خود را جمع می کنند می گریزد.
همه ی این گوناگونی ها را تو در میان آدمیان نیز می بینی.
پس، از سرزنش چیزی که با تو فرق دارد خودداری کن.
جامعه انسانی نمی تواند کامل باشد مگر آنکه شکل های بی شمار فعالیت را ضروری بداند و شکوفا شدن شکل های بی شمار خوشبختی را ترغیب کند.
مائده های زمینی
#آندره_ژید
خرگوش هنگامی که لاک پشت و خار پشت خود را جمع می کنند می گریزد.
همه ی این گوناگونی ها را تو در میان آدمیان نیز می بینی.
پس، از سرزنش چیزی که با تو فرق دارد خودداری کن.
جامعه انسانی نمی تواند کامل باشد مگر آنکه شکل های بی شمار فعالیت را ضروری بداند و شکوفا شدن شکل های بی شمار خوشبختی را ترغیب کند.
مائده های زمینی
#آندره_ژید
نَفَحاتُ وَصلِک اَوقَدَت جَمَراتُ شَوقِک فِی الحَشا
ز غمت به سینه کم آتشی که نزد به سینه کما تشا
تو چه مظهری که ز جلوهی تو صدای صیحهی قدسیان
گذرد ز ذُروهی لامکان که خوشا جمال اَزَل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طرّه ی تو مِنَ الغَداهُ اِلَی العَشا
ز کمند زلف تو هر شکن گرهی فکنده به کار من
به گره گشاییِ لعل ِخود که ز کار من گرهی گشا
دل من به عشق تو مینهد قدم ِوفا به ره ِ طلب
فَلَئِن سَعا فَبِهِ سَعا وَ لَئِن مَشا فَبِهِ مَشا
به تو داشت خو دل ِگشته خون، ز تو بود جان مرا سکون
فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی مُتِحَیّراًً مُتِوَحّشاً
چه جفا که #جامیِ خسته دل ز جدایی تو نمیکشد
قدم از طریق جفا بِکَش، سوی عاشقان جفاکش آ
ز غمت به سینه کم آتشی که نزد به سینه کما تشا
تو چه مظهری که ز جلوهی تو صدای صیحهی قدسیان
گذرد ز ذُروهی لامکان که خوشا جمال اَزَل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طرّه ی تو مِنَ الغَداهُ اِلَی العَشا
ز کمند زلف تو هر شکن گرهی فکنده به کار من
به گره گشاییِ لعل ِخود که ز کار من گرهی گشا
دل من به عشق تو مینهد قدم ِوفا به ره ِ طلب
فَلَئِن سَعا فَبِهِ سَعا وَ لَئِن مَشا فَبِهِ مَشا
به تو داشت خو دل ِگشته خون، ز تو بود جان مرا سکون
فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی مُتِحَیّراًً مُتِوَحّشاً
چه جفا که #جامیِ خسته دل ز جدایی تو نمیکشد
قدم از طریق جفا بِکَش، سوی عاشقان جفاکش آ
الحب ليس فقط كلاماً جميلاً
ولكنه مواقيت لاتنسيٰ...
#نجیب_محفوظ
عشق تنها سخنانی زیبا نيست
بلکه لحظاتی است که هیچگاه فراموش نمیشود...
ترجمه: #کیوان_وهابی
ولكنه مواقيت لاتنسيٰ...
#نجیب_محفوظ
عشق تنها سخنانی زیبا نيست
بلکه لحظاتی است که هیچگاه فراموش نمیشود...
ترجمه: #کیوان_وهابی
Forwarded from رادیو شعر و داستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥"ای دل مسلمانان، در پناه نامت گرم
خاطر بداندیشان از تو در پریشانی"
...
رجز خوانی #دکتر_غلامرضا_کافی در مدح سردار #حاج_قاسم_سلیمانی
...
https://telegram.me/joinchat/ApJBUDv6V8G9ZlRkLRLXEA
خاطر بداندیشان از تو در پریشانی"
...
رجز خوانی #دکتر_غلامرضا_کافی در مدح سردار #حاج_قاسم_سلیمانی
...
https://telegram.me/joinchat/ApJBUDv6V8G9ZlRkLRLXEA