دکتر باستانی_پاریزی میگفت:
حکایت ما معلم های تاریخ، حکایت غریبیست! چراکه تاریخ و حوادث شگرفش، در خواب و بیداری رهایمان نمیکند!
در سال ۱۳۵۱ که به سفر کربلا رفتم، در مسیر که می رفتیم، همانطور که همسفرانم زیارت عاشورا میخواندند و میگریستند، در سیزده فرسنگی کوفه ، ناگهان به یاد جنگ قادسیه افتادم .... ناگاه درد جانکاهی قفسه سینهام را فشرد و بغض گلویم را گرفت و زار زار گریستم. اما اینبار نه برای شهیدان کربلا!! بلکه برای کشتگان قادسی!! پس در کتاب از_پاریز_تا_پاریس نوشتم:
.
هر ایرانی و هر کس که دل در گرو میهن دارد، وقتی نام قادسیه را می شنود، طبعاً آهی خواهد کشید و بخود میلرزد. اما من یکبار دیگر نیز این لرزه به جانم افتاد و آن وقتی بود که از خیابان بلوار الیزابت (آب کرج) می گذشتم و چشمم به خیابان یا کوچه بزرگی افتاد که از این بلوار منشعب میشد و تابلوی کاشیِ آن "قادسی" بود. این کلمه خون آدم را به جوش آورده و به وحشت می اندازد، مخصوصا وقتی که نامهٔ سپهسالار ایران زمین، رستم فرخزاد را که از قادسیه به برادرش نوشت و در شاهنامه فردوسی آمده است، خوانده باشد و این شعر را تکرار کند:
.
که این قادسی، دخمهگاه من است
زمین جوشن و خون، کلاهِ من است
رهـــایی نیابم سرانجـــــام از ایــــــن
خوشـــا باد، نوشین ایــــران زمیــــن
.
من آنجا (سال ۱۳۵۱) نوشته بودم واقعاً اسم قحط بود که آنهم در پایتخت، یک کوچه مهم را در خیابانی مهمتر از آن، قادسی بنامیم؟!! چرا شهرداری این نام منحوس را تغییر نمیدهد؟!
.
گذشت و گذشت و کسی اعتنا نکرد تا بقول صدامِ ملعون، قادسیه دوم تکرار شد و مردم ایران همه چیز را دگرگون کردند و صدها هزار شهید و جانباز و معلول دادند تا اینبار قادسیه دوم متجاوزان را به دخمه گاهِ خودشان تبدیل کردند. --- تا بالاخره --- این نام هم تغییر یافت و امروز این کوچه به نام نوجوانی دلیر بنام "شهید علیرضا دائمی" مزیّن است. شاید این جوان زمانیکه بی خوف و وحشت و با رضایت خاطر، همچون پهلوانان دشت چالدران، سینه اش را آماج گلوله ها قرار میداد، به قادسیه می اندیشید!
.
به پای لاله، کدامین شهید مدفون است
که از لـــَحـــَد به در افتــاده گوشـــهٔ کفنش
.
#منبع:
مرحوم دکتر_باستانی_پاریزی - کتاب محبوب سیاه و طوطی سبز ص۲۸۵
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
خرید آثار هالو
@halloo_gram
حکایت ما معلم های تاریخ، حکایت غریبیست! چراکه تاریخ و حوادث شگرفش، در خواب و بیداری رهایمان نمیکند!
در سال ۱۳۵۱ که به سفر کربلا رفتم، در مسیر که می رفتیم، همانطور که همسفرانم زیارت عاشورا میخواندند و میگریستند، در سیزده فرسنگی کوفه ، ناگهان به یاد جنگ قادسیه افتادم .... ناگاه درد جانکاهی قفسه سینهام را فشرد و بغض گلویم را گرفت و زار زار گریستم. اما اینبار نه برای شهیدان کربلا!! بلکه برای کشتگان قادسی!! پس در کتاب از_پاریز_تا_پاریس نوشتم:
.
هر ایرانی و هر کس که دل در گرو میهن دارد، وقتی نام قادسیه را می شنود، طبعاً آهی خواهد کشید و بخود میلرزد. اما من یکبار دیگر نیز این لرزه به جانم افتاد و آن وقتی بود که از خیابان بلوار الیزابت (آب کرج) می گذشتم و چشمم به خیابان یا کوچه بزرگی افتاد که از این بلوار منشعب میشد و تابلوی کاشیِ آن "قادسی" بود. این کلمه خون آدم را به جوش آورده و به وحشت می اندازد، مخصوصا وقتی که نامهٔ سپهسالار ایران زمین، رستم فرخزاد را که از قادسیه به برادرش نوشت و در شاهنامه فردوسی آمده است، خوانده باشد و این شعر را تکرار کند:
.
که این قادسی، دخمهگاه من است
زمین جوشن و خون، کلاهِ من است
رهـــایی نیابم سرانجـــــام از ایــــــن
خوشـــا باد، نوشین ایــــران زمیــــن
.
من آنجا (سال ۱۳۵۱) نوشته بودم واقعاً اسم قحط بود که آنهم در پایتخت، یک کوچه مهم را در خیابانی مهمتر از آن، قادسی بنامیم؟!! چرا شهرداری این نام منحوس را تغییر نمیدهد؟!
.
گذشت و گذشت و کسی اعتنا نکرد تا بقول صدامِ ملعون، قادسیه دوم تکرار شد و مردم ایران همه چیز را دگرگون کردند و صدها هزار شهید و جانباز و معلول دادند تا اینبار قادسیه دوم متجاوزان را به دخمه گاهِ خودشان تبدیل کردند. --- تا بالاخره --- این نام هم تغییر یافت و امروز این کوچه به نام نوجوانی دلیر بنام "شهید علیرضا دائمی" مزیّن است. شاید این جوان زمانیکه بی خوف و وحشت و با رضایت خاطر، همچون پهلوانان دشت چالدران، سینه اش را آماج گلوله ها قرار میداد، به قادسیه می اندیشید!
.
به پای لاله، کدامین شهید مدفون است
که از لـــَحـــَد به در افتــاده گوشـــهٔ کفنش
.
#منبع:
مرحوم دکتر_باستانی_پاریزی - کتاب محبوب سیاه و طوطی سبز ص۲۸۵
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
خرید آثار هالو
@halloo_gram