دو فراز از سخنان آقای خمینی در سالهای ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ خطاب به «محمدرضا شاه»
🔹شما خیال میکنید آن دزدی که شبها از دیوار، با آنهمه مخاطرات بالا میرود و یا زنی که عفت خود را میفروشد، تقصیر دارد؟ وضع معیشت مردم بد است که شب و روز این همه جنایات و مفاسد در روزنامهها میخوانید. اگر راست میگویید برای بیکاران کار پیدا کنید! (صحیفه نور، جلد ۱، صفحه ۶۵)
🔹وزارت اوقاف را دست ما بدهید، آنوقت خودتان ببینید که آیا این پولها مثل امروز لوطیخور میشود؟ نخواهد شد. دست ما بدهید آنوقت ببینید که ما با همین اوقاف، فقرا را غنی میکنیم یا نه؟ شما عرضهاش را ندارید
بفرمایید جاده بسازید، کارخانه ذوبآهن بیاورید؛ کدام روحانی گفته نیاورید؟ بفرمایید طیاره بسازید، بفرمایید اتومبیلسازی کنید... شما عرضهاش را ندارید.
اما ما برای شما هم راه خواهیم ساخت و هم کشتی نیز خواهیم خرید... همین رادیو را دو ساعت دست روحانیون بدهید ببینید مردم را چطور با اسلام آشنا میکنیم!
شما عرضه حکومتداری ندارید، فقط میگویید روحانیون نمیگذارند. والا چون عرضهاش را ندارند میگویید روحانیون نمیگذارند.*
اگر از شما بهتر اداره نکردیم، بعد از ده - پانزده سال ما را بیرون کنید!
صحیفه نور،جلد ۱،صفحه ۳۹۰ و ۳۹۱
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
🔹شما خیال میکنید آن دزدی که شبها از دیوار، با آنهمه مخاطرات بالا میرود و یا زنی که عفت خود را میفروشد، تقصیر دارد؟ وضع معیشت مردم بد است که شب و روز این همه جنایات و مفاسد در روزنامهها میخوانید. اگر راست میگویید برای بیکاران کار پیدا کنید! (صحیفه نور، جلد ۱، صفحه ۶۵)
🔹وزارت اوقاف را دست ما بدهید، آنوقت خودتان ببینید که آیا این پولها مثل امروز لوطیخور میشود؟ نخواهد شد. دست ما بدهید آنوقت ببینید که ما با همین اوقاف، فقرا را غنی میکنیم یا نه؟ شما عرضهاش را ندارید
بفرمایید جاده بسازید، کارخانه ذوبآهن بیاورید؛ کدام روحانی گفته نیاورید؟ بفرمایید طیاره بسازید، بفرمایید اتومبیلسازی کنید... شما عرضهاش را ندارید.
اما ما برای شما هم راه خواهیم ساخت و هم کشتی نیز خواهیم خرید... همین رادیو را دو ساعت دست روحانیون بدهید ببینید مردم را چطور با اسلام آشنا میکنیم!
شما عرضه حکومتداری ندارید، فقط میگویید روحانیون نمیگذارند. والا چون عرضهاش را ندارند میگویید روحانیون نمیگذارند.*
اگر از شما بهتر اداره نکردیم، بعد از ده - پانزده سال ما را بیرون کنید!
صحیفه نور،جلد ۱،صفحه ۳۹۰ و ۳۹۱
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔵 ساعاتی پیش بنیاد نوبل طی فراخوانی اعلام کرد هرکس بتواند این صحبتهای آیتالله دکتر ابراهیم رئیسی را بفهمد و به یکی از زبانهای زنده دنیا ترجمه کند جایزه نوبل و یک صد و پنجاه هزار یورو تعلق میگیرد.
بسیاری از کارشناسان برای دریافت این جایزه به رقابتی تنگاتنگ وارد شدهاند😂😂
✍️ مهدوی فر
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
بسیاری از کارشناسان برای دریافت این جایزه به رقابتی تنگاتنگ وارد شدهاند😂😂
✍️ مهدوی فر
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
Forwarded from محمد رضا عالی پيام - هالو
محمدرضاعالیپیام در گفتگو با شبکه جهانی کلمه
https://youtu.be/zS-5BAXzkTA
پیرامون انتخابات ۱۴۰۰
لطفن از یوتیوب تماشا کنید و لینک گفتگو را برای دوستان خود ارسال کنید.
با سپاس
https://youtu.be/zS-5BAXzkTA
https://youtu.be/zS-5BAXzkTA
پیرامون انتخابات ۱۴۰۰
لطفن از یوتیوب تماشا کنید و لینک گفتگو را برای دوستان خود ارسال کنید.
با سپاس
https://youtu.be/zS-5BAXzkTA
YouTube
MrHalloo - Goft o Goo Ba Kalameh | هالو - گفتگو با کلمه - انتخابات 1400
Subscribe for more videos: https://www.youtube.com/MrHallooCh?sub_confirmation=1
هالو - گفتگو با کلمه - انتخابات 1400
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
بیوگرافی:
محمدرضا عالی پیام (زاده بیست خرداد 1336)…
هالو - گفتگو با کلمه - انتخابات 1400
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
بیوگرافی:
محمدرضا عالی پیام (زاده بیست خرداد 1336)…
👍1
*دزد و قاضی خیلی زیباست* با تأمل بخوانید *انگار خیلی آشناست*
راویان گفتند دزدی نابکار
رفت گِرد خانه ای در شام تار
گربه آسا بر سر دیوار شد
نردۀ ایوان گرفت و دار شد
از قضا آن نرده خیلی سست بود
زود با دزد دغَل آمد فرود
دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون آلود، از پا تا جبین
چونکه از آن خانه ناراضی برفت
لنگ لنگان تا بر قاضی برفت
چون به قاضی گفت شرح حال خویش
قلب قاضی گشت از این قصّه ریش
گفت: میباید شود بالای دار
صاحبِ آن خانۀ بی اعتبار
آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این دزد بیچاره جفا
پس بیاوردند صاحبخانه را
آن ز قانون نوین بیگانه را
چونکه قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو، چون نارواست
نیست تقصیر من برگشته بخت
چوب آن شاید نبوده خوب و سخت
باید آن نجّار آید پای دار
چونکه او بد چوب را کرده به کار
گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِیالفور جُست
گزمه ها رفتند و او را یافتند
زود سوی محکمه بشتافتند
مثل مرغ گیر کرده بین تور
در عدالتخانه بردندش به زور
کرد قاضی بد نگاهی سوی او
کز نگاهش گشت سیخ، هر موی او
گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده میسازی چرا با چوب سست؟
گفت آن نجّار: هستم بی گناه
در قضاوت مینمائی اشتباه
چوب سست و بد کجا بردم به کار
بوده جنس نرده از چوب چنار
لیک وقتی نرده را می ساختم
چون به محکم کاریش پرداختم
ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور
بس لباسش بود خوش رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ
چونکه من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید او دهد ما را جواب
با نشانی ها که آن نجّار داد
گزمه ای آورد او را همچو باد
دید قاضی وه چه زیبا منظری است
راستی کاو دلربا و دلبری است
گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایۀ اخلال در هوش و حواس
دانی از نجّار بُردی آبرو؟
میخها را جابجا کرده فرو
زان لباس نو که بر تن کردهای
خلق را درگیر با هم کردهای
در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم به مثل دیگران
گر لباسم اندکی زیباتر است
پاسخش با مردمان دیگر است
رنگرز اینگونه رنگش کرده است
بیشتر از حد، قشنگش کرده است
گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود اینجا آورید
پس در آن دَم گزمهها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند
گزمهای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او
گزمهای آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضی عادل رسید
چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
نه جوابش داد، با فریاد گفت:
جامۀ نسوان ملوّن می کنی؟
بنده را با دزد دشمن می کنی؟
هیچ میدانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟
رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت
گفت قاضی: زود بیرونش کنید
تا که بیهوشاست، بر دارش زنید
گزمه ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار
رنگرز چون روی کرسی ایستاد
گزمهای چشمش به قد او فتاد
داد زد: ای گزمگان، این نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار
گزمه چون اعدام را دشوار دید
بی تأمّل تا بر قاضی دوید
گفت: قربانت شوم، این بی تبار
کلّه اش بالاتر است از چوب دار
گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر یک فرد کوته تر بجوی
رنگرز پیدا نشد یک رنگ کار
یک نفر باید شود بالای دار
زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را
آری آن پرونده این سان بسته شد
«طالبی» بس کن که دستت خسته شد
«نعمت الله طالبی»
شاعر و طنزپرداز از اصفهان
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
راویان گفتند دزدی نابکار
رفت گِرد خانه ای در شام تار
گربه آسا بر سر دیوار شد
نردۀ ایوان گرفت و دار شد
از قضا آن نرده خیلی سست بود
زود با دزد دغَل آمد فرود
دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون آلود، از پا تا جبین
چونکه از آن خانه ناراضی برفت
لنگ لنگان تا بر قاضی برفت
چون به قاضی گفت شرح حال خویش
قلب قاضی گشت از این قصّه ریش
گفت: میباید شود بالای دار
صاحبِ آن خانۀ بی اعتبار
آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این دزد بیچاره جفا
پس بیاوردند صاحبخانه را
آن ز قانون نوین بیگانه را
چونکه قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو، چون نارواست
نیست تقصیر من برگشته بخت
چوب آن شاید نبوده خوب و سخت
باید آن نجّار آید پای دار
چونکه او بد چوب را کرده به کار
گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِیالفور جُست
گزمه ها رفتند و او را یافتند
زود سوی محکمه بشتافتند
مثل مرغ گیر کرده بین تور
در عدالتخانه بردندش به زور
کرد قاضی بد نگاهی سوی او
کز نگاهش گشت سیخ، هر موی او
گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده میسازی چرا با چوب سست؟
گفت آن نجّار: هستم بی گناه
در قضاوت مینمائی اشتباه
چوب سست و بد کجا بردم به کار
بوده جنس نرده از چوب چنار
لیک وقتی نرده را می ساختم
چون به محکم کاریش پرداختم
ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور
بس لباسش بود خوش رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ
چونکه من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید او دهد ما را جواب
با نشانی ها که آن نجّار داد
گزمه ای آورد او را همچو باد
دید قاضی وه چه زیبا منظری است
راستی کاو دلربا و دلبری است
گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایۀ اخلال در هوش و حواس
دانی از نجّار بُردی آبرو؟
میخها را جابجا کرده فرو
زان لباس نو که بر تن کردهای
خلق را درگیر با هم کردهای
در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم به مثل دیگران
گر لباسم اندکی زیباتر است
پاسخش با مردمان دیگر است
رنگرز اینگونه رنگش کرده است
بیشتر از حد، قشنگش کرده است
گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود اینجا آورید
پس در آن دَم گزمهها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند
گزمهای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او
گزمهای آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضی عادل رسید
چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
نه جوابش داد، با فریاد گفت:
جامۀ نسوان ملوّن می کنی؟
بنده را با دزد دشمن می کنی؟
هیچ میدانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟
رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت
گفت قاضی: زود بیرونش کنید
تا که بیهوشاست، بر دارش زنید
گزمه ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار
رنگرز چون روی کرسی ایستاد
گزمهای چشمش به قد او فتاد
داد زد: ای گزمگان، این نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار
گزمه چون اعدام را دشوار دید
بی تأمّل تا بر قاضی دوید
گفت: قربانت شوم، این بی تبار
کلّه اش بالاتر است از چوب دار
گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر یک فرد کوته تر بجوی
رنگرز پیدا نشد یک رنگ کار
یک نفر باید شود بالای دار
زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را
آری آن پرونده این سان بسته شد
«طالبی» بس کن که دستت خسته شد
«نعمت الله طالبی»
شاعر و طنزپرداز از اصفهان
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
❤1