*«هان ای بهار»*
*استاد شفیعی کدکنی*
هان ای بهارِ خسته! که از راههای دور،
موجِ صدای پای تو میآیدم بهگوش!
وز پشتِ بیشههای بلورینِ صبحدم،
رو کردهای بهدامنِ این شهرِ بیخروش!
برگرد ای مسافرِ گمکرده راهِ خویش!
از نیمهراه، خسته و لبتشنه بازگرد!
اینجا میا... میا... تو هم افسرده میشوی،
در پنجهٔ ستمگرِ این شامگاهِ سرد.
برگرد ای بهار! که در باغهای شهر،
جای سرودِ شادی و بانگِ ترانه نیست.
جز عقدههای بستهٔ یک رنجِ دیرپای،
بر شاخههای خشکِ درختان جوانه نیست.
برگرد و راهِ خویش بگردان ازین دیار! بگریز از سیاهیِ این شامِ جاودان!
رو سوی دشتهای دگر نِه! که در رَهَت، گستردهاند بسترِ مَوّاجِ پرنیان.
اینشهرِ سردِ یخزده در بسترِ سکوت ،
جای تو ای مسافرِ آزرده پای! نیست.
بند است و وحشت است و دراین دشتِ بیکران،
جز سایهٔ خموشِ غمی دیرپایْ نیست.
دژخیمِ مرگزایِ زمستانِ جاودان،
بر بوستانِ خاطرهها سایهگستر است،
گلهای آرزو همهْ افسرده و کبود،
شاخِ امیدها همه بیبرگ و بیبَر است.
برگرد از این دیار! که هنگامِ بازگشت، وقتی بهسرزمینِ دگر رو نهی خموش،
غیر از سرشکِ دَرد نبینی بهارمغان،
در کولهبارِ ابر که افکندهای بهدوش.
آنجا برو! که لرزشِ هر شاخه، گاهِ رقص،
از خندهٔ سپیدهدمان گفتو گو کند.
آنجا برو! که جنبشِ موجِ نسیم و آب،
جان را پُر از شمیمِ گُلِ آرزو کند.
آنجا که دستههای پرستو سحَرگهان، آهنگهای شادیِ خود ساز میکنند.
پروانگانِ مستِ پَر افشان بهبامداد،
آزاد در پناهِ تو پرواز میکنند.
آنجا برو! که ازسرِ هر شاخسارِ سبز،
مستِ سرود و نغمهٔ شبگیر میشوی.
برگرد ای مسافر از این راهِ پُرخطر! اینجا میا! که بسته بهزنجیر میشوی.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
*استاد شفیعی کدکنی*
هان ای بهارِ خسته! که از راههای دور،
موجِ صدای پای تو میآیدم بهگوش!
وز پشتِ بیشههای بلورینِ صبحدم،
رو کردهای بهدامنِ این شهرِ بیخروش!
برگرد ای مسافرِ گمکرده راهِ خویش!
از نیمهراه، خسته و لبتشنه بازگرد!
اینجا میا... میا... تو هم افسرده میشوی،
در پنجهٔ ستمگرِ این شامگاهِ سرد.
برگرد ای بهار! که در باغهای شهر،
جای سرودِ شادی و بانگِ ترانه نیست.
جز عقدههای بستهٔ یک رنجِ دیرپای،
بر شاخههای خشکِ درختان جوانه نیست.
برگرد و راهِ خویش بگردان ازین دیار! بگریز از سیاهیِ این شامِ جاودان!
رو سوی دشتهای دگر نِه! که در رَهَت، گستردهاند بسترِ مَوّاجِ پرنیان.
اینشهرِ سردِ یخزده در بسترِ سکوت ،
جای تو ای مسافرِ آزرده پای! نیست.
بند است و وحشت است و دراین دشتِ بیکران،
جز سایهٔ خموشِ غمی دیرپایْ نیست.
دژخیمِ مرگزایِ زمستانِ جاودان،
بر بوستانِ خاطرهها سایهگستر است،
گلهای آرزو همهْ افسرده و کبود،
شاخِ امیدها همه بیبرگ و بیبَر است.
برگرد از این دیار! که هنگامِ بازگشت، وقتی بهسرزمینِ دگر رو نهی خموش،
غیر از سرشکِ دَرد نبینی بهارمغان،
در کولهبارِ ابر که افکندهای بهدوش.
آنجا برو! که لرزشِ هر شاخه، گاهِ رقص،
از خندهٔ سپیدهدمان گفتو گو کند.
آنجا برو! که جنبشِ موجِ نسیم و آب،
جان را پُر از شمیمِ گُلِ آرزو کند.
آنجا که دستههای پرستو سحَرگهان، آهنگهای شادیِ خود ساز میکنند.
پروانگانِ مستِ پَر افشان بهبامداد،
آزاد در پناهِ تو پرواز میکنند.
آنجا برو! که ازسرِ هر شاخسارِ سبز،
مستِ سرود و نغمهٔ شبگیر میشوی.
برگرد ای مسافر از این راهِ پُرخطر! اینجا میا! که بسته بهزنجیر میشوی.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا راستشو بگو، خیز برداشتی به کی رای بدی؟ بازار گرمی انتخاباته؟
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo