کاش کمی تاریخ می خواندید. نمی گویم تاریخ باستان که می دانم شما به آن آلرژی دارید. کهیر می زنید. ورم می کنید. و البته وحشت. کاش همین تاریخ معاصر را می خواندید. همین صد سال گذشته را. اما شوربختی این است که شما و امثال شما اهل خواندن نیستید. نخوانده می نویسید. ناشنیده می گویید. بدجور عادت کرده اید به حاضری خوری دکترهای کتاب نخوانده! سینه ملاهای معلم ندیده ی سه قورت و نیم باقی!
کاش تاریخ معاصر را مرور می کردید تا نتیجه رویارویی و دشمنی خودتان را با علم و اگاهی ببینید! تاریخ می گوید شما همیشه دشمن تکنولوژی و توسعه بوده اید. نوچِ نوآوری بوده اید شما.
مگر شما نبودید که با شناسنامه مخالفت کردید؟ مگر نگفتید شناسنامه توطئه اجنبی است برای اینکه نام متعلقه و صبیه و همشیره شما را بفهمد!؟ آیا الان خودتان سجل ندارید؟ متعلقه و صبیه اتان چطور؟ هنوز نام همشیره اتان از اسرار است آیا؟
مگر شما نبودید که با دوش حمام مخالفت کردید؟ چه نتیجه ای گرفتید؟ نگاهی به حمام خانه هایتان بکنید. کو خزینه؟ وقتی که زیر دوشهای جِسی ایتالیایی تن به گرمای آب می سپارید یاد آرید از مبارزه ای که با دوش و عَلَم حمام کردید. وقتی که در وانهای مارک شاینی ریلکس میکنید خزینه فراموش نشود حضرات!
مگر شما نبودید که سر قضیه واکسیناسیون عمومی خون به دل امیرکبیر کردید؟ بازوی خودتان را نگاه کنید. جوشگاه چند واکسن روی بازویتان است؟ رطب خورده های منع رطب کرده!
یادتان هست که از دوچرخه چه هیولایی ساختید؟ آن دو سه تکه آهن و زنجیر و رکاب را گفتید مَرکَب جن. نگاهی به انبار منزلتان بکنید. دوچرخه بچه ها را می بینید؟
هنوز هم از مدرسه کینه دارید؟ چه کردید با میرزاحسن رشدیه؟ شما از اول هم با دانش دشمنی داشتید. نتیجه دشمنی اتان چه شد؟ غیر از این است که این روزها به دنبال مدرسه دلخواه برای آقازاده هایتان مدرسه تاسیس می کنید!
مگر شما نبودید که گفتید رادیو جعبه شیطان است؟ تلویزیون را مگر شما تکفیر نکردید؟ چرا الان اینهمه زور می زنید که صدایتان از جعبه شیطان شنیده شود؟ چطور است که حالا بِن کُل به قول ما «بِنِشین» تلویزیون شده اید؟
مگر شما نبودید که کتب مرجع پزشکی را به آتش کشیدید؟ پس چرا تا مزاجتان بالا و پایین می شود آسیمه سر می روید آن ور آب و ولو می شوید زیر دست همان پزشکانی که این کتاب ها را نوشته اند؟
مگر شما نبودید که گفتید بستن کمربند ایمنی حرام است چون باعث جلوگیری از قضا و قدر می شود؟ نگاهی به خودتان بکنید، پشت رُل شاسی بلندهای کره ای خودتان را چرا به صندلی «تَنگ» کرده اید؟ قضا به فرق سرتان بزند چرا مانع تحقق قضا و قدر الهی می شوید؟
دهه شصت یادتان هست؟ شما بودید که می گفتید چه معنا دارد در کشوری که جوانانش شهید می شوند مردمش شطرنج بازی کنند. آیا هنوز معتقدید که شطرنج هم قمار است؟ محض اطلاعتان اینکه این روزها برای بزرگداشت شهیدان همیشه جاوید وطن مسابقه شطرنج برگزار می کنند!
مگر شما نبودید که ویدئو را قدغن کردید؟ یادتان رفته است یک زمانی در این کشور کشتن آدم جرمش از حمل و نگهداری دستگاه ویدئو سبکتر بود. چطور شد که بعد از دو دهه ویدئو را فراموش کردید و شد یکی از لوازم جهیزیه دخترانتان!
مگر شما نبودید که با تانک و زره پوش از روی دیش ها و گیرنده های ماهواره رد شدید؟ چه نتیجه ای گرفتید؟ ماهواره را ریشه کن کردید؟ سرتان را از پنجره ماشینتان بیرون بیاورید و پشت پنجره آسمانخراش های تهران را ببینید، دیش ها چه رشد و رویشی کرده اند!
مگر همین چند سال پیش آن سَلَف سفیه شما نبود که حکم به حُرمت تلگرام داد و بعد معلوم شد که خودش چه حرمت شکنی بوده است. مبارزه شما با تلگرام مگر نشد حکایت مگس و عرصه سیمرغ؟ چرا با بی تدبیری عِرض خود می برید؟ نگاهی به برنامه های گوشی های اپل روی میز کارتان بکنید، آن اپلیکیشن آبی در گوشی شما چکار می کند؟
هیچ نتیجه تقابل خودتان را با لوازم و الزامات جهان جدید سنجیده اید؟ مردودید. با هیچ شهریوری هم پاک و مطهر نمی شوید. کاروان تمدن و توسعه با سرعت و قدرت در حال عبور است. چرا مثل بچه های شر و شرور کنار ریل ایستاده و به سوی ترن توسعه سنگ پرتاب می کنید؟ کدام قطار را، کدام ریل را بخاطر پرتاب سنگ آدم ابلهی تعطیل کرده اند؟
گذشته را و گذشتگان خود را یاد کنید. هیچ شنیده اید که گفته اند؛
هر که ناموخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد از هیچ آموزگار.
چنگ در گلوی اینترنت گذاشته اید که چه؟ سنگ به پنجره دانایی می کوبید چرا؟ چه چیزی در آن پشت و پستوها دارید که اینهمه از فضای مجازی می ترسید؟ هیچ می دانید فقط خفاش ها از نور می ترسند؟ جَنَم شما با تاریکی چیست؟ دست و دامن خود را پاک و منزه نگهدارید تا نیاز به بستن دهان این و آن نباشد.حرمت نگهدارید تا حریمتان را رعایت کنند.
اقای نماینده!
هیچ عاقلی با مردم عصبانی کَل کَل نمی کند.
کاش می دانستید
#ماشااکبری
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
کاش تاریخ معاصر را مرور می کردید تا نتیجه رویارویی و دشمنی خودتان را با علم و اگاهی ببینید! تاریخ می گوید شما همیشه دشمن تکنولوژی و توسعه بوده اید. نوچِ نوآوری بوده اید شما.
مگر شما نبودید که با شناسنامه مخالفت کردید؟ مگر نگفتید شناسنامه توطئه اجنبی است برای اینکه نام متعلقه و صبیه و همشیره شما را بفهمد!؟ آیا الان خودتان سجل ندارید؟ متعلقه و صبیه اتان چطور؟ هنوز نام همشیره اتان از اسرار است آیا؟
مگر شما نبودید که با دوش حمام مخالفت کردید؟ چه نتیجه ای گرفتید؟ نگاهی به حمام خانه هایتان بکنید. کو خزینه؟ وقتی که زیر دوشهای جِسی ایتالیایی تن به گرمای آب می سپارید یاد آرید از مبارزه ای که با دوش و عَلَم حمام کردید. وقتی که در وانهای مارک شاینی ریلکس میکنید خزینه فراموش نشود حضرات!
مگر شما نبودید که سر قضیه واکسیناسیون عمومی خون به دل امیرکبیر کردید؟ بازوی خودتان را نگاه کنید. جوشگاه چند واکسن روی بازویتان است؟ رطب خورده های منع رطب کرده!
یادتان هست که از دوچرخه چه هیولایی ساختید؟ آن دو سه تکه آهن و زنجیر و رکاب را گفتید مَرکَب جن. نگاهی به انبار منزلتان بکنید. دوچرخه بچه ها را می بینید؟
هنوز هم از مدرسه کینه دارید؟ چه کردید با میرزاحسن رشدیه؟ شما از اول هم با دانش دشمنی داشتید. نتیجه دشمنی اتان چه شد؟ غیر از این است که این روزها به دنبال مدرسه دلخواه برای آقازاده هایتان مدرسه تاسیس می کنید!
مگر شما نبودید که گفتید رادیو جعبه شیطان است؟ تلویزیون را مگر شما تکفیر نکردید؟ چرا الان اینهمه زور می زنید که صدایتان از جعبه شیطان شنیده شود؟ چطور است که حالا بِن کُل به قول ما «بِنِشین» تلویزیون شده اید؟
مگر شما نبودید که کتب مرجع پزشکی را به آتش کشیدید؟ پس چرا تا مزاجتان بالا و پایین می شود آسیمه سر می روید آن ور آب و ولو می شوید زیر دست همان پزشکانی که این کتاب ها را نوشته اند؟
مگر شما نبودید که گفتید بستن کمربند ایمنی حرام است چون باعث جلوگیری از قضا و قدر می شود؟ نگاهی به خودتان بکنید، پشت رُل شاسی بلندهای کره ای خودتان را چرا به صندلی «تَنگ» کرده اید؟ قضا به فرق سرتان بزند چرا مانع تحقق قضا و قدر الهی می شوید؟
دهه شصت یادتان هست؟ شما بودید که می گفتید چه معنا دارد در کشوری که جوانانش شهید می شوند مردمش شطرنج بازی کنند. آیا هنوز معتقدید که شطرنج هم قمار است؟ محض اطلاعتان اینکه این روزها برای بزرگداشت شهیدان همیشه جاوید وطن مسابقه شطرنج برگزار می کنند!
مگر شما نبودید که ویدئو را قدغن کردید؟ یادتان رفته است یک زمانی در این کشور کشتن آدم جرمش از حمل و نگهداری دستگاه ویدئو سبکتر بود. چطور شد که بعد از دو دهه ویدئو را فراموش کردید و شد یکی از لوازم جهیزیه دخترانتان!
مگر شما نبودید که با تانک و زره پوش از روی دیش ها و گیرنده های ماهواره رد شدید؟ چه نتیجه ای گرفتید؟ ماهواره را ریشه کن کردید؟ سرتان را از پنجره ماشینتان بیرون بیاورید و پشت پنجره آسمانخراش های تهران را ببینید، دیش ها چه رشد و رویشی کرده اند!
مگر همین چند سال پیش آن سَلَف سفیه شما نبود که حکم به حُرمت تلگرام داد و بعد معلوم شد که خودش چه حرمت شکنی بوده است. مبارزه شما با تلگرام مگر نشد حکایت مگس و عرصه سیمرغ؟ چرا با بی تدبیری عِرض خود می برید؟ نگاهی به برنامه های گوشی های اپل روی میز کارتان بکنید، آن اپلیکیشن آبی در گوشی شما چکار می کند؟
هیچ نتیجه تقابل خودتان را با لوازم و الزامات جهان جدید سنجیده اید؟ مردودید. با هیچ شهریوری هم پاک و مطهر نمی شوید. کاروان تمدن و توسعه با سرعت و قدرت در حال عبور است. چرا مثل بچه های شر و شرور کنار ریل ایستاده و به سوی ترن توسعه سنگ پرتاب می کنید؟ کدام قطار را، کدام ریل را بخاطر پرتاب سنگ آدم ابلهی تعطیل کرده اند؟
گذشته را و گذشتگان خود را یاد کنید. هیچ شنیده اید که گفته اند؛
هر که ناموخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد از هیچ آموزگار.
چنگ در گلوی اینترنت گذاشته اید که چه؟ سنگ به پنجره دانایی می کوبید چرا؟ چه چیزی در آن پشت و پستوها دارید که اینهمه از فضای مجازی می ترسید؟ هیچ می دانید فقط خفاش ها از نور می ترسند؟ جَنَم شما با تاریکی چیست؟ دست و دامن خود را پاک و منزه نگهدارید تا نیاز به بستن دهان این و آن نباشد.حرمت نگهدارید تا حریمتان را رعایت کنند.
اقای نماینده!
هیچ عاقلی با مردم عصبانی کَل کَل نمی کند.
کاش می دانستید
#ماشااکبری
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
زیلینک
محمدرضا عالیپیام_هالو
شاعر و طنزپرداز منتقد، فیلمساز
👍50👏3❤1
باغ سوخته باورها..
🔘 ما نسل باورمندی بودیم. به آنچه که آموخته بودیم باور داشتیم. فکر میکردیم هر چه در کتابها نوشته و بزرگان گفتهاند حقیقت است و حلاوت حلوا. کنج و کنارههای ذهن و ضمیر ما پر بود از شعر و مثل و ضربالمثل. ما ادبیات را باور کرده بودیم. باغ باورهای ما بارور بود. بارویی ساخته بودیم از باورهایمان برای وقت پریشانی. ما به باروی باورهایمان پناه میبردیم. دلمان به باورهایمان خوش بود. هر وقت کم میآوردیم باورهایمان را نشخوار میکردیم و نیشخند میزدیم. رنج که از راه میرسید، درد که دامن میگشود تسکین خود را در باورهایمان جستجو میکردیم. هر باور برای ما حَبی از شیره بود که بالا میانداختیم و خودمان را میساختیم! باورها ما را تسکین و تسلا میدادند!
🔘 باور کرده بودیم که پایان شب سیه سپید است اما، از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد پایان شبهای سیه برای ما سپید نبود. در تاریکی شب به جستجوی گم شدههای خود دست به دیوار گرفتیم غافل از آن که زمانه جوینده یابنده بُوَد گذشته است! به ما گفته بودند از ماست که بر ماست اما بعد معلوم شد که از آنهاست که بر ماست! کوزه باورهای ما تَرَک برداشت و همه دیدند که از کوزه چیزی می تراود که داخل آن نیست!
🔘 ترسناک بود وقتی که صدای سیلی نقد در گوشمان پیچید. سیلی نقد بسیار درد داشت و حلوای نسیه فراوان شیرین بود! حرف حلوا شد و یادم آمد که میگفتند حرف برای فاطی تنبان نمیشود اما در کمال حیرت دیدیم از حرفهای خالی برای فاطی تنبانهای رنگارنگ دوختند! ما دیدیم آب رفته به جو برگشته است. فهمیدیم آدم خوش حساب دستش از مال خودش هم کوتاه میشود چه رسد به شراکت مال مردم! ما روزگاری را دیدیم که آرزو بر جوانان عیب بود!
🔘 باور کرده بودیم که آسیاب به نوبت است اما، وقتی برای آرد کردن آرزوهایمان رفته بودیم دیدیم نه تنها آسیاب دنیا به نوبت نیست بلکه هر که بامش بیشتر است برفش کمتر است! ما شعارهای بسیار شنیدیم. ما را به سر خرمن وعده دادند اما مشکل دقیقن زیر خرمن بود! الوعده وفا فریبی بیش نبود و با حلوا حلوا گفتن دهان خیلیها شیرین شد!
🔘 ما بارهای کجی را دیدیم که به منزل رسیدند. سرهای بی گناهی را نظاره کردیم که پای دار رفتند و بر سر دار شدند! ما رنگهایی را دیدیم که از سیاهی بالاتر بودند! باور کردنی نیست اما خیلیها جلوی چشم ما با یک دست هندوانهها را برداشتند و بردند. چه بهارهایی که با یک گُل آمدند و رفتند! مردمان کوچه آشتیکنان برای یک دستمال که هیچ، برای نصف دستمالی قیصریهها را آتش زدند! ما دیدیم که نه پول چرک دست است و نه نان به پیشانی. حقیقت آن است که بعدها فهمیدیم بی مایه فطیر نیست و خیلی از بی مایهها خوب ورآمده بودند. تخمیر کامل!
🔘 هر وقت خواستیم جلوی ضرر را بگیریم ورشکست شدیم. وقتی که ما خواستیم دیگر خواستن توانستن نبود. خواستن فقط یک آرزو بود. چه عذابی کشیدیم وقتی که دیدیم هر بی مایه و مقداری با لاف و گزاف بر جای بزرگان تکیه زده است! ما که رسیدیم هیچ چیزکی نبود اما مردم تا دلشان خواست چیزها گفتند. حسودهای بسیاری را ایمن و آسوده دیدیم. نمیدانم چرا در ناامیدی هیچ امیدی نبود و دروغگوها حافظههای بسیار قوی داشتند!
🔘 خُرما خوردهها ما را از خرما منع کردند. مجبور شدیم سرهای بی درد را دستمال پیچ کنیم. سکوت کردیم اما انبار باروت بودیم. نارنجک بی ضامن. کبریت افروخته. هیچ سکوتی علامت رضایت نیست. بازار که شلوغ پلوغ شد سگها به خوبی صاحبانشان را شناختند! چه اقبال لنگی داشتیم ما که دوره کسانی را درک کردیم که شتر سواری پیشکش، دو لا دولا سوار کشتی و اسکله و بندرگاه شدند! دولا شدههایی که هرگز دیده نشدند!
🔘 ما به چشم خود خسروانی را دیدیم که صلاح ملک خویش ندانستند و به اصلاح ملک و مردم دیگر مشغول شدند. زمانه به ما آموخت که اگر صبر کنیم غوره هم از دستمان میرود و ماه همیشه پشت ابر می ماند! ما چه ساده دلانی بودیم که باور داشتیم پول خوشبختی نمیآورد اما بعد معلوم شد همه پولدارها خوشبخت هستند!
🔘بی باوری اصلا وضعیت خوبی نیست اما، این که به اصولی باور داشته باشی و بعد گذشت زمانه همه آن اساس و اصول را مثل باد بروبد و بِبَرد نهایت نهات و آخرای ادبار است! زمانه آتش به باغ باورهای ما زد.
#ماشااکبری.
#زن_زندگی_آزادی
شب نشینی هالو 👇
T.me/sh_n_halloo
🔘 ما نسل باورمندی بودیم. به آنچه که آموخته بودیم باور داشتیم. فکر میکردیم هر چه در کتابها نوشته و بزرگان گفتهاند حقیقت است و حلاوت حلوا. کنج و کنارههای ذهن و ضمیر ما پر بود از شعر و مثل و ضربالمثل. ما ادبیات را باور کرده بودیم. باغ باورهای ما بارور بود. بارویی ساخته بودیم از باورهایمان برای وقت پریشانی. ما به باروی باورهایمان پناه میبردیم. دلمان به باورهایمان خوش بود. هر وقت کم میآوردیم باورهایمان را نشخوار میکردیم و نیشخند میزدیم. رنج که از راه میرسید، درد که دامن میگشود تسکین خود را در باورهایمان جستجو میکردیم. هر باور برای ما حَبی از شیره بود که بالا میانداختیم و خودمان را میساختیم! باورها ما را تسکین و تسلا میدادند!
🔘 باور کرده بودیم که پایان شب سیه سپید است اما، از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد پایان شبهای سیه برای ما سپید نبود. در تاریکی شب به جستجوی گم شدههای خود دست به دیوار گرفتیم غافل از آن که زمانه جوینده یابنده بُوَد گذشته است! به ما گفته بودند از ماست که بر ماست اما بعد معلوم شد که از آنهاست که بر ماست! کوزه باورهای ما تَرَک برداشت و همه دیدند که از کوزه چیزی می تراود که داخل آن نیست!
🔘 ترسناک بود وقتی که صدای سیلی نقد در گوشمان پیچید. سیلی نقد بسیار درد داشت و حلوای نسیه فراوان شیرین بود! حرف حلوا شد و یادم آمد که میگفتند حرف برای فاطی تنبان نمیشود اما در کمال حیرت دیدیم از حرفهای خالی برای فاطی تنبانهای رنگارنگ دوختند! ما دیدیم آب رفته به جو برگشته است. فهمیدیم آدم خوش حساب دستش از مال خودش هم کوتاه میشود چه رسد به شراکت مال مردم! ما روزگاری را دیدیم که آرزو بر جوانان عیب بود!
🔘 باور کرده بودیم که آسیاب به نوبت است اما، وقتی برای آرد کردن آرزوهایمان رفته بودیم دیدیم نه تنها آسیاب دنیا به نوبت نیست بلکه هر که بامش بیشتر است برفش کمتر است! ما شعارهای بسیار شنیدیم. ما را به سر خرمن وعده دادند اما مشکل دقیقن زیر خرمن بود! الوعده وفا فریبی بیش نبود و با حلوا حلوا گفتن دهان خیلیها شیرین شد!
🔘 ما بارهای کجی را دیدیم که به منزل رسیدند. سرهای بی گناهی را نظاره کردیم که پای دار رفتند و بر سر دار شدند! ما رنگهایی را دیدیم که از سیاهی بالاتر بودند! باور کردنی نیست اما خیلیها جلوی چشم ما با یک دست هندوانهها را برداشتند و بردند. چه بهارهایی که با یک گُل آمدند و رفتند! مردمان کوچه آشتیکنان برای یک دستمال که هیچ، برای نصف دستمالی قیصریهها را آتش زدند! ما دیدیم که نه پول چرک دست است و نه نان به پیشانی. حقیقت آن است که بعدها فهمیدیم بی مایه فطیر نیست و خیلی از بی مایهها خوب ورآمده بودند. تخمیر کامل!
🔘 هر وقت خواستیم جلوی ضرر را بگیریم ورشکست شدیم. وقتی که ما خواستیم دیگر خواستن توانستن نبود. خواستن فقط یک آرزو بود. چه عذابی کشیدیم وقتی که دیدیم هر بی مایه و مقداری با لاف و گزاف بر جای بزرگان تکیه زده است! ما که رسیدیم هیچ چیزکی نبود اما مردم تا دلشان خواست چیزها گفتند. حسودهای بسیاری را ایمن و آسوده دیدیم. نمیدانم چرا در ناامیدی هیچ امیدی نبود و دروغگوها حافظههای بسیار قوی داشتند!
🔘 خُرما خوردهها ما را از خرما منع کردند. مجبور شدیم سرهای بی درد را دستمال پیچ کنیم. سکوت کردیم اما انبار باروت بودیم. نارنجک بی ضامن. کبریت افروخته. هیچ سکوتی علامت رضایت نیست. بازار که شلوغ پلوغ شد سگها به خوبی صاحبانشان را شناختند! چه اقبال لنگی داشتیم ما که دوره کسانی را درک کردیم که شتر سواری پیشکش، دو لا دولا سوار کشتی و اسکله و بندرگاه شدند! دولا شدههایی که هرگز دیده نشدند!
🔘 ما به چشم خود خسروانی را دیدیم که صلاح ملک خویش ندانستند و به اصلاح ملک و مردم دیگر مشغول شدند. زمانه به ما آموخت که اگر صبر کنیم غوره هم از دستمان میرود و ماه همیشه پشت ابر می ماند! ما چه ساده دلانی بودیم که باور داشتیم پول خوشبختی نمیآورد اما بعد معلوم شد همه پولدارها خوشبخت هستند!
🔘بی باوری اصلا وضعیت خوبی نیست اما، این که به اصولی باور داشته باشی و بعد گذشت زمانه همه آن اساس و اصول را مثل باد بروبد و بِبَرد نهایت نهات و آخرای ادبار است! زمانه آتش به باغ باورهای ما زد.
#ماشااکبری.
#زن_زندگی_آزادی
شب نشینی هالو 👇
T.me/sh_n_halloo
Telegram
شب نشيني هالو
اينجا برای اشتراك مطالب جالبیست كه دوستان برايم میفرستند
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفلها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفلها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
❤19👍8💔3👎2💯2
🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشهاش باد کند و شغالها پوزه در پیه و گوشتش فرو کنند مردهای آبادی جمع شدند، دهان و دماغشان را پوشاندند و لاشه یابو را رَسَنپیچ کرده، بستند دنباله یک قاطر و لاشه را بردند چندین کیلومتر دورتر از آبادی رها کردند! بگنظر حتا به این هم بسنده نکرد و جای سقط شدن یابو را آتش زد و گفت تعفن و ترشحات لاشه یابو در خاک میماند و با اب باران به چشمهها و چاهها میرسد!
🔘 هنوز آثار و استخوانهای «پاتار»۱ منجوله روی زمین بود که اوّلین باران پاییزی چنان بارید که هر مسیل و مسیری رودی خروشان شد. سیلاب راه افتاد و هر چه علف و آذوقه روی زمین بود را رُفت و با خود برد و به سیمره سپرد. پاییز سخت و سیاهی بود. رمهها هر چه میدویدند و پوزه به خاک میمالیدند چیز دندانگیری پیدا نمیکردند. دامهای زار و ضعیف نتوانستند دوام بیاورند و یکییکی از گرسنگی از پا درآمدند. روزی دو سه لاشه مردار در آغل و طویله جا میماند. اهل آبادی بوی تعفن لاشهها آزار بود. مزدم متنفر و منزجر از بوی تعفن، لاشهها را طناب پیچ میکردند و میبردند دور از آبادی رها میکردند. دور انداختن لاشهها یکی از کارهای روزانه مردم شده بود.
🔘زمستان که آمد اوضاع بدتر شد. مردن دامها از یکی یکی و تک و توک به چند تا چند تا و گروه گروه رسید. مردم هنوز از دور انداختن یک لاشه برنگشته بودند که پاتار دیگری در کنار و کوچههای آبادی پیدا میشد. مردم از دیدن آثار و علائم لاشهها حالشان بد میشد و بالا میآوردند. خاصبانو اینجا و آنجا گفته بود ما که دلمان نمیکشد چیزی بخوریم! لاشهها که بیشتر شدند دیگر کسی فرصت نمیکرد جای لاشهها را بسوزاند. بعضی لاشهها ماندند و پوسیدند. بوی تعفن سراسر آبادی را فرا گرفت. کار مردن رمههای لاغر و لاچون چنان بالا گرفت و بیشتر شد که گفتند «یَرّ میری»۲ آمده است!
🔘 مردمی که پاتار منجوله را کیلومترها دور برده بودند و تحمل لاشه مرغی را میان کوچههای آبادی نداشتند حالا لاشهها را فقط کمی دورتر از آبادی و بعد هم در همان نزدیکی آبادی رها میکردند. کوچهها و کاهدانها پر شدند از اعضا و اندام مردارها که سگها و گربهها برای لفت و لیس آورده بودند. مردمی که برای لاشه دور افتاده یابوی پیری چندین ماسک و مانع به دهان و دماغ خود میکشیدند حالا بی هیچ پرده و پوششی کنار لاشههای مردار راه میرفتند و فساد و فشل را نظاره میکردند. آبادی به بوی مرگ و مردار عادت کرد. طوری شد که دیگر هر حیوانی هر جا سقط میشد همانجا میماند و باد میکرد و متلاشی میشد. دیگر حتا لاشهها را دور نمیانداختند. لاشهها توی دست و بال مردم بودند. همین که لاشهها سر سفره مردم نبودند کفایت میکرد. یکی از همسایهها ماده گاوش را برای درامان ماندن از سرما داخل خانه برده بود گاو اما، نه از سرما که از گرسنگی داخل خانه و کنار اهل خانه مردار شده بود. همسایهای که برای در امان ماندن از بوی مردار و پیشگیری از آلودگی جای لاشهها را هم آتش میزد حالا به چنان درجهای از فلاکت و فساد رسیده بود که لاشه گاو را فقط آن اندازه که از درگاه خانه بیرون باشد دور انداخت! زمستان به نیمه نرسیده بود که لاشه و لجن سراسر زندگی مردم را فراگرفت اما دیگر نه مردی اَخ و اَه کرد، نه زنی حالش به هم خورد و بالا آورد و نه کسی پوزهبند به پت و پوزهاش بست! خاصبانو لقمه نان و ماست به دهان بچههایش میگذاشت و در همان حال به شیرابهای که از لاشه الاغ سقط شده جاری شده بود نگاه میکرد. آدمها به آلودگی عادت کردند. زندگی در کنار لاشههای کِرمزده عادی شد و شامهها دیگر بوی مردار را احساس نمیکردند!
🔘 هیچ جامعهای یک شبه در فساد فرو نمیرود. فرآیند فاسد شدن با لاشههای کوچک و کم اهمیت شروع میشود. وقتی که اوّلین فساد اتفاق میافتد وجدان اجتماعی آزرده میشود. جامعه آزرده سعی میکند فساد را تا جایی که میشود دور ببرد و بیرون بریزد. وقتی فساد و اندک و کوچک است جامعه حتا جای فساد را هم میسوزاند تا اثری از فاسد و فساد باقی نماند. تا مادامی که جامعه نگران فساد و فاسد است وجود فساد نگران کننده نیست. بالاترین و کثیفترین فساد بی تفاوتی نسبت به فساد است. وقتی شامه اجتماع حساسیت خود را نسبت به بوی تعفن از دست میدهد فساد فراگیر و لاشه مردار فراوان میشود. سیستم و ساختاری که به بوی لاشههای فاسد عادت کند نه چندان دیر در لاشه و لجن مردارها غرق میشود. فاسدها که فراوان شوند دبگر کسی از فساد حالش به هم نمیخورد، کسی بالا نمیآورد و خوردن و نوشیدن در لابلای لاشهها و لجنها نوش و نیوشا میشود. وقتی لاشههای متعفن تا درگاه خانهها میرسند یعنی وجدان جمعی جامعه در فساد غرق شده است!
پ.ن
۱، لاشه مردار حیوانات
۲، لاشههای نیمخورده.
@Khapuorah
#ماشااکبری.
#زن_زندگی_آزادی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
T.me/sh_n_halloo
🔘 هنوز آثار و استخوانهای «پاتار»۱ منجوله روی زمین بود که اوّلین باران پاییزی چنان بارید که هر مسیل و مسیری رودی خروشان شد. سیلاب راه افتاد و هر چه علف و آذوقه روی زمین بود را رُفت و با خود برد و به سیمره سپرد. پاییز سخت و سیاهی بود. رمهها هر چه میدویدند و پوزه به خاک میمالیدند چیز دندانگیری پیدا نمیکردند. دامهای زار و ضعیف نتوانستند دوام بیاورند و یکییکی از گرسنگی از پا درآمدند. روزی دو سه لاشه مردار در آغل و طویله جا میماند. اهل آبادی بوی تعفن لاشهها آزار بود. مزدم متنفر و منزجر از بوی تعفن، لاشهها را طناب پیچ میکردند و میبردند دور از آبادی رها میکردند. دور انداختن لاشهها یکی از کارهای روزانه مردم شده بود.
🔘زمستان که آمد اوضاع بدتر شد. مردن دامها از یکی یکی و تک و توک به چند تا چند تا و گروه گروه رسید. مردم هنوز از دور انداختن یک لاشه برنگشته بودند که پاتار دیگری در کنار و کوچههای آبادی پیدا میشد. مردم از دیدن آثار و علائم لاشهها حالشان بد میشد و بالا میآوردند. خاصبانو اینجا و آنجا گفته بود ما که دلمان نمیکشد چیزی بخوریم! لاشهها که بیشتر شدند دیگر کسی فرصت نمیکرد جای لاشهها را بسوزاند. بعضی لاشهها ماندند و پوسیدند. بوی تعفن سراسر آبادی را فرا گرفت. کار مردن رمههای لاغر و لاچون چنان بالا گرفت و بیشتر شد که گفتند «یَرّ میری»۲ آمده است!
🔘 مردمی که پاتار منجوله را کیلومترها دور برده بودند و تحمل لاشه مرغی را میان کوچههای آبادی نداشتند حالا لاشهها را فقط کمی دورتر از آبادی و بعد هم در همان نزدیکی آبادی رها میکردند. کوچهها و کاهدانها پر شدند از اعضا و اندام مردارها که سگها و گربهها برای لفت و لیس آورده بودند. مردمی که برای لاشه دور افتاده یابوی پیری چندین ماسک و مانع به دهان و دماغ خود میکشیدند حالا بی هیچ پرده و پوششی کنار لاشههای مردار راه میرفتند و فساد و فشل را نظاره میکردند. آبادی به بوی مرگ و مردار عادت کرد. طوری شد که دیگر هر حیوانی هر جا سقط میشد همانجا میماند و باد میکرد و متلاشی میشد. دیگر حتا لاشهها را دور نمیانداختند. لاشهها توی دست و بال مردم بودند. همین که لاشهها سر سفره مردم نبودند کفایت میکرد. یکی از همسایهها ماده گاوش را برای درامان ماندن از سرما داخل خانه برده بود گاو اما، نه از سرما که از گرسنگی داخل خانه و کنار اهل خانه مردار شده بود. همسایهای که برای در امان ماندن از بوی مردار و پیشگیری از آلودگی جای لاشهها را هم آتش میزد حالا به چنان درجهای از فلاکت و فساد رسیده بود که لاشه گاو را فقط آن اندازه که از درگاه خانه بیرون باشد دور انداخت! زمستان به نیمه نرسیده بود که لاشه و لجن سراسر زندگی مردم را فراگرفت اما دیگر نه مردی اَخ و اَه کرد، نه زنی حالش به هم خورد و بالا آورد و نه کسی پوزهبند به پت و پوزهاش بست! خاصبانو لقمه نان و ماست به دهان بچههایش میگذاشت و در همان حال به شیرابهای که از لاشه الاغ سقط شده جاری شده بود نگاه میکرد. آدمها به آلودگی عادت کردند. زندگی در کنار لاشههای کِرمزده عادی شد و شامهها دیگر بوی مردار را احساس نمیکردند!
🔘 هیچ جامعهای یک شبه در فساد فرو نمیرود. فرآیند فاسد شدن با لاشههای کوچک و کم اهمیت شروع میشود. وقتی که اوّلین فساد اتفاق میافتد وجدان اجتماعی آزرده میشود. جامعه آزرده سعی میکند فساد را تا جایی که میشود دور ببرد و بیرون بریزد. وقتی فساد و اندک و کوچک است جامعه حتا جای فساد را هم میسوزاند تا اثری از فاسد و فساد باقی نماند. تا مادامی که جامعه نگران فساد و فاسد است وجود فساد نگران کننده نیست. بالاترین و کثیفترین فساد بی تفاوتی نسبت به فساد است. وقتی شامه اجتماع حساسیت خود را نسبت به بوی تعفن از دست میدهد فساد فراگیر و لاشه مردار فراوان میشود. سیستم و ساختاری که به بوی لاشههای فاسد عادت کند نه چندان دیر در لاشه و لجن مردارها غرق میشود. فاسدها که فراوان شوند دبگر کسی از فساد حالش به هم نمیخورد، کسی بالا نمیآورد و خوردن و نوشیدن در لابلای لاشهها و لجنها نوش و نیوشا میشود. وقتی لاشههای متعفن تا درگاه خانهها میرسند یعنی وجدان جمعی جامعه در فساد غرق شده است!
پ.ن
۱، لاشه مردار حیوانات
۲، لاشههای نیمخورده.
@Khapuorah
#ماشااکبری.
#زن_زندگی_آزادی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
T.me/sh_n_halloo
زیلینک
محمدرضا عالیپیام_هالو
شاعر و طنزپرداز منتقد، فیلمساز
❤28👍13💔1