#برگی_از_دفتر_خاطراتم
چندی پیش با دیدن عکسهایی از تظاهرات #مجاهدین مقابل سازمان ملل در ژنو ، یاد خاطره ای بسیار دردناک در سی سال پیش افتادم
خاطره ای که هنوز بعد از گذشت سی سال کابوسهایش در جسم و روح خودم و فرزندانم نفوذ کرده و رهایمان نمی کند
بله ، تمام لحظات درد و رنج مسیری را که از کوه و دشت بخارج آمدیم و یا تمامی چهل سال گذشته ام که چه ها کردیم ، چه می خواستیم و چه شد!
روزی خواهری از مسئولان مجاهدین تلفن کرد که ساعت ۱۲ شب بهمراه پدر و فرزندانم در مقابل شکری ( یکی از پایگاههای مجاهدین در پوش خانه شورایی ) که در چند قدمی منزلمان در آنزمان بود برای رفتن بتظاهرات به ژنو بروم و در آنجا همسرم علی با ماشین خودمان بهمراه ما خواهد بود !( آنموقع علی تمام وقت و شبانه روزی با مجاهدین همکاری می کرد )
بچه ها شام را سریع خوردند و خوشحال از اینکه لا اقل از این طریق پدرشان را که همیشه غایب است خواهند دید ، بااینکه دو دخترم فردایش باید بمدرسه میرفتند اما بدون توجه به آن که تظاهرات برای آزادی ایران را بهر قیمتی باید شرکت کرد ، بخود قبولاندم و شبانه بدنبال پدر رفته و بهمراه فرزندان خسته و رنجور و خواب آلود خود را به شکری رساندم !
خواهر مسئولی در را باز کرد و گفت ، عفت جان کاری برای برادر علی پیش اومده و آقای #اصغرادیبی شما را خواهد برد و همسفرید !
انگار دنیا روی سرم خراب شد ، چگونه می توانستم سه فرزندم که کوچکترین یکسال و چند ماهه است و پدر را در سفری طولانی و شبانه و در ماشین شخصی با غریبه ای نا آشنا تحمل کنم ؟
اما مبارزه بود و مجاهدین و آزادی ایران ؟! آخر گفته بودند
( خون جوانانمان ، رنج اسیرانمان ، در تو گره می خورد ، رجوی قهرمان !)
با تکرار این شعار ! باید زیر بار سنگینترین کارها میرفتیم و دم بر نمی آوردیم ، آخر رژیمی خونخوار و ددمنش در میهن حاکم است و خون می ریزد و می کشد وبدار می آویزد و می تازد ، نباید سکوت کرد
این خواهر شرایطی را پیش آورد که حتی نتوانم با علی صحبت کرده و اعتراض کنم ، چند بار خواستم که باید قبل از رفتن علی را ببینم ، در نهایت خودش بهمراه او و با فاصله ای طولانی و توجیه او قبل از دیدار ما بهمراه علی آمد و علی گفت شما بروید برای من کاری فوری پیش آمده ؟
ساعت تقریبا یک نیمه شب حرکت کردیم ، یک ماشین دیگر با راننده خانمی بنام زینب و دخترش هم در مسیر با هم بودیم ، سعی می کردم بچه ها بخوابند تا برای تظاهرات فردا صبح خسته نباشند ، تقریبا یکی دوساعتی همگی در سکوت بودیم ، من و پدر عصبانی از وضعیت و آقای اصغر ادیبی ( فوتبالیست قدیمی و عضو شورای ملی مقاومت امروزی ) راننده خسته و خواب آلود ! بطری آب بزرگی را در روی پاهایش گذاشته بود و هر از گاهی چند قطره می نوشید ،
احساس کردم ایشان هم مانند ما از برنامه ای که برایش مشخص کرده بودند خوشحال نبود ( یعنی بردن پنج نفر در مسیر طولانی در ماشین که هیچ نسبتی با هم نداشتیم و هم صحبت هم نبودیم )
تقریبا نیمی از راه و پیچ و خمهای خطرناکی را گذرانده ، همگی خسته بودیم گاهی با ملایمت می گفتم که نمیشود کمی بایستیم و نفسی تازه کنیم ؟آقای ادیبی بلافاصله با ترش رویی می گفت : نه ! باید ساعت ده صبح در ژنو باشیم ، از این ببعد دیگر توان ایشان هم تمام شده بود و مرتب بر روی سر و رویش با بطری آب می ریخت و هر لحظه امکان تصادفی بزرگ را از سر می گذراندیم ، پدر چندین بار بسیار آرام و متین خواهش کرد که چند دقیقه بایستیم نفسی تازه کنیم و شما هم کمی چشمانت را ببند بعد بهتر براه ادامه خواهیم داد ، ایشان قبول نکرد ، بواقع احساس می کردم که در ماشین و برانندگی این آقا اسیری بیش نیستیم و حق نظر و صحبت کردن هم نداریم ، در نهایت ساعت تقریبا یازده صبح به ژنو رسیدیم ،تظاهرات در حال شروع و شکل گیری بود ، بلافاصله باید در صفوف می ایستادیم و شروع بشعار دادن که از پشت سرمان بطور سیستماتیک میرسید و طبق عادت همیشگی ، باید تکرار می کردیم ،
( خلق جهان بدانند مسعود رهبر ماست ! ) مرگ بر خمینی ! درود بر رجوی ! زندانی سیاسی آزاد باید گردد ، ووووووو
در آخر تظاهرات هم همه را بشکل دایره ای جمع کردند و بیش از یک ساعت باید بدور خود و در محوطه مقابل سازمان ملل و در هوای آفتابی بالای چهل درجه ! می چرخیدیم و شعار می دادیم ، زیر آفتاب سوزان و خشک ژنو می سوختیم . ساعت دو بعد از ظهر تظاهرات بپایان رسید و بدست هر کسی یک جعبه ساندویج کباب ترکی ( دونر ) دادند و باید بلافاصله راهی بر گشت میشدیم ، دخترانم از من خواستند که گردشی کوتاه در همان اطراف بزنیم ، چون از قبل قولش را داده و بهشون گفته بودم به ژنو می رویم و تا آنروز آنجا را ندیده بودیم ! اما آقای اصغر ادیبی گفت که باید سریع برگردیم پاریس من کار دارم !
چندی پیش با دیدن عکسهایی از تظاهرات #مجاهدین مقابل سازمان ملل در ژنو ، یاد خاطره ای بسیار دردناک در سی سال پیش افتادم
خاطره ای که هنوز بعد از گذشت سی سال کابوسهایش در جسم و روح خودم و فرزندانم نفوذ کرده و رهایمان نمی کند
بله ، تمام لحظات درد و رنج مسیری را که از کوه و دشت بخارج آمدیم و یا تمامی چهل سال گذشته ام که چه ها کردیم ، چه می خواستیم و چه شد!
روزی خواهری از مسئولان مجاهدین تلفن کرد که ساعت ۱۲ شب بهمراه پدر و فرزندانم در مقابل شکری ( یکی از پایگاههای مجاهدین در پوش خانه شورایی ) که در چند قدمی منزلمان در آنزمان بود برای رفتن بتظاهرات به ژنو بروم و در آنجا همسرم علی با ماشین خودمان بهمراه ما خواهد بود !( آنموقع علی تمام وقت و شبانه روزی با مجاهدین همکاری می کرد )
بچه ها شام را سریع خوردند و خوشحال از اینکه لا اقل از این طریق پدرشان را که همیشه غایب است خواهند دید ، بااینکه دو دخترم فردایش باید بمدرسه میرفتند اما بدون توجه به آن که تظاهرات برای آزادی ایران را بهر قیمتی باید شرکت کرد ، بخود قبولاندم و شبانه بدنبال پدر رفته و بهمراه فرزندان خسته و رنجور و خواب آلود خود را به شکری رساندم !
خواهر مسئولی در را باز کرد و گفت ، عفت جان کاری برای برادر علی پیش اومده و آقای #اصغرادیبی شما را خواهد برد و همسفرید !
انگار دنیا روی سرم خراب شد ، چگونه می توانستم سه فرزندم که کوچکترین یکسال و چند ماهه است و پدر را در سفری طولانی و شبانه و در ماشین شخصی با غریبه ای نا آشنا تحمل کنم ؟
اما مبارزه بود و مجاهدین و آزادی ایران ؟! آخر گفته بودند
( خون جوانانمان ، رنج اسیرانمان ، در تو گره می خورد ، رجوی قهرمان !)
با تکرار این شعار ! باید زیر بار سنگینترین کارها میرفتیم و دم بر نمی آوردیم ، آخر رژیمی خونخوار و ددمنش در میهن حاکم است و خون می ریزد و می کشد وبدار می آویزد و می تازد ، نباید سکوت کرد
این خواهر شرایطی را پیش آورد که حتی نتوانم با علی صحبت کرده و اعتراض کنم ، چند بار خواستم که باید قبل از رفتن علی را ببینم ، در نهایت خودش بهمراه او و با فاصله ای طولانی و توجیه او قبل از دیدار ما بهمراه علی آمد و علی گفت شما بروید برای من کاری فوری پیش آمده ؟
ساعت تقریبا یک نیمه شب حرکت کردیم ، یک ماشین دیگر با راننده خانمی بنام زینب و دخترش هم در مسیر با هم بودیم ، سعی می کردم بچه ها بخوابند تا برای تظاهرات فردا صبح خسته نباشند ، تقریبا یکی دوساعتی همگی در سکوت بودیم ، من و پدر عصبانی از وضعیت و آقای اصغر ادیبی ( فوتبالیست قدیمی و عضو شورای ملی مقاومت امروزی ) راننده خسته و خواب آلود ! بطری آب بزرگی را در روی پاهایش گذاشته بود و هر از گاهی چند قطره می نوشید ،
احساس کردم ایشان هم مانند ما از برنامه ای که برایش مشخص کرده بودند خوشحال نبود ( یعنی بردن پنج نفر در مسیر طولانی در ماشین که هیچ نسبتی با هم نداشتیم و هم صحبت هم نبودیم )
تقریبا نیمی از راه و پیچ و خمهای خطرناکی را گذرانده ، همگی خسته بودیم گاهی با ملایمت می گفتم که نمیشود کمی بایستیم و نفسی تازه کنیم ؟آقای ادیبی بلافاصله با ترش رویی می گفت : نه ! باید ساعت ده صبح در ژنو باشیم ، از این ببعد دیگر توان ایشان هم تمام شده بود و مرتب بر روی سر و رویش با بطری آب می ریخت و هر لحظه امکان تصادفی بزرگ را از سر می گذراندیم ، پدر چندین بار بسیار آرام و متین خواهش کرد که چند دقیقه بایستیم نفسی تازه کنیم و شما هم کمی چشمانت را ببند بعد بهتر براه ادامه خواهیم داد ، ایشان قبول نکرد ، بواقع احساس می کردم که در ماشین و برانندگی این آقا اسیری بیش نیستیم و حق نظر و صحبت کردن هم نداریم ، در نهایت ساعت تقریبا یازده صبح به ژنو رسیدیم ،تظاهرات در حال شروع و شکل گیری بود ، بلافاصله باید در صفوف می ایستادیم و شروع بشعار دادن که از پشت سرمان بطور سیستماتیک میرسید و طبق عادت همیشگی ، باید تکرار می کردیم ،
( خلق جهان بدانند مسعود رهبر ماست ! ) مرگ بر خمینی ! درود بر رجوی ! زندانی سیاسی آزاد باید گردد ، ووووووو
در آخر تظاهرات هم همه را بشکل دایره ای جمع کردند و بیش از یک ساعت باید بدور خود و در محوطه مقابل سازمان ملل و در هوای آفتابی بالای چهل درجه ! می چرخیدیم و شعار می دادیم ، زیر آفتاب سوزان و خشک ژنو می سوختیم . ساعت دو بعد از ظهر تظاهرات بپایان رسید و بدست هر کسی یک جعبه ساندویج کباب ترکی ( دونر ) دادند و باید بلافاصله راهی بر گشت میشدیم ، دخترانم از من خواستند که گردشی کوتاه در همان اطراف بزنیم ، چون از قبل قولش را داده و بهشون گفته بودم به ژنو می رویم و تا آنروز آنجا را ندیده بودیم ! اما آقای اصغر ادیبی گفت که باید سریع برگردیم پاریس من کار دارم !
Telegram
شب نشيني هالو
اينجا برای اشتراك مطالب جالبیست كه دوستان برايم میفرستند
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفلها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفلها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
❤8🥴2🤷♂1👎1