This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۱ آذر ماه سالروز قتل حکومتی #مجیدرضا_رهنورد و دکتر #آیدارستمی
مجید تو مصاحبه آخرش گفت : سر قبرم قرآن نخونن، گریه نکنن، شاااااادی کنن
برای تمام جاویدنامان ایران زمین و صادق بوقی که شادی حق همه ماست
#زن_زندگی_آزادی
#علی_قلیلو آذر ماه ۱۴۰۲
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
مجید تو مصاحبه آخرش گفت : سر قبرم قرآن نخونن، گریه نکنن، شاااااادی کنن
برای تمام جاویدنامان ایران زمین و صادق بوقی که شادی حق همه ماست
#زن_زندگی_آزادی
#علی_قلیلو آذر ماه ۱۴۰۲
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
💔104👍20🔥6❤3😁2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
البته خیلی از اختلاسهای عمده مثل آستان قدس و صندوق بازنشستگان و ... در این لیست نیست
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
🔥59👍12🤬2❤1👎1😱1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍124❤10💔5😁4🔥3👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍75❤14👎3💯3🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤101😁21👍14👎4🔥2🤬1
Forwarded from اتاق کار
رسانه شمایید
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/qjGEPxxlVko?si=5PddVDZ2pKTasRia
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/qjGEPxxlVko?si=5PddVDZ2pKTasRia
YouTube
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول | MrHalloo - M BARJASTEH- Reza Zarabi
Subscribe for more videos: https://www.youtube.com/MrHallooCh?sub_confirmation=1
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول
گفتگو با یک خواننده فعال سیاسی :
نقش هنر در انقلاب
1402/09/16
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن…
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول
گفتگو با یک خواننده فعال سیاسی :
نقش هنر در انقلاب
1402/09/16
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن…
👍41❤2
*داستان واقعی
*با عرض پوزش از همه*
صدای گوز رو که شنیدم، یکه خوردم. داشتم فعالیت های گروهی بچه ها را توی دفتر کلاسی بررسی میکردم. تقریبا اواسط سال بود، تازه به این مدرسه آمده بودم البته موقت، جای دوست و همکاری که تصادف کرده و دو ماهی مرخصی استعلاجی گرفته بود.
مدرسه ی راهنمایی یکی از روستاهای نزدیک به شهر.
دو روز در هفته کلاس داشتم.
آن روز اولین ساعت حضورم بود، کلاس اول راهنمایی. صدای گوز آنقدر بلند و رسا و واضح بود که اگر کسی از راهرو هم می گذشت متوجه میشد، مشخص بود که با خیال راحت صادر شده و کوچکترین کوششی برای مهارش نشده، شوکه شده بودم. باور نمی کردم، بارها با این مسئله مواجه شده بودم. صدور بادهای بد بو و تیز در کردن و یا بقول خودشون شیمیایی زدن برای معلم مسئله ای عادی و روزمره است. اما تا حالا با همچنین موردی برخورد نکرده بودم، علنی وآشکارا. آن هم در سکوت کامل کلاس، بیخ گوشم!
از جا کنده شدم، سریع. باید عکس العمل نشان میدادم، رو به طرف بچهها بردم که یعنی کی بود؟
خشکم زد. بچهها خیلی آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مشغول کارشان بودند. حتی کسی سرش رو هم بلند نکرد. اینقدر آرام و خونسرد نشسته بودند که به شک افتادم، یعنی توهم زدم؟ خواستم از بچهها سوال کنم که شما صدایی نشنیدید، بعد فکر کردم اگر واقعا توهم بوده چی؟
آرام نشستم، اگر واقعا صدای گوز بود که اینا باید الان کلاس را رو سرشان می بردند. حتی یکی کوچکترین عکس العملی نشان نداد!
بگذریم، یک هفته گذشت. تو این یکهفته جریان را برای چند دوست و همکار تعریف کردم همه معتقد بودند که اشتباه به ذهنم خطور کرده: مگه میشه آقا، این بچههای تخس منتظر یه همچین سوژه ای هستند که کلاس رو ببرند تو هوا.
جلسه بعدی بود، با گچ روی تابلو مشغول نوشتن و توضیح دادن بودم که بازهمان صدا، حتی به مراتب قوی تر و واضح تر. ایندفعه دیگه توهم نبود، صد در صد مطمئن بودم، برگشتم رو به بچهها،باز همان حالت خونسرد و آرام نشسته بودند. فکر کردم تبانی کرده اند، اگر هم بپرسم حاشا میکنند. اما دیگه نمی تونستم کوتاه بیام!
گفتم :علی بلند شو ببینم، تو الان صدایی نشنیدی؟ علی نماینده کلاس بود: بلی آقا شنیدم، صدا گوز بی
( با لهجه ی محلی)
گفتم یعنی اون صدایی که من هفته قبلی شنیدم هم صدای،،،: بله آقا، اون هم صدای گوز بی!
بشدت عصبانی شدم. داد زدم کار کدوم ،،،
حرفم تمام نشده بود که ابراهیم بلند شد: آقا اجازه. مو، کار مو بی.
میز اول نشسته بود.
رفتم روبروش و زل زدم تو صورتش.
ایستاده و انگشت اجازه اش تو هوا بود.
گفتم : اون صدا هفته قبل هم کار تو بود؟
ها بله آقا، کار خوم بی.
عجیب بود. کوچکترین نشانی از نگرانی یا خجالت تو صورتش احساس نمیشد، آرام و مطمئن. انگار تازه از عبادت برگشته بود.
گفتم: تو خجالت نمی کشی؟ نکنه کلاس رو با مستراح اشتباه گرفتی که ترق،ترق گوزته؟
ساکت بود و جواب نمیداد، فقط نگاهم میکرد.
آقا اجازه، علی بود، نماینده کلاس.
گفتم : بله علی، بگو.
آقا اجازه ؟ عادتشه،از همون اول دبستان تو کلاس صدا در میکرد، اوایل وقتی خانم معلم دعواش میکرد از مدرسه فراری میشد. آقا بزور می آوردنش مدرسه. ننه ی ابراهیم التماس خانم میکرد که کاری بهش نداشته باشه.
خانم معلم هم به خاطر ننه ابراهیم دیگه چیزی نمی گفت. کم کم همه عادت کردند. آقا ما هم دیگه عادت کردیم.
اشاره کردم به علی که بشین. رفتم پشت میزم. قیافه ابراهیم رو برانداز کردم، هنوزم ایستاده و انگشت اجازه اش بالا بود.
ریز ترین دانش آموز کلاس بود، شاید سرجمع بیست کیلو نبود. لاغر مردنی و زردنبو .حالا این صدا با آن عظمت را چگونه تولید میکرد، خودم هم مونده بودم.
................
پی نویس: وقتی که رئیس جمهور در هیئت دولت از تلویزیون اعلام می کند امسال سالی پر افتخار برای ملت ایران است و هیچ کدام از وزرایش نمی خندند، یاد گوزای ابراهیم افتادم که برا همکلاسی هاش عادت شده بود !
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
*با عرض پوزش از همه*
صدای گوز رو که شنیدم، یکه خوردم. داشتم فعالیت های گروهی بچه ها را توی دفتر کلاسی بررسی میکردم. تقریبا اواسط سال بود، تازه به این مدرسه آمده بودم البته موقت، جای دوست و همکاری که تصادف کرده و دو ماهی مرخصی استعلاجی گرفته بود.
مدرسه ی راهنمایی یکی از روستاهای نزدیک به شهر.
دو روز در هفته کلاس داشتم.
آن روز اولین ساعت حضورم بود، کلاس اول راهنمایی. صدای گوز آنقدر بلند و رسا و واضح بود که اگر کسی از راهرو هم می گذشت متوجه میشد، مشخص بود که با خیال راحت صادر شده و کوچکترین کوششی برای مهارش نشده، شوکه شده بودم. باور نمی کردم، بارها با این مسئله مواجه شده بودم. صدور بادهای بد بو و تیز در کردن و یا بقول خودشون شیمیایی زدن برای معلم مسئله ای عادی و روزمره است. اما تا حالا با همچنین موردی برخورد نکرده بودم، علنی وآشکارا. آن هم در سکوت کامل کلاس، بیخ گوشم!
از جا کنده شدم، سریع. باید عکس العمل نشان میدادم، رو به طرف بچهها بردم که یعنی کی بود؟
خشکم زد. بچهها خیلی آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مشغول کارشان بودند. حتی کسی سرش رو هم بلند نکرد. اینقدر آرام و خونسرد نشسته بودند که به شک افتادم، یعنی توهم زدم؟ خواستم از بچهها سوال کنم که شما صدایی نشنیدید، بعد فکر کردم اگر واقعا توهم بوده چی؟
آرام نشستم، اگر واقعا صدای گوز بود که اینا باید الان کلاس را رو سرشان می بردند. حتی یکی کوچکترین عکس العملی نشان نداد!
بگذریم، یک هفته گذشت. تو این یکهفته جریان را برای چند دوست و همکار تعریف کردم همه معتقد بودند که اشتباه به ذهنم خطور کرده: مگه میشه آقا، این بچههای تخس منتظر یه همچین سوژه ای هستند که کلاس رو ببرند تو هوا.
جلسه بعدی بود، با گچ روی تابلو مشغول نوشتن و توضیح دادن بودم که بازهمان صدا، حتی به مراتب قوی تر و واضح تر. ایندفعه دیگه توهم نبود، صد در صد مطمئن بودم، برگشتم رو به بچهها،باز همان حالت خونسرد و آرام نشسته بودند. فکر کردم تبانی کرده اند، اگر هم بپرسم حاشا میکنند. اما دیگه نمی تونستم کوتاه بیام!
گفتم :علی بلند شو ببینم، تو الان صدایی نشنیدی؟ علی نماینده کلاس بود: بلی آقا شنیدم، صدا گوز بی
( با لهجه ی محلی)
گفتم یعنی اون صدایی که من هفته قبلی شنیدم هم صدای،،،: بله آقا، اون هم صدای گوز بی!
بشدت عصبانی شدم. داد زدم کار کدوم ،،،
حرفم تمام نشده بود که ابراهیم بلند شد: آقا اجازه. مو، کار مو بی.
میز اول نشسته بود.
رفتم روبروش و زل زدم تو صورتش.
ایستاده و انگشت اجازه اش تو هوا بود.
گفتم : اون صدا هفته قبل هم کار تو بود؟
ها بله آقا، کار خوم بی.
عجیب بود. کوچکترین نشانی از نگرانی یا خجالت تو صورتش احساس نمیشد، آرام و مطمئن. انگار تازه از عبادت برگشته بود.
گفتم: تو خجالت نمی کشی؟ نکنه کلاس رو با مستراح اشتباه گرفتی که ترق،ترق گوزته؟
ساکت بود و جواب نمیداد، فقط نگاهم میکرد.
آقا اجازه، علی بود، نماینده کلاس.
گفتم : بله علی، بگو.
آقا اجازه ؟ عادتشه،از همون اول دبستان تو کلاس صدا در میکرد، اوایل وقتی خانم معلم دعواش میکرد از مدرسه فراری میشد. آقا بزور می آوردنش مدرسه. ننه ی ابراهیم التماس خانم میکرد که کاری بهش نداشته باشه.
خانم معلم هم به خاطر ننه ابراهیم دیگه چیزی نمی گفت. کم کم همه عادت کردند. آقا ما هم دیگه عادت کردیم.
اشاره کردم به علی که بشین. رفتم پشت میزم. قیافه ابراهیم رو برانداز کردم، هنوزم ایستاده و انگشت اجازه اش بالا بود.
ریز ترین دانش آموز کلاس بود، شاید سرجمع بیست کیلو نبود. لاغر مردنی و زردنبو .حالا این صدا با آن عظمت را چگونه تولید میکرد، خودم هم مونده بودم.
................
پی نویس: وقتی که رئیس جمهور در هیئت دولت از تلویزیون اعلام می کند امسال سالی پر افتخار برای ملت ایران است و هیچ کدام از وزرایش نمی خندند، یاد گوزای ابراهیم افتادم که برا همکلاسی هاش عادت شده بود !
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍149😁25❤12🥰3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥58👍16😁6🥰2❤1👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا خارج نیست...!!!
اینجا قلب تهران و این خانم هم *شهناز* خانمند که برای جشنهای آقازاده ها میرقصند شبی 100 میلیون تومان هم میگیرند و BMW آخرین مدل دهها میلیاردی هم سوار میشن...
حالا ببینید ما کجای کاریم..؟.
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
اینجا قلب تهران و این خانم هم *شهناز* خانمند که برای جشنهای آقازاده ها میرقصند شبی 100 میلیون تومان هم میگیرند و BMW آخرین مدل دهها میلیاردی هم سوار میشن...
حالا ببینید ما کجای کاریم..؟.
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
🔥83🤬39👍33👎15🤔11🤷♂6👏6❤4😁4😐4
🌧🌧🌧 کمتر کسی از ما داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیک رو برای بچهها و نوه هایش تعریف میکنه.
این داستانها در کتاب فارسی دوران ابتدایی دهههای ۴۰ و ۵۰ وجود داشت...که متاسفانه از کتابها حذف شد.........؟؟؟!!!!!
متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروز هم اینارو یاد بگیرند
🌧🌧🌧
چلهی بزرگ ...
چلهی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمَن و بهمن ...
سیاهبهار ...
و سرما پیرزن ..
🌧🌧🌧
زمستان به دو بخش تقسیم میشه :
چله بزرگ(چله کلان)
چله کوچک (چله خُرد)
🌧🌧🌧
_ چله بزرگ از
(اول دی ماه تا دهم بهمن ماه) و چهل روز کامل میباشد.
🌧🌧🌧
چله کوچک از(یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه) و 20روز کامل
🌧🌧🌧
و به همین دلیل چون 20 روز کمتر است چله کوچک نامیده شده است.
🌧🌧🌧
غروب آخرین روز چله بزرگ(جشن سده) برگزار میشده و مردم دورهم جمع میشدند واز این جشن لذت میبردند و در نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سِدِه را جشن میگرفتند.
🌧🌧🌧
(چله بزرگ وچله کوچک)
(چارچار) به هشت روزی میگویند که این دو برادر کنار یکدیگر هستند .
یعنی به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک«چارچار» میگویند.
🌧🌧🌧
پس از چارچار نوبت به
«اَهمَن و بهمن» پسران پیرزن(ننه سرما ) میرسد که خودی نشان دهند.
🌧🌧🌧
10روز اول اسفند را (اَهمَن )
10روز دوم اسفند را (بهمن)
میگویند
🌧🌧🌧
و این 20 روز ممکن است آنقدر بارندگی باشد که این دو برادر به دو چله طعنه بزنند.
🌧🌧🌧
با توجه به شعری که قدیمی هاي نازنین میخواندند:
(اَهمَن و بهمن،
آرد كن صدمن،
روغن بیار ده من،
هیزم بِکَن خَرمَن، عهده همه بامن )
🌧🌧🌧
تا اینجا 20روز از اسفند به نام اَهمَن و بهمن نامگذاری شدهاند.
🌧🌧🙏
میماند 10 روز آخر اسفند ماه که:
5 روز اول ( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمیها میخوانند:
🌧🌧🌧
سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص میشود
در این ایام شبها بارندگی فراوان بوده و روزها کشاورزان مشغول کشت وزراعت بوده اند.
🌧🌧🌧
5 روز آخر هم (سرماپیرزن کُش) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی، گاهی همراه با باد و اکثر اوقات از آسمان تگرگ میبارد، که قدیمیهای دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده و مُهرههای آن به زمین میریزد.
البته پنج روز پایانی را، جشن پنجه هم میگویند...
چون در روزنگار زرتشتی...تمامی ماهها ۳۰ روز میباشند ...و پنج روز آخر سال را تعطیل اعلام میکردند تا درآن پنج روز مردم با شستشو و رُفت و روب...و خرید اقلام و لباس و پوشاک نو به استقبال جشن زیبای نوروز با پایکوبی دل شاد میرفتند که این فرهنگ زیبا هنوز هم باقدرت به زیبائی هرچه تمامتر به بقای خود وماندگاری فرهنگ کهن وپرافتخار این سرزمین ومردمان نیک اندیشش جان دوباره را میدمد ...
لازم است که بچههای ما اینها را بشنوند تا این قصه ها که گوشه ای از فرهنگ باستانی ماست، از بین نرود.
🍁💎🍁💎🍁💎🍁💎🍁
چوایران نباشد، تن من مباد:
درود بر شما...
زنده و سرفراز باد ایران و ایرانی..
پیشاپیش شب چله تون(یلدا) شاد شاد
پاینده ایراااااان...💐💐💐
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
این داستانها در کتاب فارسی دوران ابتدایی دهههای ۴۰ و ۵۰ وجود داشت...که متاسفانه از کتابها حذف شد.........؟؟؟!!!!!
متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروز هم اینارو یاد بگیرند
🌧🌧🌧
چلهی بزرگ ...
چلهی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمَن و بهمن ...
سیاهبهار ...
و سرما پیرزن ..
🌧🌧🌧
زمستان به دو بخش تقسیم میشه :
چله بزرگ(چله کلان)
چله کوچک (چله خُرد)
🌧🌧🌧
_ چله بزرگ از
(اول دی ماه تا دهم بهمن ماه) و چهل روز کامل میباشد.
🌧🌧🌧
چله کوچک از(یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه) و 20روز کامل
🌧🌧🌧
و به همین دلیل چون 20 روز کمتر است چله کوچک نامیده شده است.
🌧🌧🌧
غروب آخرین روز چله بزرگ(جشن سده) برگزار میشده و مردم دورهم جمع میشدند واز این جشن لذت میبردند و در نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سِدِه را جشن میگرفتند.
🌧🌧🌧
(چله بزرگ وچله کوچک)
(چارچار) به هشت روزی میگویند که این دو برادر کنار یکدیگر هستند .
یعنی به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک«چارچار» میگویند.
🌧🌧🌧
پس از چارچار نوبت به
«اَهمَن و بهمن» پسران پیرزن(ننه سرما ) میرسد که خودی نشان دهند.
🌧🌧🌧
10روز اول اسفند را (اَهمَن )
10روز دوم اسفند را (بهمن)
میگویند
🌧🌧🌧
و این 20 روز ممکن است آنقدر بارندگی باشد که این دو برادر به دو چله طعنه بزنند.
🌧🌧🌧
با توجه به شعری که قدیمی هاي نازنین میخواندند:
(اَهمَن و بهمن،
آرد كن صدمن،
روغن بیار ده من،
هیزم بِکَن خَرمَن، عهده همه بامن )
🌧🌧🌧
تا اینجا 20روز از اسفند به نام اَهمَن و بهمن نامگذاری شدهاند.
🌧🌧🙏
میماند 10 روز آخر اسفند ماه که:
5 روز اول ( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمیها میخوانند:
🌧🌧🌧
سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص میشود
در این ایام شبها بارندگی فراوان بوده و روزها کشاورزان مشغول کشت وزراعت بوده اند.
🌧🌧🌧
5 روز آخر هم (سرماپیرزن کُش) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی، گاهی همراه با باد و اکثر اوقات از آسمان تگرگ میبارد، که قدیمیهای دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده و مُهرههای آن به زمین میریزد.
البته پنج روز پایانی را، جشن پنجه هم میگویند...
چون در روزنگار زرتشتی...تمامی ماهها ۳۰ روز میباشند ...و پنج روز آخر سال را تعطیل اعلام میکردند تا درآن پنج روز مردم با شستشو و رُفت و روب...و خرید اقلام و لباس و پوشاک نو به استقبال جشن زیبای نوروز با پایکوبی دل شاد میرفتند که این فرهنگ زیبا هنوز هم باقدرت به زیبائی هرچه تمامتر به بقای خود وماندگاری فرهنگ کهن وپرافتخار این سرزمین ومردمان نیک اندیشش جان دوباره را میدمد ...
لازم است که بچههای ما اینها را بشنوند تا این قصه ها که گوشه ای از فرهنگ باستانی ماست، از بین نرود.
🍁💎🍁💎🍁💎🍁💎🍁
چوایران نباشد، تن من مباد:
درود بر شما...
زنده و سرفراز باد ایران و ایرانی..
پیشاپیش شب چله تون(یلدا) شاد شاد
پاینده ایراااااان...💐💐💐
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍127❤24👏5😁2🔥1🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این تصویررادست بدست کنیدتابرسدبدست کمیته حقیقت یاب سازمان ملل👆☝️👆☝️👆☝️ تار مو پیدا بشه گناه اما زن مردم را بگیری بغل و بیافتی روش اشگالی نداره ...این در کدام دین و آئینی است !!!
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
🔥125🤬73👍21💔9❤2👏2😁1