تپهی ماران!
در نزدیکی روستای ما تپهای بود، از هر نظر وحشتناک ! در کنار این تپه ما مرده به دنیا آمدیم و مُردگی کردیم و تمام عمر در خوف وحشت زیستیم و مردیم ! . پوشش خاکی این تپه به جز خار و مار و خار مغیلان هیچ بنات و نباتی را پرورش نمی داد به جز خار و مار .
روی این تپه صدها سوراخ ریز و درشت وجود داشت . در کف این خارستان ، خارهای مغیلان می روئیدند ، وحشتناک بود ، درون هر سوراخ یک مار سمی لانه داشت ،
هیچ انسانی جرأت نمی کرد قدم در فضای این تپه گذارد ! زمینهای اطراف تپه دایر و بسیار مناسب برای کشاورزی بودند و دهقانان مدام در تردد و تکاپو !ًبه همین دلیل پرندگان جایی مناسبتر از این تپه برای ساختن لانه و آسایش نداشتند . با تحمل خار در بدن و در چشم لانه می ساختند و جوجه پرورش می داند و در تداوم نسل خویش می کوشیدند !
تا صدایی از گنجشکی یا دیگر پرنده ای یا جوجهی تازه از تخم بیرون آمدهای بلند می شد از هر سوراخی ماری سر بیرون می کرد و شگفتا که این ماران نه بینایی خوبی داشتند و نه سایر حسهای دیگر فقط می شنیدند ! از هر گوشه و کنار این تپه رد صدای پرندهها و جوجه ها را می گرفتند و در میان خار و خاشاک می غلتیدند و به سوی هدف پیش می رفتند ، هر مار تلاش می کرد زودتر از دیگر ماران خود را به پرنده و یا جوجه های پرندگان برسانند ، گاه دهها مار سمی گرد یک لانه از سر و کول هم بالا می رفتند ! و با هم می جنگیدند تا جوجهای از لانه به خاک در غلتد ، و اینان شکمی از عزا در آورند !
ایران امروز بی شباهت به این تپهی ماران نیست ! تا در گوشهای از این مملکت جوانانی که از غم و اندوه ، درد و فقر ، بدبختی و بیچارگی ، ظلم و ستم و مرگ به تنگ آمده و فریادشان در آسمان ، دلها و جگرها می سوزاند و بلند می شود و در گلو خفه می شود و کشته می شوند ، ماران از سوراخ بیرون می زنند ، هر کدام به تکاپو می افتند که زودتر از دیگر ماران خود را بر سر جنازهی این جوانان برسانند و از خون این جوانان قوتی بپزند و قوتی گیرند برای عاقبت و عفیت خویش !
روزی که ژینای عزیز با قلبی سرشار از عشق و امید به دیدن فامیلش و دیدن مردم گوشهی دیگر سرزمینش و دیدن پایتخت مملکتش پا بر روی آسفالت تهران گذاشت ، دعوت نامه از هیچ گروه سیاسی و هیچ فرد سیاسی و هیچ اپوزوسیون سیاسی نداشت ، نه تحریک شده بود نه تشویق و نه طبق برنامهای از قبل تدوین شده آمده بود ، نه هیچ اپوزوسیونی و سیاست مداری و روشنفکری برایش برنامه ریزی کرده بود . فقط از لانه بیرون افتاده بود ! فقط کمی حجابش بالاتر از حد معمول بود !
جمهوری جور به دست نوچههایش جنازهی این بچه را بعد از یک ساعت تحویل بیمارستانی در تهران دادند و مردمی که از خبر کشته شدن ژینا به جوش آمدند خود را به بیمارستان رساندند و فریاد بر آوردند مرگ بر ظلم ، مرگ بر رهبر ! مرگ بر حجاب ، زنده باد : زن زندگی آزادی ! ،
اما ماران از خواب زمستانی برخاستند دندان تیز کردند تا هر چه زودتر و هر کس زودتر رهبری فریادهای جوانان کف خیابان را در دست بگیرند ،
فقط در برنامهی کلاب هاوس حدود یکصد دانشمند سیاستمدار قهار بیدار شدند ! هر کدام قویترین و منطقیترین دلایل را با زبانی گویا و رسا چنان بیان می کردند که آدم حیران می ماند که این دانشمندان تا کنون کجا بوده اند ؟ همه حق به جانب ، همه آماده برای بر سر زدن لگام رهبری ،
حدود ده مار سمی گرد هم آمدند برای تفسیر و تبیین وظایف رهبری ! هر کدام خود را کفیل مردم دانسته و منت کفالت جوانان را پذیرفتند !
اپوزیسونی داریم که همگی بی شباهت به افعی نیستند ! در حال زمستان خوابی هستند تا صدایی از درون مملکت بر خیزد ! تا جوانی در خون خویش بغلتد ، اینان بیدار می شوند .
آقا اجازه من حاضرم رهبر شوم ! سراسیمه می شوند برای رهبری !
قصهی رهبری و هدایت و امامت و سلطنت و سیادت و صیانت و وکالت و کفالت و کثافت ….. در مملکت ما تابو شده است ، هزار سال است که تابو شده هر کسی رهبر و یا سرور شده فقط بر پیکر این مملکت نیش زده ، نیش سمی ، زهر هلاهل ! این تپهی پر از خار مغیلان ما صدها سال است که روز خوش از دست این رهبران و سلاطین ندیده ! این جوانان مظلوم مملکت هنوز از شر رهبر فعلی رها نشدهاند ، ماران به تکاپو افتادهاند که کدام یک زودتر رهبر شوند ، کسی نیست به این روشنفکران و سیاسیون بگوید : شرمتان باد ، این جوانان از دست رهبری به فغان آمده اند ! دست از خون جوانان مملکت بردارید ، چی از جان این مملکت می خواهید ! یکصد بیست سال هست که این مملکت دارد فریاد برای آزادی و انقلاب می زند ، هر بار شما نگذاشته اید ! هر بار ماران با شتاب به گلوی مملکت نیش زده اند و خفهاش کرده اند ! دیگر بس کنید ، خجالت بکشید !
در نزدیکی روستای ما تپهای بود، از هر نظر وحشتناک ! در کنار این تپه ما مرده به دنیا آمدیم و مُردگی کردیم و تمام عمر در خوف وحشت زیستیم و مردیم ! . پوشش خاکی این تپه به جز خار و مار و خار مغیلان هیچ بنات و نباتی را پرورش نمی داد به جز خار و مار .
روی این تپه صدها سوراخ ریز و درشت وجود داشت . در کف این خارستان ، خارهای مغیلان می روئیدند ، وحشتناک بود ، درون هر سوراخ یک مار سمی لانه داشت ،
هیچ انسانی جرأت نمی کرد قدم در فضای این تپه گذارد ! زمینهای اطراف تپه دایر و بسیار مناسب برای کشاورزی بودند و دهقانان مدام در تردد و تکاپو !ًبه همین دلیل پرندگان جایی مناسبتر از این تپه برای ساختن لانه و آسایش نداشتند . با تحمل خار در بدن و در چشم لانه می ساختند و جوجه پرورش می داند و در تداوم نسل خویش می کوشیدند !
تا صدایی از گنجشکی یا دیگر پرنده ای یا جوجهی تازه از تخم بیرون آمدهای بلند می شد از هر سوراخی ماری سر بیرون می کرد و شگفتا که این ماران نه بینایی خوبی داشتند و نه سایر حسهای دیگر فقط می شنیدند ! از هر گوشه و کنار این تپه رد صدای پرندهها و جوجه ها را می گرفتند و در میان خار و خاشاک می غلتیدند و به سوی هدف پیش می رفتند ، هر مار تلاش می کرد زودتر از دیگر ماران خود را به پرنده و یا جوجه های پرندگان برسانند ، گاه دهها مار سمی گرد یک لانه از سر و کول هم بالا می رفتند ! و با هم می جنگیدند تا جوجهای از لانه به خاک در غلتد ، و اینان شکمی از عزا در آورند !
ایران امروز بی شباهت به این تپهی ماران نیست ! تا در گوشهای از این مملکت جوانانی که از غم و اندوه ، درد و فقر ، بدبختی و بیچارگی ، ظلم و ستم و مرگ به تنگ آمده و فریادشان در آسمان ، دلها و جگرها می سوزاند و بلند می شود و در گلو خفه می شود و کشته می شوند ، ماران از سوراخ بیرون می زنند ، هر کدام به تکاپو می افتند که زودتر از دیگر ماران خود را بر سر جنازهی این جوانان برسانند و از خون این جوانان قوتی بپزند و قوتی گیرند برای عاقبت و عفیت خویش !
روزی که ژینای عزیز با قلبی سرشار از عشق و امید به دیدن فامیلش و دیدن مردم گوشهی دیگر سرزمینش و دیدن پایتخت مملکتش پا بر روی آسفالت تهران گذاشت ، دعوت نامه از هیچ گروه سیاسی و هیچ فرد سیاسی و هیچ اپوزوسیون سیاسی نداشت ، نه تحریک شده بود نه تشویق و نه طبق برنامهای از قبل تدوین شده آمده بود ، نه هیچ اپوزوسیونی و سیاست مداری و روشنفکری برایش برنامه ریزی کرده بود . فقط از لانه بیرون افتاده بود ! فقط کمی حجابش بالاتر از حد معمول بود !
جمهوری جور به دست نوچههایش جنازهی این بچه را بعد از یک ساعت تحویل بیمارستانی در تهران دادند و مردمی که از خبر کشته شدن ژینا به جوش آمدند خود را به بیمارستان رساندند و فریاد بر آوردند مرگ بر ظلم ، مرگ بر رهبر ! مرگ بر حجاب ، زنده باد : زن زندگی آزادی ! ،
اما ماران از خواب زمستانی برخاستند دندان تیز کردند تا هر چه زودتر و هر کس زودتر رهبری فریادهای جوانان کف خیابان را در دست بگیرند ،
فقط در برنامهی کلاب هاوس حدود یکصد دانشمند سیاستمدار قهار بیدار شدند ! هر کدام قویترین و منطقیترین دلایل را با زبانی گویا و رسا چنان بیان می کردند که آدم حیران می ماند که این دانشمندان تا کنون کجا بوده اند ؟ همه حق به جانب ، همه آماده برای بر سر زدن لگام رهبری ،
حدود ده مار سمی گرد هم آمدند برای تفسیر و تبیین وظایف رهبری ! هر کدام خود را کفیل مردم دانسته و منت کفالت جوانان را پذیرفتند !
اپوزیسونی داریم که همگی بی شباهت به افعی نیستند ! در حال زمستان خوابی هستند تا صدایی از درون مملکت بر خیزد ! تا جوانی در خون خویش بغلتد ، اینان بیدار می شوند .
آقا اجازه من حاضرم رهبر شوم ! سراسیمه می شوند برای رهبری !
قصهی رهبری و هدایت و امامت و سلطنت و سیادت و صیانت و وکالت و کفالت و کثافت ….. در مملکت ما تابو شده است ، هزار سال است که تابو شده هر کسی رهبر و یا سرور شده فقط بر پیکر این مملکت نیش زده ، نیش سمی ، زهر هلاهل ! این تپهی پر از خار مغیلان ما صدها سال است که روز خوش از دست این رهبران و سلاطین ندیده ! این جوانان مظلوم مملکت هنوز از شر رهبر فعلی رها نشدهاند ، ماران به تکاپو افتادهاند که کدام یک زودتر رهبر شوند ، کسی نیست به این روشنفکران و سیاسیون بگوید : شرمتان باد ، این جوانان از دست رهبری به فغان آمده اند ! دست از خون جوانان مملکت بردارید ، چی از جان این مملکت می خواهید ! یکصد بیست سال هست که این مملکت دارد فریاد برای آزادی و انقلاب می زند ، هر بار شما نگذاشته اید ! هر بار ماران با شتاب به گلوی مملکت نیش زده اند و خفهاش کرده اند ! دیگر بس کنید ، خجالت بکشید !
👍132❤28👎3🥰2🔥1👏1💯1🤷1
البته از انسانهای بی شرم و حیایی چون شما شرمندگی محال است ! مگر این جوانان چه چیزی از این مخهای پشکل مخ شما کمتر دارند که شما می خواهید اینان را رهبری کنید! اجازه بدهید یک بار ، فقط یک بار این جوانان خودشان مملکتشان را آزاد و آباد سازند ! این جوانان زجر کشیدهاند و صافو صادق ، بگذارید یک بار خودشان رهبر خودشان باشند ، به جوانان ایمان بیاورید ! اعتماد کنید ! ای ماران سمی و زخمی ، ای رهبران ، ای وکلا ، ای بی شرمان بنشینید ، بر نخیزید ، شرمتان باد ، بر نخیزید
ممنونم ج- رشیدی
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
ممنونم ج- رشیدی
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍78❤26👎5😁2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥 راهپیمایی باشکوه مردمی در اسلو پایتخت نروژ بعد از مراسم اهدای جایزه صلح نوبل به "نرگس محمدی"...
📍درحالیکه جهان و جهانیان
به احترام "نرگس بانوی ایران"
کلاه از سر برمیدارند...
و پادشاه نروژ در عین پیری و بیماری در مراسم حضور می یابد، و به فرزندان نرگس ادای احترام میکند؛ حقیران و حسودان و مزدوران ولایی همصدا با اوباش رهبری تخم تفرقه می پاشند! غافل از اینکه "نرگس محمدی" دیگر فقط یک "نام پرآوازه حقوق بشری در جهان" نیست، او الگوی زیبای "زن، زندگی، آزادی"، برای [عزت و آزادی] ایران و جهان است.💕
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
📍درحالیکه جهان و جهانیان
به احترام "نرگس بانوی ایران"
کلاه از سر برمیدارند...
و پادشاه نروژ در عین پیری و بیماری در مراسم حضور می یابد، و به فرزندان نرگس ادای احترام میکند؛ حقیران و حسودان و مزدوران ولایی همصدا با اوباش رهبری تخم تفرقه می پاشند! غافل از اینکه "نرگس محمدی" دیگر فقط یک "نام پرآوازه حقوق بشری در جهان" نیست، او الگوی زیبای "زن، زندگی، آزادی"، برای [عزت و آزادی] ایران و جهان است.💕
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍138❤28👎11😁4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📍امروز ( ۲۱ آذر )
سالروز اعدام جنایتکارانه
پهلوان مجیدرضا رهنورد است
که پیش از آسمانی شدن گفت؛
از دوستان و بستگان میخواهم
برایم قرآن نخوانند، شادی کنند.
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
سالروز اعدام جنایتکارانه
پهلوان مجیدرضا رهنورد است
که پیش از آسمانی شدن گفت؛
از دوستان و بستگان میخواهم
برایم قرآن نخوانند، شادی کنند.
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
❤137💔34🔥11👍9
Forwarded from اتاق کار
رسانه شمایید.
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/YkvfLfTbaqs?si=MSqvCKzKIVGdVqpb
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/YkvfLfTbaqs?si=MSqvCKzKIVGdVqpb
YouTube
هالو ـ نامه هالو به پسرش | MrHalloo - Nameh Halloo Be Pesarash
Subscribe for more videos: https://www.youtube.com/MrHallooCh?sub_confirmation=1
هالو ـ نامه هالو به پسرش
کلیپ 240 هالو به نام نامه هالو به پسرش
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
برای مشاهده مصاحبه های…
هالو ـ نامه هالو به پسرش
کلیپ 240 هالو به نام نامه هالو به پسرش
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
برای مشاهده مصاحبه های…
❤42👍11👎1
طنز روزگار
عکس بالا تیم مدافعین حرم
و عکس پایین تیم خود حرم
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
عکس بالا تیم مدافعین حرم
و عکس پایین تیم خود حرم
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍74😁21😐4🤬2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۱ آذر ماه سالروز قتل حکومتی #مجیدرضا_رهنورد و دکتر #آیدارستمی
مجید تو مصاحبه آخرش گفت : سر قبرم قرآن نخونن، گریه نکنن، شاااااادی کنن
برای تمام جاویدنامان ایران زمین و صادق بوقی که شادی حق همه ماست
#زن_زندگی_آزادی
#علی_قلیلو آذر ماه ۱۴۰۲
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
مجید تو مصاحبه آخرش گفت : سر قبرم قرآن نخونن، گریه نکنن، شاااااادی کنن
برای تمام جاویدنامان ایران زمین و صادق بوقی که شادی حق همه ماست
#زن_زندگی_آزادی
#علی_قلیلو آذر ماه ۱۴۰۲
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
💔104👍20🔥6❤3😁2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
البته خیلی از اختلاسهای عمده مثل آستان قدس و صندوق بازنشستگان و ... در این لیست نیست
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
🔥59👍12🤬2❤1👎1😱1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍124❤10💔5😁4🔥3👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍75❤14👎3💯3🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤101😁21👍14👎4🔥2🤬1
Forwarded from اتاق کار
رسانه شمایید
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/qjGEPxxlVko?si=5PddVDZ2pKTasRia
از این که لینک را برای دیگران میفرستید سپاسگزارم.
https://youtu.be/qjGEPxxlVko?si=5PddVDZ2pKTasRia
YouTube
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول | MrHalloo - M BARJASTEH- Reza Zarabi
Subscribe for more videos: https://www.youtube.com/MrHallooCh?sub_confirmation=1
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول
گفتگو با یک خواننده فعال سیاسی :
نقش هنر در انقلاب
1402/09/16
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن…
هالو ـ رضا ضرابی و مرتضی برجسته - نقش هنر در انقلاب - بخش اول
گفتگو با یک خواننده فعال سیاسی :
نقش هنر در انقلاب
1402/09/16
از این که این کلیپ را دانلود نمیکنید و لینک آن…
👍41❤2
*داستان واقعی
*با عرض پوزش از همه*
صدای گوز رو که شنیدم، یکه خوردم. داشتم فعالیت های گروهی بچه ها را توی دفتر کلاسی بررسی میکردم. تقریبا اواسط سال بود، تازه به این مدرسه آمده بودم البته موقت، جای دوست و همکاری که تصادف کرده و دو ماهی مرخصی استعلاجی گرفته بود.
مدرسه ی راهنمایی یکی از روستاهای نزدیک به شهر.
دو روز در هفته کلاس داشتم.
آن روز اولین ساعت حضورم بود، کلاس اول راهنمایی. صدای گوز آنقدر بلند و رسا و واضح بود که اگر کسی از راهرو هم می گذشت متوجه میشد، مشخص بود که با خیال راحت صادر شده و کوچکترین کوششی برای مهارش نشده، شوکه شده بودم. باور نمی کردم، بارها با این مسئله مواجه شده بودم. صدور بادهای بد بو و تیز در کردن و یا بقول خودشون شیمیایی زدن برای معلم مسئله ای عادی و روزمره است. اما تا حالا با همچنین موردی برخورد نکرده بودم، علنی وآشکارا. آن هم در سکوت کامل کلاس، بیخ گوشم!
از جا کنده شدم، سریع. باید عکس العمل نشان میدادم، رو به طرف بچهها بردم که یعنی کی بود؟
خشکم زد. بچهها خیلی آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مشغول کارشان بودند. حتی کسی سرش رو هم بلند نکرد. اینقدر آرام و خونسرد نشسته بودند که به شک افتادم، یعنی توهم زدم؟ خواستم از بچهها سوال کنم که شما صدایی نشنیدید، بعد فکر کردم اگر واقعا توهم بوده چی؟
آرام نشستم، اگر واقعا صدای گوز بود که اینا باید الان کلاس را رو سرشان می بردند. حتی یکی کوچکترین عکس العملی نشان نداد!
بگذریم، یک هفته گذشت. تو این یکهفته جریان را برای چند دوست و همکار تعریف کردم همه معتقد بودند که اشتباه به ذهنم خطور کرده: مگه میشه آقا، این بچههای تخس منتظر یه همچین سوژه ای هستند که کلاس رو ببرند تو هوا.
جلسه بعدی بود، با گچ روی تابلو مشغول نوشتن و توضیح دادن بودم که بازهمان صدا، حتی به مراتب قوی تر و واضح تر. ایندفعه دیگه توهم نبود، صد در صد مطمئن بودم، برگشتم رو به بچهها،باز همان حالت خونسرد و آرام نشسته بودند. فکر کردم تبانی کرده اند، اگر هم بپرسم حاشا میکنند. اما دیگه نمی تونستم کوتاه بیام!
گفتم :علی بلند شو ببینم، تو الان صدایی نشنیدی؟ علی نماینده کلاس بود: بلی آقا شنیدم، صدا گوز بی
( با لهجه ی محلی)
گفتم یعنی اون صدایی که من هفته قبلی شنیدم هم صدای،،،: بله آقا، اون هم صدای گوز بی!
بشدت عصبانی شدم. داد زدم کار کدوم ،،،
حرفم تمام نشده بود که ابراهیم بلند شد: آقا اجازه. مو، کار مو بی.
میز اول نشسته بود.
رفتم روبروش و زل زدم تو صورتش.
ایستاده و انگشت اجازه اش تو هوا بود.
گفتم : اون صدا هفته قبل هم کار تو بود؟
ها بله آقا، کار خوم بی.
عجیب بود. کوچکترین نشانی از نگرانی یا خجالت تو صورتش احساس نمیشد، آرام و مطمئن. انگار تازه از عبادت برگشته بود.
گفتم: تو خجالت نمی کشی؟ نکنه کلاس رو با مستراح اشتباه گرفتی که ترق،ترق گوزته؟
ساکت بود و جواب نمیداد، فقط نگاهم میکرد.
آقا اجازه، علی بود، نماینده کلاس.
گفتم : بله علی، بگو.
آقا اجازه ؟ عادتشه،از همون اول دبستان تو کلاس صدا در میکرد، اوایل وقتی خانم معلم دعواش میکرد از مدرسه فراری میشد. آقا بزور می آوردنش مدرسه. ننه ی ابراهیم التماس خانم میکرد که کاری بهش نداشته باشه.
خانم معلم هم به خاطر ننه ابراهیم دیگه چیزی نمی گفت. کم کم همه عادت کردند. آقا ما هم دیگه عادت کردیم.
اشاره کردم به علی که بشین. رفتم پشت میزم. قیافه ابراهیم رو برانداز کردم، هنوزم ایستاده و انگشت اجازه اش بالا بود.
ریز ترین دانش آموز کلاس بود، شاید سرجمع بیست کیلو نبود. لاغر مردنی و زردنبو .حالا این صدا با آن عظمت را چگونه تولید میکرد، خودم هم مونده بودم.
................
پی نویس: وقتی که رئیس جمهور در هیئت دولت از تلویزیون اعلام می کند امسال سالی پر افتخار برای ملت ایران است و هیچ کدام از وزرایش نمی خندند، یاد گوزای ابراهیم افتادم که برا همکلاسی هاش عادت شده بود !
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
*با عرض پوزش از همه*
صدای گوز رو که شنیدم، یکه خوردم. داشتم فعالیت های گروهی بچه ها را توی دفتر کلاسی بررسی میکردم. تقریبا اواسط سال بود، تازه به این مدرسه آمده بودم البته موقت، جای دوست و همکاری که تصادف کرده و دو ماهی مرخصی استعلاجی گرفته بود.
مدرسه ی راهنمایی یکی از روستاهای نزدیک به شهر.
دو روز در هفته کلاس داشتم.
آن روز اولین ساعت حضورم بود، کلاس اول راهنمایی. صدای گوز آنقدر بلند و رسا و واضح بود که اگر کسی از راهرو هم می گذشت متوجه میشد، مشخص بود که با خیال راحت صادر شده و کوچکترین کوششی برای مهارش نشده، شوکه شده بودم. باور نمی کردم، بارها با این مسئله مواجه شده بودم. صدور بادهای بد بو و تیز در کردن و یا بقول خودشون شیمیایی زدن برای معلم مسئله ای عادی و روزمره است. اما تا حالا با همچنین موردی برخورد نکرده بودم، علنی وآشکارا. آن هم در سکوت کامل کلاس، بیخ گوشم!
از جا کنده شدم، سریع. باید عکس العمل نشان میدادم، رو به طرف بچهها بردم که یعنی کی بود؟
خشکم زد. بچهها خیلی آرام، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مشغول کارشان بودند. حتی کسی سرش رو هم بلند نکرد. اینقدر آرام و خونسرد نشسته بودند که به شک افتادم، یعنی توهم زدم؟ خواستم از بچهها سوال کنم که شما صدایی نشنیدید، بعد فکر کردم اگر واقعا توهم بوده چی؟
آرام نشستم، اگر واقعا صدای گوز بود که اینا باید الان کلاس را رو سرشان می بردند. حتی یکی کوچکترین عکس العملی نشان نداد!
بگذریم، یک هفته گذشت. تو این یکهفته جریان را برای چند دوست و همکار تعریف کردم همه معتقد بودند که اشتباه به ذهنم خطور کرده: مگه میشه آقا، این بچههای تخس منتظر یه همچین سوژه ای هستند که کلاس رو ببرند تو هوا.
جلسه بعدی بود، با گچ روی تابلو مشغول نوشتن و توضیح دادن بودم که بازهمان صدا، حتی به مراتب قوی تر و واضح تر. ایندفعه دیگه توهم نبود، صد در صد مطمئن بودم، برگشتم رو به بچهها،باز همان حالت خونسرد و آرام نشسته بودند. فکر کردم تبانی کرده اند، اگر هم بپرسم حاشا میکنند. اما دیگه نمی تونستم کوتاه بیام!
گفتم :علی بلند شو ببینم، تو الان صدایی نشنیدی؟ علی نماینده کلاس بود: بلی آقا شنیدم، صدا گوز بی
( با لهجه ی محلی)
گفتم یعنی اون صدایی که من هفته قبلی شنیدم هم صدای،،،: بله آقا، اون هم صدای گوز بی!
بشدت عصبانی شدم. داد زدم کار کدوم ،،،
حرفم تمام نشده بود که ابراهیم بلند شد: آقا اجازه. مو، کار مو بی.
میز اول نشسته بود.
رفتم روبروش و زل زدم تو صورتش.
ایستاده و انگشت اجازه اش تو هوا بود.
گفتم : اون صدا هفته قبل هم کار تو بود؟
ها بله آقا، کار خوم بی.
عجیب بود. کوچکترین نشانی از نگرانی یا خجالت تو صورتش احساس نمیشد، آرام و مطمئن. انگار تازه از عبادت برگشته بود.
گفتم: تو خجالت نمی کشی؟ نکنه کلاس رو با مستراح اشتباه گرفتی که ترق،ترق گوزته؟
ساکت بود و جواب نمیداد، فقط نگاهم میکرد.
آقا اجازه، علی بود، نماینده کلاس.
گفتم : بله علی، بگو.
آقا اجازه ؟ عادتشه،از همون اول دبستان تو کلاس صدا در میکرد، اوایل وقتی خانم معلم دعواش میکرد از مدرسه فراری میشد. آقا بزور می آوردنش مدرسه. ننه ی ابراهیم التماس خانم میکرد که کاری بهش نداشته باشه.
خانم معلم هم به خاطر ننه ابراهیم دیگه چیزی نمی گفت. کم کم همه عادت کردند. آقا ما هم دیگه عادت کردیم.
اشاره کردم به علی که بشین. رفتم پشت میزم. قیافه ابراهیم رو برانداز کردم، هنوزم ایستاده و انگشت اجازه اش بالا بود.
ریز ترین دانش آموز کلاس بود، شاید سرجمع بیست کیلو نبود. لاغر مردنی و زردنبو .حالا این صدا با آن عظمت را چگونه تولید میکرد، خودم هم مونده بودم.
................
پی نویس: وقتی که رئیس جمهور در هیئت دولت از تلویزیون اعلام می کند امسال سالی پر افتخار برای ملت ایران است و هیچ کدام از وزرایش نمی خندند، یاد گوزای ابراهیم افتادم که برا همکلاسی هاش عادت شده بود !
#مهسا_امینی
https://zil.ink/Mrhalloo
شب نشینی هالو 👇
@sh_n_halloo
👍149😁25❤12🥰3👏1