شب نشيني هالو
28K subscribers
17.8K photos
31.9K videos
224 files
39.5K links
اينجا برای اشتراك مطالب جالبی‌ست كه دوستان برايم می‌فرستند
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفل‌ها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
Download Telegram
آیا شما عوام هستید؟

ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ بوﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ خندید ﻭ گفت:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ!؟ استعفا ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ می گفت، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ
ﺍﻭ نمی‌خوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ!
ﺭﻭﺯگارﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉآﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ !
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ می دﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ.
ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ!

ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩمانشان ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻫﻤﻪ ﺍین ها ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ آﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ
و عوام، آن ها را می پرستیدند!
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ میﺯﺩﻧﺪ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ خاطر آن ها به ﮐﺸﺘﻦ می ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ نطق
کشیدنی ﺭﺍ هم ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ قذافی را ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ!
ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ
ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟

ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، به دﺳﺖ پلیسی که باید حافظ مردم باشد ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪند،
ﻫﻤﺎن طوﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ
ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ
ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛
ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ که این ها ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ در سراسر جهان، عوام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ دیگر ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!
ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ؛
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛
ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ!
عوام ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ می‌شود
پایان نامه هایشان را هم که از میدان انقلاب ابتیاع می کند.
چشم دارند، ولی نمی بینند! مغز دارند، ولی نمی فهمند!
کله برای آنان که جایگاه مخ، که عضوی است
که هر از چندگاهی باید به آرایشگاه برده شود
و اصلا اهمیت سر برایشان در آن است که رستنگاه موی سر است!
این ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ
برای ﺩﻭﺳﺘﺎﻥشان ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ جهان سوم
ﺍﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ آﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ
ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ هم ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ای کاش ما عوام نباشیم..
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطره‌ای شنیدنی از صادق هدایت از زبان خواهرش
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
یک امّتِ صاف و ساده دارید؛ بس است!
ِخرمذهبیِ پیاده دارید؛ بس است!
هرچند که "اهلِ بیتِ مائو" هستید
برچسبِ "امامزاده" دارید، بس است!
🤔
زشت است که در "هوس" جوانه برنیم
یا بر سرِ "حکمِ شرع"، چانه بزنیم
گردِ حرم امامزاده "جینگ ژو"
باید سه هزارصیغه خانه بزنیم!
😳
ای شیخ، برایِ چینیان چون پدری
بر خرمنِ طلّابِ عزب، چون شرری
با آن همه کشتزارِ حاصلخیزت
از این "علم الهدی" دل انگیرتری!
😋
این قوم ز اخلاق و شرافت عقب اند
بی بهره ز فرهنگ و شعور و ادب اند
در اوجِ تجرّدِ جوانانِ وطن
دلواپسِ چینیان و قومِ عرب اند!
👎
#مولانا_بدپیله

کانال طنزِ اجتماعی-سباسی "شکل دگرخندیدن" ⬇️
@mowlana_badpileh
سلام دوستان عزیز شبتون بخیر با عرض پوزش.
نمی‌خواستم توی این شرایط ناراحت تون کنم ولی...

این دومین سالیه که مرحوم جمال خاشقچی دربین ما نیست...😂😂
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
معجزه از سفیدی تخم مرغ !!!!!!
سوختگی

استدعا دارم از ارسال این متن به دوستان خودت خود داری نکنی. تنبلی بخرج نده و حتما برای بقیه بفرست. شاید ندونی که درد سوختن یعنی چی و امیدوارم هرگز ندونی
مرد جوانی مزرعه ش رو با سم آفت کش سمپاشی می کرد و می خواست بدونه که چقدر از سم در مخزن باقی مونده. درپوش رو برداشت و فندک رو روشن کرد. بخار بلند شده از سم آتش گرفت و سراسر بدن اونو در بر گرفت. اون از روی تراکتور پائین پرید و فریاد زد. زن همسایه با حدود 10 تخم مرغ از خونه بیرون دوید و درعین حال فریاد می کشید "تخم مرغ بیارید". او تخم مرغها رو شکست وسفیده رو از زرده جدا کرد". وقتی آمبولانس رسید و مسئولین کمک های اولیه مرد جوان رو دیدن پرسیدن "کی این کارو کرده؟" همه به اون زن اشاره کردن و مامورین به اون زن تبریک گفتن. " شما صورت اونو از نابود شدن نجات دادین". در انتهای تابستان مرد جوان دسته گلی به اون زن تقدیم و از اون تشکر کرد. صورتش مثل صورت یک بچه صاف شده بود.

در ذهن داشته باشین که این روش درمان شامل آموزشهای مامورین آتشنشانی هم هست. کمک ها اولیه شامل پاشیدن آب سرد بر سطح صدمه دیده و کاهش درجه حرارت برای جلوگیری از سوختگی لایه های زیرین پوسته. بعد سفیده تخم مرغ رو روی اون نقطه پخش کنید.
زنی که قسمت زیادی از دستش رو با آب جوش سوزانده بود، با وجود درد زیاد، آب سرد روی دستش ریخت (که خیلی هم دردناکه) دوتا تخم مرغ رو شکست و زرده رو از سفیده جدا کرد، کمی اونها رو هم زد، و دستش رو در سفیده فرو برد. سفیده روی دستش خشکید و لایه ای روی دستش کشیده شد. بعداً یاد گرفت که سفیده تخم مرغ یک کولاژن طبیعیه و در تمام بعد از ظهر هر یک ساعت لایه دیگری بر لایه های قبلی افزود. در بعد از ظهر دیگه دردی احساس نمی کرد و روز بعد بسختی میشد اثری از سوختگی دید. 10 روز بعد، هیچ اثری باقی نمونده و پوست رنگ طبیعی شو بدست آورده بود. نواحی سوخته شده به لطف کولاژن موجود در سفیده تخم مرغ که پر از ویتامینه کاملاً ترمیم شده بود.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
☝️یک عکس یک دنیا حرف
به گوشه ی کتاب دقت کنید که بجای سینه ی مادر در دهان کودک ست.
چه بی نظیر و خلاقانه به تصویر کشیده شده به کودکانمان کتاب بنوشانیم ، آنقدر واجب الاجرا و دستوریست که حکم شیر مادر را دارد و مادر با کتاب خواندن میتواند کودکش را نیز از دنیای تاریکی نجات بخشد و روح و جان کودک را تغذیه کند.... دوم اوریل هر سال روز جهانی کتاب کودک نام گرفته است که مصادف شده با ۱۳ فروردین
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این حرف‌ها مال بعد انتخاباته ولش کن
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👍1
😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀
یه بابایی تعریف میکرد
30 سال پیش خواستم برم شیراز . رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم. صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه تپل و شیرین 3 یا 4 ساله داشتند.
اتوبوس راه افتاد.
16 ساعت راه بود.
طی راه بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید.
چندبار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید. دست بچه یه کاکائو
که نمیخوردش، تو دالی بازی یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم؛ بچه کمی خندید.
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت:
ببین؛ بالاخره کاکائو را خورد.
دیدم پدرومادرش خوشحالند؛ گفتم
بذار بیشتر خوشحال بشند.

خلاصه 3 تا کاکائو را کم کم از دست بچه یواشکی گاز زدم و بچه هم میخندید.

مدتی بعد خسته شدم.
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم که یهو ای وای..
مردم از دل پیچه، دل و روده ام اومد تو دهنم، سرگیجه داشتم، داشتم میترکیدم.

دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غرغر تو یه کافه ایستاد.
عین سوپرمن پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم.

برگشتم و از راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.

اتوبوس راه افتاد، هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که دل پیچه شروع شد.
طوری شده بود که
صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .از درد میخواستم داد بزنم‌. چه دل پیچه وحشتناکی، تموم بدنم را میکشیدند، مردم خدا....

دویدم پیش راننده و با التماس وضعیتم را گفتم.

راننده اومد اعتراض کنه که وضعیتم رو فهمید و زد بغل جاده و گفت: بدو داداش

پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس وتشکر کردم.

از درد داشتم میمردم.
دهنم خشک شده بود و چشمام سیاهی میرفت.

رفتم روی صندلی نشستم.
گفتم چرا اینجوری شدم؟
غذای فاسد که نخورده بودم!

دیدم دست بچه باز کاکائو هست.
از پدر بچه پرسیدم :
بچه تون کاکائو خیلی میخوره؟
پدرش گفت: نه، کاکائو براش بده. مادرش گفت:
حقیقت بچه مون یبوست داره، روی کاکائو مسهل مالیدم تا شاید افاقه کنه؛
تا حالام دو سه تا هم خورده ولی بی فایده بوده!

من بدبخت خواستم ادامه بدم که یهو درد مجدداً اومد. میخواستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم، رفتم پیش راننده؛ راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه ماشین که شخصی نیست.
برو بشین!
مونده بودم بین درد و خجالت.
یه فکری کردم؛ برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : من هم یبوست دارم، میشه به من هم کاکائو بدید؟

3 تا کاکائو مسهلی گرفتم
و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم:
عزیز چرا داد میزنی؟ نوکرتم، فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست، معذرت میخوام.
بیا و دهنت را شیرین کن‌!

راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود گفت ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی!
خلاصه 3 تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم.

10 دقیقه نشده بود که راننده صدام کرد و گفت:
داداش؛ جون بچه ات چی به خورد من دادی؟
ترکیدم!

داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت:
بریم پایین......

خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت: بریم رفیق!

مسافرها هم اعتراض که میکردند راننده میگفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد توی جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره!
ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند.

*این را عرض کردم که بدانید برای رفع هر مشکلی مسئولش باید همدرد مردم باشه تا حس کنه طرف چی میکشه...*
😂😂
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فریدون مشیری
سحر شو
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
مجذوبان نور:
زندان بى‌دیوار




موضوع را با گزارشی که سال‌ها پیش در مورد جنگ کره منتشر شد آغاز می‌کنیم:

«بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعد‌ها به سِمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده‌ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار داد. نزدیک به ۱۰۰۰ نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین‌المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می‌شد. از هیچ یک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد و با این حال بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می‌مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی‌کردند. بسیاری از آن‌ها شب می‌خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی‌شدند. آنهایی که زنده مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی‌کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می‌ریختند.

دلیلِ این رویداد، سال‌ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه‌ی تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: در این اردوگاه، فقط نامه‌هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان مى‌رسید. نامه‌های مثبت و امیدبخش به زندانى تحویل نمی‌شدند. هر روز از زندانیان می‌خواستند در حضور جمع، خاطره‌ی خیانت به دوستانشان را تعریف کنند، یا از خدمتى که می‌توانستند به دوستانشان بکنند اما دریغ کرده بودند، بگویند. هر کس که جاسوسیِ سایر زندانیان را می‌کرد، سیگار جایزه می‌گرفت، اما کسی که جاسوسی‌اش را کرده بودند ابداََ تنبیه نمی‌شد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه - که خطری هم برای دوستانشان نداشت - عادت کرده بودند». تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه‌ی مرگ رسانده است. با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می‌رفت. با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می‌شد و خود را انسانی پست می‌یافتند. با تعریف خیانت‌ها، اعتبار آن‌ها نزد هم‌گروهی‌ها از بین می‌رفت و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه‌ی زندگی، و مرگ‌های خاموش کافی بود. این سبک شکنجه، شکنجه‌ی خاموش نامیده می‌شود».

احتمالاََ، شکنجه‌ی خاموشى که بر این سربازان اسیر اعمال مى‌شده نه براى اعتراف، که ابزارى براى از بین بردن انگیزه‌ی فرار، کنترل آنان و پیشگیری از شورش بوده است. شکنجه‌گران کره‌ای به حتم به قبح فعل خویش واقف بوده‌اند، اما هدفِ پیروزی در جنگ برایشان توجیه‌گر رفتارشان بوده است

بعضی از نظامات فکری و سیاسی، گاهی به شکل کلان و گسترده با ایجاد و اتخاذ چنین روش‌هایی، ذهن پیروان خود یا مردم را به اردوگاه اسیران جنگی و جامعه‌ی زیر سیطره‌ی خود را به زندانی بزرگ مبدل می‌کنند و‌‌ همان رفتار سربازان کره‌ای را در اسارتگاه، به کل جامعه تعمیم می‌دهند. افراد تبدیل به شکنجه گرانى بی‌رحم می‌شوند که برای دستیابی به اهدافی موهوم دست به کشتار مردم و حتی نابودی خویش می‌زنند. در این قالب‌های فکری، انسان‌ها همچون موم در قالب مکتب ریخته مى‌شوند.

در اسلام، سَلَفی‌ها و دو گروه داعش و القاعده به رهبری بن‌لادن و ابوبکر بغدادی در افغانستان و عراق، مائویست‌ها و گروه خمرهای سرخ به رهبری پل‌پوت در کامبوج و کمونیست‌ها در کره‌ی شمالی و... نمونه‌های عینی این‌گونه تفکرات هستند.

در این کشور‌ها، حتی گاهی جنگی در کار نیست و دشمن حمله نکرده است و اساساً دشمنی در کار نیست و اگر هست خیالی و توهمی است، اما جامعه به جامعه‌اى جنگ‌زده تبدیل مى‌شود. یا حکومت نظامی است یا شبه آن. رفتار با مردم به‌سان سربازانِ دشمن است. پنداری چون دسترسی به سربازان دشمن نیست، مردم را دشمن گرفته‌اند. شکنجه‌اى در کار نیست اما آثار شکنجه بر پیکر رفتار، گفتار و افکار مردم دیده می‌شود. دیوار و سیم‌ خارداری که نشانه‌ای از اسارتگاه باشد نیست، اما مردم احساس اسارت و زندانی بودن می‌کنند. گاهی حتی ظلم و زور‌گویی هم نیست، اما مردمان بی‌جهت هراسان و مظلومند و بی‌دلیل چاپلوسی را پیشه کرده‌اند. احترام و محبت وجود ندارد و همه از هم می‌ترسند. شادی را فراموش کرده‌اند. گویی خمیره‌ی اذهان افراد با غمی بی‌معنا عجین شده است. افکار عمومی متصل در رسانه‌ها خبرهای یأس‌آور، همچون مرگ، جنگ، تشییع جنازه، کشتار، بمب‌گذاری، انتحار و... مى‌شنود و مى‌بیند. زیبایی‌ها دیده نمی‌شود و جایِ خود را به زشتی‌ها داده است. گدایی می‌کنند تا گدا نشوند. همگان دست بر سر دارند تا کلاهشان را باد نبرد. کسی برای کسی دل نمی‌سوزاند و همه دلسوز خویشند. صدایى از حلقومی بلند نمی‌شود اما همه مخالفند. اعتراضی نمی‌شود اما همه معترضند. اگر کسی دزدی کرد با او مخالفت می‌کنند اما نه به این علت که دزدی را فعلی زشت می‌دانند، بلکه چون خودشان نتوانسته‌اند دزدی کنند با دزد مخالف مى‌شوند. همه منتظر خبری هستند اما از اخبار بیزارند.
منتظر منجى هستند اما حکومت‌ها منجى‌هاشان را بى‌چهره و نامرئى تصویر کرده‌اند. از همین رو چهره‌ی منجى را نمى‌شناسند و مادامى که ظهور کند، او را به‌عنوان مجرم و مخل نظم و امنیت زندانى مى‌کنند و بر دار مى‌برند. تعریف از نظم با اتوریته‌اى که برایشان طراحى شده است قاطى مى‌شود و ناخواسته به سربازانى تبدیل مى‌شوند که مى‌کُشند اما احساس جنایت نمى‌کنند. طبیعت و تاریخ را از بین مى‌برند اما احساس عذاب نمى‌کنند. چون برده‌ای در خدمت یک سلیقه و نگرش خاص از یک مکتب فکری در مى‌آیند و در برابر برده‌دار و صاحبِ خود پرسشی نمی‌کنند، احساس آزادى را در مرگ می‌بینند، و مى‌میرند به خیال اینکه به بهشت مى‌روند.

افسوس و صد افسوس که یگانه راه نیل چنین جوامعى به بهشتِ آرمانی‌شان، تبدیل کردنِ دنیا به جهنم است.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
12 - 1 خاطرات لیدی شیل فصل دوازدهم بخش یکم - نوشته لیدی مری شیل…
t.me/mrhallo
#خاطرات_لیدی_شیل
همسر وزیر مختار انگلیس در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه
ترجمه: حسین ابوترابیان
نشر نو

گویش: ح. #پرهام
ادیت و فنی: گ. جاسمی، ح. عزت نژاد
#کتاب_صوتی
#لیدی_شیل
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
12 - 2 خاطرات لیدی شیل فصل دوازدهم بخش دوم - نوشته لیدی مری شیل…
t.me/mrhallo
#خاطرات_لیدی_شیل
همسر وزیر مختار انگلیس در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه
ترجمه: حسین ابوترابیان
نشر نو

گویش: ح. #پرهام
ادیت و فنی: گ. جاسمی، ح. عزت نژاد
#کتاب_صوتی
#لیدی_شیل
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo