This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سانچی و علامت سوالهای بی پاسخ
اگر خدمه کشتی مردهاند، چرا تلفنشان زنگ میخورد؟
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
اگر خدمه کشتی مردهاند، چرا تلفنشان زنگ میخورد؟
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
👍1
«ملت احمدشاهی»
✍ مهدی تدینی
احمدشاه، شاه جوانمرگ، پس از آنکه از شاهی ایران عزل شد (گرچه او خود را عزلشدنی نمیدانست)، چهار سال و چهار ماه بیشتر زنده نماد. جوان بیآزاری بود و دیوارش در عصر گذار به تجدد از همه کوتاهتر بود. وقتی پاریس بود، خودرو رولزرویسی داشت که با آن در شانزالیزه رفتوآمد میکرد. خود او حکایت بامزهای دربارۀ این ماشین تعریف میکرد...
میگفت در یکی از رمانهای پلیسی مردی به قتل رسید و شرلوک هولمز را برای کشف راز قتل خبر کردند. شرلوک دقایقی جنازه را وارسی کرد و چیزهای زیادی دربارۀ مقتول گفت، از جمله اینکه گفت: «مقتول زمانی فرد ثروتمندی بوده، اما چند سالی است که وضع مالی خوبی ندارد، اما آنقدر هم مفلس نشده که به نان شبش محتاج باشد...» از شرلوک پرسیدند که او این مسئله را از کجا فهمیده! شرلوک پاسخ داد: «لباسی که تن مقتول است برای خیاطخانۀ معروفی است که فقط افراد پولدار میتوانند از آن خرید کنند، اما لباس برای چند سال پیش است و معلوم است متوفی دیگر استطاعت مالی آن را ندارد لباس جدیدی از آنجا بخرد، اما آنقدر هم مفلس نشده که برای نان شبش همین لباس را هم بفروشد...»
احمدشاه خود را با آن جسد مقایسه میکرد و میگفت: «حکایت من و این رولزرویس همین است. هر کس مرا با این رولزرویس ببیند، میفهمد زمانی آنقدر ثروتمند بودهام که میتوانستهام رولزرویس بخرم، اما چون رولزرویسم قدیمی است معلوم است دیگر استطاعت مالی ندارم مدل جدید آن را بگیرم، اما آنقدر هم مفلوک نشدهام که آن را بفروشم.»
امروز این دقیقاً حال و روز بیشتر ایرانیان است؛ به ویژه طبقۀ متوسط که زمانی تونسته بود دارایی اندکی به دست آورد. دور از جان شما که میخوانید، مانند آقای مقتول داستان شرلوک هولمز یا همین احمدشاه خودمان شدهایم. آنچه احمدشاه در مورد خود میگفت، این روزها در مورد همۀ ما صدق میکند. وقتی میبینیم کسی ماشین دارد، میفهمیم زمانی آنقدر پولدار بوده که میتوانسته ماشین بخرد! اما دیگر استطاعت عوض کردن همان ماشین را (حتی اگر پراید باشد) ندارد، اما همینکه آن ماشین را دارد، یعنی هنوز انقدر مفلس نشده که به خاطر هزینۀ نگهداری ماشین و پر کردن جیب خالی همان را هم بفروشد. در مورد خانه دیگر حرفی نمیزنم که هر مترمربعش، همین حوالی جنوبشهر که من زندگی میکنم، قیمت روزلرویس احمدشاه شده! البته ماشین و خانه و اینجور چیزهای لوکس و اشرافی به وَجناتِ بندۀ میرزابنویس حقیر که نمیخورد؛ راستش را بخواهید چند وقتی است وضع آن جسد داستان شرلوک هولمز را حتی در مورد چیزهای پیشپاافتادهای مثل اُدکلان دارم! با خودم میگویم، زمانی آنقدر ثروتمند بودهام که فلان ادکلان را میخریدهام، اما دیگر استطاعت خرید جایگزینش را ندارم، برای همین با تهماندۀ ادکلان مانند خاکستر مردگان برخورد میکنم. در جایی دور از دسترس میگذارم و فقط از دور به آن ادای احترام میکنم.
این است که میگویم شدهایم «ملت احمدشاهی». البته شباهتهامان به احمدخان بیش از اینهاست. ما هم مانند او از ایران تبعید شدهایم، البته با این تفاوت که چون مانند آن ذات همایونی استطاعت زندگی خارج از ایران و خرید بلیت هواپیما و اینجور رویاهای ملوکانه را نداریم، ترجیح دادیم دوران تبعیدمان را همینجا در ایران بگذرانیم و همینجا در اندورنی آپارتمان اجارهای خودمان قبلۀ عالم باشیم. شباهت دیگر ما به احمدخان این است که او خلع قدرت شده بود، درست عین ما. شباهت دیگرمان به او این است که او دلش را به آن رولزرویس خوش کرده بود، ما هم هر یک دلمان را به لکنتهای که برایمان مانده خوش کردهایم و به زندگی در مرحلۀ مخلوعِ معزولِ تبعیدیِ بیاُدکلان بسنده میکنیم. زنده باد زندگی احمدشاهانه!
پینوشت:
ماجرای رولزرویس احمد شاه را در کتاب «زندگی پرماجرای رضاشاه»، نوشتۀ اسکندر دلدم، خواندم.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
✍ مهدی تدینی
احمدشاه، شاه جوانمرگ، پس از آنکه از شاهی ایران عزل شد (گرچه او خود را عزلشدنی نمیدانست)، چهار سال و چهار ماه بیشتر زنده نماد. جوان بیآزاری بود و دیوارش در عصر گذار به تجدد از همه کوتاهتر بود. وقتی پاریس بود، خودرو رولزرویسی داشت که با آن در شانزالیزه رفتوآمد میکرد. خود او حکایت بامزهای دربارۀ این ماشین تعریف میکرد...
میگفت در یکی از رمانهای پلیسی مردی به قتل رسید و شرلوک هولمز را برای کشف راز قتل خبر کردند. شرلوک دقایقی جنازه را وارسی کرد و چیزهای زیادی دربارۀ مقتول گفت، از جمله اینکه گفت: «مقتول زمانی فرد ثروتمندی بوده، اما چند سالی است که وضع مالی خوبی ندارد، اما آنقدر هم مفلس نشده که به نان شبش محتاج باشد...» از شرلوک پرسیدند که او این مسئله را از کجا فهمیده! شرلوک پاسخ داد: «لباسی که تن مقتول است برای خیاطخانۀ معروفی است که فقط افراد پولدار میتوانند از آن خرید کنند، اما لباس برای چند سال پیش است و معلوم است متوفی دیگر استطاعت مالی آن را ندارد لباس جدیدی از آنجا بخرد، اما آنقدر هم مفلس نشده که برای نان شبش همین لباس را هم بفروشد...»
احمدشاه خود را با آن جسد مقایسه میکرد و میگفت: «حکایت من و این رولزرویس همین است. هر کس مرا با این رولزرویس ببیند، میفهمد زمانی آنقدر ثروتمند بودهام که میتوانستهام رولزرویس بخرم، اما چون رولزرویسم قدیمی است معلوم است دیگر استطاعت مالی ندارم مدل جدید آن را بگیرم، اما آنقدر هم مفلوک نشدهام که آن را بفروشم.»
امروز این دقیقاً حال و روز بیشتر ایرانیان است؛ به ویژه طبقۀ متوسط که زمانی تونسته بود دارایی اندکی به دست آورد. دور از جان شما که میخوانید، مانند آقای مقتول داستان شرلوک هولمز یا همین احمدشاه خودمان شدهایم. آنچه احمدشاه در مورد خود میگفت، این روزها در مورد همۀ ما صدق میکند. وقتی میبینیم کسی ماشین دارد، میفهمیم زمانی آنقدر پولدار بوده که میتوانسته ماشین بخرد! اما دیگر استطاعت عوض کردن همان ماشین را (حتی اگر پراید باشد) ندارد، اما همینکه آن ماشین را دارد، یعنی هنوز انقدر مفلس نشده که به خاطر هزینۀ نگهداری ماشین و پر کردن جیب خالی همان را هم بفروشد. در مورد خانه دیگر حرفی نمیزنم که هر مترمربعش، همین حوالی جنوبشهر که من زندگی میکنم، قیمت روزلرویس احمدشاه شده! البته ماشین و خانه و اینجور چیزهای لوکس و اشرافی به وَجناتِ بندۀ میرزابنویس حقیر که نمیخورد؛ راستش را بخواهید چند وقتی است وضع آن جسد داستان شرلوک هولمز را حتی در مورد چیزهای پیشپاافتادهای مثل اُدکلان دارم! با خودم میگویم، زمانی آنقدر ثروتمند بودهام که فلان ادکلان را میخریدهام، اما دیگر استطاعت خرید جایگزینش را ندارم، برای همین با تهماندۀ ادکلان مانند خاکستر مردگان برخورد میکنم. در جایی دور از دسترس میگذارم و فقط از دور به آن ادای احترام میکنم.
این است که میگویم شدهایم «ملت احمدشاهی». البته شباهتهامان به احمدخان بیش از اینهاست. ما هم مانند او از ایران تبعید شدهایم، البته با این تفاوت که چون مانند آن ذات همایونی استطاعت زندگی خارج از ایران و خرید بلیت هواپیما و اینجور رویاهای ملوکانه را نداریم، ترجیح دادیم دوران تبعیدمان را همینجا در ایران بگذرانیم و همینجا در اندورنی آپارتمان اجارهای خودمان قبلۀ عالم باشیم. شباهت دیگر ما به احمدخان این است که او خلع قدرت شده بود، درست عین ما. شباهت دیگرمان به او این است که او دلش را به آن رولزرویس خوش کرده بود، ما هم هر یک دلمان را به لکنتهای که برایمان مانده خوش کردهایم و به زندگی در مرحلۀ مخلوعِ معزولِ تبعیدیِ بیاُدکلان بسنده میکنیم. زنده باد زندگی احمدشاهانه!
پینوشت:
ماجرای رولزرویس احمد شاه را در کتاب «زندگی پرماجرای رضاشاه»، نوشتۀ اسکندر دلدم، خواندم.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
زیلینک
محمدرضا عالیپیام_هالو
شاعر و طنزپرداز منتقد، فیلمساز
👍1
داستان نجار و دو برادر
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح درب خانه ی برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:
در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. !!
✅ نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
راستی، تا به حال برای چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزانمون حصار کشیدیم !؟
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح درب خانه ی برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:
در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. !!
✅ نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
راستی، تا به حال برای چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزانمون حصار کشیدیم !؟
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
زیلینک
محمدرضا عالیپیام_هالو
شاعر و طنزپرداز منتقد، فیلمساز
🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اخبار امروز آزادشهر و گاليكش
در هفته گذشته اكثر علماى مدرسه دينى را به دادگاه ويژه روحانيت و دفتر رهبرى برده اند تا جلوى حمايتشان را از مولوى محمد حسين گرگيچ بگيرند
در مسجد جامع آزادشهر براى هفته چهارم نماز جمعه برگزار نشد و مردم فُرادى نماز خواندند
مولوى مشعوف امامت جمعه مسجد آزاد شهر را نپذيرفته و نظام همچنان بدنبال گزينه ديگرى مى گردد
بعد از مراسم حمايت مردم از مولانا گرگيچ در هفته گذشته صدها تن از مردم را شناسايى كرده اند و تلفنى تهديد شان نموده اند كه حق شركت در نماز مسجد گاليكش را در نزديكى خانه مولوى گرگيچ نداريد
مولوى گرگيچ در لايو دو روز قبلش ضمن تشكر از مردم و طرح مسائل مهمى از وقايع اخير از مردم خواست كه آرامششان را حفظ نمايند
با اين وجود امروز جمعه هم با وجود قطع اينترنت متطقه شاهد حضور هزاران تن از مردم از در خانه ايشان تا مسجد گاليكش و شركتشان در نماز جمعه بوديم و همچنين با همين شور تا درب منزلشان همراهى نمودند
نظام براى اينكه احساسات مردم تحريك نشود از حضور نيروهاى ويژه امنيتى در منطقه پرهيز كرد اما در اطراف خانه مولانا آنتن شنود و دوربين هايى جهت كنترل قرار داده است .
اما مردم مى گويند تا مولوى گرگيچ مجددا در نماز جمعه آزادشهر امامت ندهند به اعتراضات ادامه خواهند داد
مسئولان وعده داده اند سه شنبه هيئتى از تهران براى حل بحران و ميانجيگرى خواهد آمد
گويا آخوند نورمفيدى سلطان جنگل خوار بهمراه تعدادى از شركايش به دفتر رهبرى و اطلاعات سپاه احضار شده اند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
در هفته گذشته اكثر علماى مدرسه دينى را به دادگاه ويژه روحانيت و دفتر رهبرى برده اند تا جلوى حمايتشان را از مولوى محمد حسين گرگيچ بگيرند
در مسجد جامع آزادشهر براى هفته چهارم نماز جمعه برگزار نشد و مردم فُرادى نماز خواندند
مولوى مشعوف امامت جمعه مسجد آزاد شهر را نپذيرفته و نظام همچنان بدنبال گزينه ديگرى مى گردد
بعد از مراسم حمايت مردم از مولانا گرگيچ در هفته گذشته صدها تن از مردم را شناسايى كرده اند و تلفنى تهديد شان نموده اند كه حق شركت در نماز مسجد گاليكش را در نزديكى خانه مولوى گرگيچ نداريد
مولوى گرگيچ در لايو دو روز قبلش ضمن تشكر از مردم و طرح مسائل مهمى از وقايع اخير از مردم خواست كه آرامششان را حفظ نمايند
با اين وجود امروز جمعه هم با وجود قطع اينترنت متطقه شاهد حضور هزاران تن از مردم از در خانه ايشان تا مسجد گاليكش و شركتشان در نماز جمعه بوديم و همچنين با همين شور تا درب منزلشان همراهى نمودند
نظام براى اينكه احساسات مردم تحريك نشود از حضور نيروهاى ويژه امنيتى در منطقه پرهيز كرد اما در اطراف خانه مولانا آنتن شنود و دوربين هايى جهت كنترل قرار داده است .
اما مردم مى گويند تا مولوى گرگيچ مجددا در نماز جمعه آزادشهر امامت ندهند به اعتراضات ادامه خواهند داد
مسئولان وعده داده اند سه شنبه هيئتى از تهران براى حل بحران و ميانجيگرى خواهد آمد
گويا آخوند نورمفيدى سلطان جنگل خوار بهمراه تعدادى از شركايش به دفتر رهبرى و اطلاعات سپاه احضار شده اند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
زیلینک
محمدرضا عالیپیام_هالو
شاعر و طنزپرداز منتقد، فیلمساز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توهین مداح ولایت به مقدسات اهل سنت و نام بردن مولوی گرگیچ همراه با الفاظ زشت و توهینآمیز توسط مداح ولایت.
اینها دستی دستی دارند جنگ شیعه سنی راه میاندازند و متوجه عواقبش هم نیستند.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
اینها دستی دستی دارند جنگ شیعه سنی راه میاندازند و متوجه عواقبش هم نیستند.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo