شب نشيني هالو
27.4K subscribers
18.2K photos
32.5K videos
227 files
40.4K links
اينجا برای اشتراك مطالب جالبی‌ست كه دوستان برايم می‌فرستند
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفل‌ها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جناب سرهنگ کورش بازیار باسیلی دین خود را به معلمش ادا کرد
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
🌹 دی‌ ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی‌ به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی‌ ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیل‌کرده‌ ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی‌ پولدار بودند، پولی‌ که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی‌ می‌کنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی‌ که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی‌ خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی‌ نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یك 📕دانشگاه📗اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچه‌هایی‌ که نداریم و می‌تونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی‌ در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی‌ بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو می‌خوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی‌ فاصله داره تا شهر." ولی‌ مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو می‌خوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی‌ از دیوار‌ها بود. کسی‌ تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی‌ اتفاق‌ها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی‌ هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی‌، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظه‌ای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی‌ از زیباترین، مجهزترین دانشگاه‌های ایران. شامل دانشکده‌های مختلف تقریبا در تمامی‌ رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی‌ از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی‌ تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی‌ افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی‌ میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی‌ به اون داده نشد. ولی‌ او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکده‌های مختلف یکی‌ بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی‌ بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی‌ هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشته‌های مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی‌ حتی نمی‌دونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی‌ رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی‌ کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاش‌ها و کاری که کرده ‌اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پله‌ها بالا رفتند. هیچ سخنرانی‌ نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی‌ قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند .

روحشان شاد، قهرمانان واقعى و بى ادعا.

😀😎پست از كسرى پاد.
— with Parvin Ghafouri.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمی‌دانم نظر خودشه یا داره نقل قول می‌کنه
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
ببینید کی داره می‌گه
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صف اولی‌ها فکر کنم اولی که روحانی اومد سر کار خونده شد، ولی هر چی هست ثابت می‌کنه می‌دونن و خودشونو زدن به خریت
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خوشم میاد یکی یکی دارن پوست میندازن
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه چوب بی‌سیاستی‌مان را خورده‌ایم

👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
لعنت بر دروغ های فرهنگی, لعنت بر فرهنگ دروغ
.
صبح یک روز در سال ۵۹ ناگهان حزب اللهی ها و بسیجی های دانشگاه درِ دانشگاه ها را بسته و از ورود دانشجوها جلو گیری کردند (با هماهنگی سراسری و هماهنگی انجمن اسلامی) و گفتند این دانشگاهها اسلامی نیست باید پاکسازی و اسلامی شود (اسمش را گذاشته بودن انقلاب فرهنگی) .
همه دانشگاه ها تعطیل شد نه یک روز دو روز که چهار سال. در این مدت بیشتر اساتید نخبه و دانشمند رفتند به اروپا و کانادا .
دانشجو ها هم حدود یک سومشان یا ازدواج کردند ،یا مشغول شغلی و حرفه ای شدن یا... یک عده زیادی هم به جرم فعالیت سیاسی ضد حکومت جدید یا اعدام شدند یا به زندانهای طویلالمدت رفتند یا اصلا تصفیه شدند به این بهانه که خلاصه طرفدار آقای خمینی نیستند. وقتی که بعد از سه چهار سال تعطیلی، سرانجام دانشگاه ها باز شدند برای قبول شدن تنها درس خواندن کافی نبود.دانش آموز باید غیر کنکور در تحقیقات محلی هم قبول می شد تا بتواند وارد دانشگاه بشود.😢

یک مرد ریشو با پیراهن بلندی که روی شلوار انداخته بود به سراغ همسایه ها می رفت تا مطمئن بشود که نماز می خوانید و لباستان اسلامی است
و زن همسایه را دید نمی زنید
و حجابتان کامل است و موسیقی حرام گوش نمی کنید و اهل گروهک ها نیستید و از این حرف ها...

همین شد که از کلاس اول دبیرستان شما در خانه و به توصیه ی والدین تمرین دروغ و ریا میکردید.

تمرین نماز خواندن الکی، ریش گذاشتن الکی، لباس پوشیدن الکی و زندگی کردن الکی...

سهمیه ها هم بودند مثل سهمیه بسیج و ....انواع سهمیه ها.کافی بود خودت را توی یکی از سهمیه ها جا کنی.خیلی هم‌سخت نبود.
حتی دیگر زشت هم نبود.
کافی بود کمی دروغ بگویی و نمایش بدهی... عادی بود... پذیرفته شده بود..
😞جوانمردی و صداقت کم کم مرد

با همه ی اینها مشکل دیگری هم در کار بود:همسایه ای که از سر حسادت یا دشمنی یا بدجنسی و یا هر انگیزه ی دیگری در مورد شما بدگویی می کرد تا آینده تان به فنا برود.و حاصل چندین سال درس خواندنت دود شود و هوا رود

اینجا بود که اگر قبول نمی شدید به تمام همسایه ها مشکوک می شدید و دیگران را به چشم دشمن و بدخواه می دیدید.

ما دروغ و نمایش و دشمنی را آنقدر تمرین و زندگی می کردیم که برایمان کاملا عادی شد و در وجودمان باقی ماند و جزیی از هست و بودمان شد.
دیگر نمی دانستیم خود واقعی مان چیست؟.
چه چیز دروغ است و چه چیز واقعی... مرز میان واقعیت و دروغ از بین رفت.

حتی در خانه.
حتی در خلوت...
انگار همه چیز ساختگی شده بود
حتی حقیقت.

در چنین جوی و فرهنگی افرادی مثل خاوری ها پرورش یافتند و کم هم نبودند

۲.از همان روزهای اول تحریم شدیم.
اسمش البته محاصره اقتصادی بود.
همه چیز کوپنی بود.
همه چیز بازار سیاه داشت.
عادت کردیم که توی صف بایستیم.با همدیگر کتک کاری کنیم. فروشنده را نفرین کنیم و برای خریدن شامپو داروگر تخم مرغی دنبال پارتی و آشنا بگردیم.
رادیو و آقای خمینی شعار خودکفایی می داد و ما شامپو تخم مرغی تقلبی را به چند برابر قیمت می خریدیم.

دیگر بازار سیاه و پارتی و صف و سهمیه، جزیی از سازوکار بودن ما شد.انگار همه ی راه های اصلی از بین رفته بودند و ما همواره دنبال راه میانبر و کوره راه و‌ در پشتی بودیم.

حالا بعد از سالها، این‌شیوه ی زندگی، این نحوه ی دیدن و فهمیدن، این روش حل مسئله، تمام بودن ما را در بر گرفته و در هر معضل و بحران و بلایی خودش را نشان می دهد.

مثلا همین کرونا را ببینید:
ساختن کرونایاب مستعان و چندین نوع واکسن تخیلی و تولید داروهای صددرصد موثر شیمیایی و گیاهی و طب اسلامی و دمنوش معجزه آسا و دورهمی های یواشکی و سفرهای ممنوع و عزاداری های بغل به بغل و سفر به ارمنستان برای واکسن و کتک کاری در بیمارستان برای تخت خالی و فحش دادن به داروخانه چی و دنبال آشنا گشتن برای سرم و چندین برابر خریدن داروها و واکسن های تقلبی و ایستادن در صف گورستان و...

حاصل همان دانشگاه و همان انقلاب فرهنگی و همان تلاش برای خودکفایی، همان طریقه ی زندگی کردن است.
انگار پذیرفته ایم که هیچ حقیقتی در کار نیست و همه چیز آمیزه ی دروغ و نمایش و تخیل است

تنها مرگ است که همچنان واقعیت دارد. و سخت سرگرم کار است.

✍️بهرام کاویانی / سالهای_جهنمی
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱۸ - چگونه انسان غول شد نوشتۀ ایلین-سِگال بخش هجدهم - مترجم آذر…
https://zil.ink/Mrhalloo
نام کتاب : چگونه انسان غول شد
نویسنده : م. ایلین و ی. سگال
مترجم: آذر آریان پور
انتشارات : سیمرغ
سال انتشار : 1347
گویش : ح. پرهام
ادیت فنی: گ.جاسمی و ح. عزت نژاد
موضوع : داستان تکامل انسان

کانال اشعار هالو
@mrhallo
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
خرید از هالو
@halloo_gram

#هر_شب_با_كتاب
#سهم_کتاب
#کتاب_صوتی

#کتابخانه_هالو

https://zil.ink/Mrhalloo
ناصر حسن پور افسر نیروی انتظامی یاسوج از فقر کلیه خودش را بفروش گذاشت

اولویت رژیم آخوندی سوریه عراق لبنان وبقای رژیم است

همه فروشنده شدیم مادر تن خود را و پدر کلیه اش را...
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا آخوندها با دیدن این صحنه تحریک نمی شوند!؟ او هم دختر است او هم موهای بلندش را بافته و نپوشانده...
پس چرا از دیدن این صحنه رگ غیرت شان باد نمی کند

آخوندها اگر ذره ای غیرت و شرف داشتند بجای تحریک پذیری دائم با چهره زنان باید با دیدن این صحنه تکان دهنده لحظه ای آرام و قرار نداشته و از فرط شرمساری می مردند.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/mrhalloo