شب نشيني هالو
28K subscribers
17.8K photos
31.9K videos
224 files
39.5K links
اينجا برای اشتراك مطالب جالبی‌ست كه دوستان برايم می‌فرستند
اشعار @mrhallo
اینستاگرام هالو@mrhalloo
تماس با هالو : @Mr_halloo
خرید آثار هالو(کتاب/صوتی/تصویری/محفل‌ها) وآثاردوستان در@halloo_gram
خرید آمازون
https://www.amazon.com/author/mr.halloo
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این حرف‌ها مال بعد انتخاباته ولش کن
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👍1
😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀
یه بابایی تعریف میکرد
30 سال پیش خواستم برم شیراز . رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم. صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه تپل و شیرین 3 یا 4 ساله داشتند.
اتوبوس راه افتاد.
16 ساعت راه بود.
طی راه بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید.
چندبار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید. دست بچه یه کاکائو
که نمیخوردش، تو دالی بازی یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم؛ بچه کمی خندید.
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت:
ببین؛ بالاخره کاکائو را خورد.
دیدم پدرومادرش خوشحالند؛ گفتم
بذار بیشتر خوشحال بشند.

خلاصه 3 تا کاکائو را کم کم از دست بچه یواشکی گاز زدم و بچه هم میخندید.

مدتی بعد خسته شدم.
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم که یهو ای وای..
مردم از دل پیچه، دل و روده ام اومد تو دهنم، سرگیجه داشتم، داشتم میترکیدم.

دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غرغر تو یه کافه ایستاد.
عین سوپرمن پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم.

برگشتم و از راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.

اتوبوس راه افتاد، هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که دل پیچه شروع شد.
طوری شده بود که
صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .از درد میخواستم داد بزنم‌. چه دل پیچه وحشتناکی، تموم بدنم را میکشیدند، مردم خدا....

دویدم پیش راننده و با التماس وضعیتم را گفتم.

راننده اومد اعتراض کنه که وضعیتم رو فهمید و زد بغل جاده و گفت: بدو داداش

پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس وتشکر کردم.

از درد داشتم میمردم.
دهنم خشک شده بود و چشمام سیاهی میرفت.

رفتم روی صندلی نشستم.
گفتم چرا اینجوری شدم؟
غذای فاسد که نخورده بودم!

دیدم دست بچه باز کاکائو هست.
از پدر بچه پرسیدم :
بچه تون کاکائو خیلی میخوره؟
پدرش گفت: نه، کاکائو براش بده. مادرش گفت:
حقیقت بچه مون یبوست داره، روی کاکائو مسهل مالیدم تا شاید افاقه کنه؛
تا حالام دو سه تا هم خورده ولی بی فایده بوده!

من بدبخت خواستم ادامه بدم که یهو درد مجدداً اومد. میخواستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم، رفتم پیش راننده؛ راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه ماشین که شخصی نیست.
برو بشین!
مونده بودم بین درد و خجالت.
یه فکری کردم؛ برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : من هم یبوست دارم، میشه به من هم کاکائو بدید؟

3 تا کاکائو مسهلی گرفتم
و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم:
عزیز چرا داد میزنی؟ نوکرتم، فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست، معذرت میخوام.
بیا و دهنت را شیرین کن‌!

راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود گفت ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی!
خلاصه 3 تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم.

10 دقیقه نشده بود که راننده صدام کرد و گفت:
داداش؛ جون بچه ات چی به خورد من دادی؟
ترکیدم!

داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت:
بریم پایین......

خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت: بریم رفیق!

مسافرها هم اعتراض که میکردند راننده میگفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد توی جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره!
ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند.

*این را عرض کردم که بدانید برای رفع هر مشکلی مسئولش باید همدرد مردم باشه تا حس کنه طرف چی میکشه...*
😂😂
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فریدون مشیری
سحر شو
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
مجذوبان نور:
زندان بى‌دیوار




موضوع را با گزارشی که سال‌ها پیش در مورد جنگ کره منتشر شد آغاز می‌کنیم:

«بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعد‌ها به سِمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده‌ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار داد. نزدیک به ۱۰۰۰ نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین‌المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می‌شد. از هیچ یک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد و با این حال بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می‌مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی‌کردند. بسیاری از آن‌ها شب می‌خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی‌شدند. آنهایی که زنده مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی‌کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می‌ریختند.

دلیلِ این رویداد، سال‌ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه‌ی تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: در این اردوگاه، فقط نامه‌هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان مى‌رسید. نامه‌های مثبت و امیدبخش به زندانى تحویل نمی‌شدند. هر روز از زندانیان می‌خواستند در حضور جمع، خاطره‌ی خیانت به دوستانشان را تعریف کنند، یا از خدمتى که می‌توانستند به دوستانشان بکنند اما دریغ کرده بودند، بگویند. هر کس که جاسوسیِ سایر زندانیان را می‌کرد، سیگار جایزه می‌گرفت، اما کسی که جاسوسی‌اش را کرده بودند ابداََ تنبیه نمی‌شد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه - که خطری هم برای دوستانشان نداشت - عادت کرده بودند». تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه‌ی مرگ رسانده است. با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می‌رفت. با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می‌شد و خود را انسانی پست می‌یافتند. با تعریف خیانت‌ها، اعتبار آن‌ها نزد هم‌گروهی‌ها از بین می‌رفت و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه‌ی زندگی، و مرگ‌های خاموش کافی بود. این سبک شکنجه، شکنجه‌ی خاموش نامیده می‌شود».

احتمالاََ، شکنجه‌ی خاموشى که بر این سربازان اسیر اعمال مى‌شده نه براى اعتراف، که ابزارى براى از بین بردن انگیزه‌ی فرار، کنترل آنان و پیشگیری از شورش بوده است. شکنجه‌گران کره‌ای به حتم به قبح فعل خویش واقف بوده‌اند، اما هدفِ پیروزی در جنگ برایشان توجیه‌گر رفتارشان بوده است

بعضی از نظامات فکری و سیاسی، گاهی به شکل کلان و گسترده با ایجاد و اتخاذ چنین روش‌هایی، ذهن پیروان خود یا مردم را به اردوگاه اسیران جنگی و جامعه‌ی زیر سیطره‌ی خود را به زندانی بزرگ مبدل می‌کنند و‌‌ همان رفتار سربازان کره‌ای را در اسارتگاه، به کل جامعه تعمیم می‌دهند. افراد تبدیل به شکنجه گرانى بی‌رحم می‌شوند که برای دستیابی به اهدافی موهوم دست به کشتار مردم و حتی نابودی خویش می‌زنند. در این قالب‌های فکری، انسان‌ها همچون موم در قالب مکتب ریخته مى‌شوند.

در اسلام، سَلَفی‌ها و دو گروه داعش و القاعده به رهبری بن‌لادن و ابوبکر بغدادی در افغانستان و عراق، مائویست‌ها و گروه خمرهای سرخ به رهبری پل‌پوت در کامبوج و کمونیست‌ها در کره‌ی شمالی و... نمونه‌های عینی این‌گونه تفکرات هستند.

در این کشور‌ها، حتی گاهی جنگی در کار نیست و دشمن حمله نکرده است و اساساً دشمنی در کار نیست و اگر هست خیالی و توهمی است، اما جامعه به جامعه‌اى جنگ‌زده تبدیل مى‌شود. یا حکومت نظامی است یا شبه آن. رفتار با مردم به‌سان سربازانِ دشمن است. پنداری چون دسترسی به سربازان دشمن نیست، مردم را دشمن گرفته‌اند. شکنجه‌اى در کار نیست اما آثار شکنجه بر پیکر رفتار، گفتار و افکار مردم دیده می‌شود. دیوار و سیم‌ خارداری که نشانه‌ای از اسارتگاه باشد نیست، اما مردم احساس اسارت و زندانی بودن می‌کنند. گاهی حتی ظلم و زور‌گویی هم نیست، اما مردمان بی‌جهت هراسان و مظلومند و بی‌دلیل چاپلوسی را پیشه کرده‌اند. احترام و محبت وجود ندارد و همه از هم می‌ترسند. شادی را فراموش کرده‌اند. گویی خمیره‌ی اذهان افراد با غمی بی‌معنا عجین شده است. افکار عمومی متصل در رسانه‌ها خبرهای یأس‌آور، همچون مرگ، جنگ، تشییع جنازه، کشتار، بمب‌گذاری، انتحار و... مى‌شنود و مى‌بیند. زیبایی‌ها دیده نمی‌شود و جایِ خود را به زشتی‌ها داده است. گدایی می‌کنند تا گدا نشوند. همگان دست بر سر دارند تا کلاهشان را باد نبرد. کسی برای کسی دل نمی‌سوزاند و همه دلسوز خویشند. صدایى از حلقومی بلند نمی‌شود اما همه مخالفند. اعتراضی نمی‌شود اما همه معترضند. اگر کسی دزدی کرد با او مخالفت می‌کنند اما نه به این علت که دزدی را فعلی زشت می‌دانند، بلکه چون خودشان نتوانسته‌اند دزدی کنند با دزد مخالف مى‌شوند. همه منتظر خبری هستند اما از اخبار بیزارند.
منتظر منجى هستند اما حکومت‌ها منجى‌هاشان را بى‌چهره و نامرئى تصویر کرده‌اند. از همین رو چهره‌ی منجى را نمى‌شناسند و مادامى که ظهور کند، او را به‌عنوان مجرم و مخل نظم و امنیت زندانى مى‌کنند و بر دار مى‌برند. تعریف از نظم با اتوریته‌اى که برایشان طراحى شده است قاطى مى‌شود و ناخواسته به سربازانى تبدیل مى‌شوند که مى‌کُشند اما احساس جنایت نمى‌کنند. طبیعت و تاریخ را از بین مى‌برند اما احساس عذاب نمى‌کنند. چون برده‌ای در خدمت یک سلیقه و نگرش خاص از یک مکتب فکری در مى‌آیند و در برابر برده‌دار و صاحبِ خود پرسشی نمی‌کنند، احساس آزادى را در مرگ می‌بینند، و مى‌میرند به خیال اینکه به بهشت مى‌روند.

افسوس و صد افسوس که یگانه راه نیل چنین جوامعى به بهشتِ آرمانی‌شان، تبدیل کردنِ دنیا به جهنم است.
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
12 - 1 خاطرات لیدی شیل فصل دوازدهم بخش یکم - نوشته لیدی مری شیل…
t.me/mrhallo
#خاطرات_لیدی_شیل
همسر وزیر مختار انگلیس در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه
ترجمه: حسین ابوترابیان
نشر نو

گویش: ح. #پرهام
ادیت و فنی: گ. جاسمی، ح. عزت نژاد
#کتاب_صوتی
#لیدی_شیل
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
12 - 2 خاطرات لیدی شیل فصل دوازدهم بخش دوم - نوشته لیدی مری شیل…
t.me/mrhallo
#خاطرات_لیدی_شیل
همسر وزیر مختار انگلیس در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه
ترجمه: حسین ابوترابیان
نشر نو

گویش: ح. #پرهام
ادیت و فنی: گ. جاسمی، ح. عزت نژاد
#کتاب_صوتی
#لیدی_شیل
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رو که نیست، سنگ پای قزوینه
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ها هنوز در خانه خریداری شده مستقر نشدن چنین جنایاتی مرتکب شدن، وای به روزی که احساس مالکیت هم داشته باشند!!!!👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دعوا و کتک کاری در صف گوشت
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فلسفه حرمت گوشت خوک، بی‌غیرتی خوکه
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نتیجه منطقی:
تا قبل از ساخته شدن مسجد جمکران احتمالن امام زمان نماز صبح نمی‌خونده
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
Audio
این آخوندها چیزهایی کردن تو کله مردم که خودشونم نمیتونن درش بیارن
حتمن گوش کنید
#آخوند
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
انقلاب که کردنی بود وضعمون این شد !








وای به حال رای ، که دادنیه !!!
😂😂😂😂😂😂
👇
شب نشینی هالو
https://zil.ink/Mrhalloo
👍1