پنلافی هم از اون دخترای قوی و سرکشه که با اینکه زخمای زیادی رو با خودش حمل میکنه؛
ولی از یجایی به بعد نمیذاره هیچکس بهش زور بگه و حق خودش رومیگیره👀 . .
ولی از یجایی به بعد نمیذاره هیچکس بهش زور بگه و حق خودش رومیگیره👀 . .
الیبوک کتابفروش فرفری🫐
Video message
علاوه بر همه اینا ظاهرشم خیلی خاصه و از اون دسته کتابای "از هر طرف بذارمش قشنگه" هست!😌✨
قرمزی لبه هاش یجوری خوشگله که نمیدونم چی بگم خودتون ببینید
Forwarded from ناشناس کتابفروشیِ الی بوک☁️✧
اره یادمونههه😭😭😭✨یعنی چییی منتظر معرفییی امروزممم😭 ببینم چیشدههه
افرین واقعا افرینننن خیلی حافظه های خوبی دارید؛
اما اگر از معرفی دیروز جا موندید میتونید با یه کلیک از « اینجا » بخونیدش که بعدش بریم سراغ معرفی امروزمون❤️
اما اگر از معرفی دیروز جا موندید میتونید با یه کلیک از « اینجا » بخونیدش که بعدش بریم سراغ معرفی امروزمون
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Castle
Halsey
قبلشم این اهنگ هالزی رو پلی کنید که قشنگ بریم توی وایب داستان😶🌫️ . . نظرتون چیه؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز دوم کتابِ؛ از خون و خاکسترمن پنلافی یا همون پاپیام . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز دوم کتابِ؛ از خون و خاکسترهنوز توی اتاق هاک مونده بودم و جلوی نزدیک شدنش رو نمیگرفتم. خودش هم هنوز پیشم بود و نمیفهمیدم چرا.
ازم پرسید میتونه نقابم رو برداره یا نه، جواب منفی بهش دادم:(((
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز دوم کتابِ؛ از خون و خاکسترشنلم رو کنار زد و لمسش روی یقهام موجی از احساسات توی دلم انداخت حسی شدید و ناشناخته که تمام بدنم رو به لرزه میانداخت.
هاک ازم پرسید ازش چی میخوام. پرسیدم چرا باید این کارها رو برای کسی بکنه که نمیشناسه. جوابش این بود که فعلاً جایی نداره و من کنجکاوش کردم؛ چیزی که به گفتهی خودش خیلی کم پیش میاومد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز دوم کتابِ؛ از خون و خاکسترچشمم به دو جام کنار کاناپه افتاد و ازش پرسیدم قبل از من با کسی بوده یا نه.
اول گفت سؤال شخصی و بیربطیه، اما وقتی جواب داد، توضیح داد که با یک دوست قدیمی بوده؛
خیالم راحت شد و باور کردم راست میگه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز دوم کتابِ؛ از خون و خاکسترگفت چیزی که میخواد اینه که نقابم رو برداره؛ چون میخواد واقعاً منو ببینه. لمسش دوباره تنم رو به واکنش واداشت و ازم خواست اجازه بدم نقابم رو برداره
تا اون لحظه هیچوقت بابت زخمهای روی شکم و رانهام خجالت نکشیده بودم؛ اون زخمها یادآور چیزهایی بودن که ازشون جون سالم بهدر برده بودم.
اما برای اولینبار به این فکر کردم که اگر هاک اونها رو ببینه، ممکنه نگاهش به من عوض بشه و دستش رو با ترس پس بکشه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM