بالا، اشراف و حاکمان زندگی میکنن؛
پایین، دنیای زیرینه؛
و درست بین این دو دنیا دو نفر قرار نیست فقط با یکدیگه آشنا بشن؛ قرارِ سرنوشتشون به هم گره بخوره . . .💚
جایی که جادو، حکومت و انرژی مقدس در اختیار قدرتمندانه.
پایین، دنیای زیرینه؛
جایی پر از دزد و مزدور و شکارچی و آدمهایی که برای زنده موندن، هر کاری میکنن.
و درست بین این دو دنیا دو نفر قرار نیست فقط با یکدیگه آشنا بشن؛ قرارِ سرنوشتشون به هم گره بخوره . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور من رنم؛ هفده سالمه و بیشتر عمرم رو روی صحنه گذروندم . . .
روی طناب راه رفتم،پشتک زدم،نقاب پوشیدم، نوازندگی کردم و برای بچههای قبیله نمایش اجرا کردم. مردم فکر میکنن زندگی یک آکروبات باید پر از هیجان باشه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور خاله همیشه میگفت: رن، فقط معمولی باش. و من واقعاً تلاش میکردم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور همهچیز از یک اجرا شروع شد. فقط میخواستم برای چند ثانیه جمعیت رو شگفتزده کنم. اما وقتی قدرت از کنترل من خارج شد، دیگه هیچچیز مثل قبل نبود. بعد از اون، خاله اجازه نداد دوباره روی صحنه برم. . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور میخواست ازم محافظت کنه. ولی وقتی یک دیو به روستا حمله کرد و خانوادهام زخمی شدن؛ دیگه نتونستم فقط تماشا کنم این بار خودم انتخاب کردم از اون نور استفاده کنم.
. . و شاید همون لحظه، بزرگترین اشتباه زندگیام رو انجام دادم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور بعد از اون مجبور شدیم روستا رو ترک کنیم. اما من زودتر از بقیه راه افتادم. دایی کوچیکه بهشدت زخمی شده بود و درمانگر فقط سه هفته براش وقت تعیین کرده بود.
توی خونش جرقههای آبی پیدا شده بود. من نمیدونستم چه چیزی باعث این اتفاق شده. فقط میدونستم باید جوابش رو پیدا کنم. و نمیدونستم جواب، خیلی دورتر از چیزی که فکر میکردم منتظرمه. . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی کتابِ دنیای شناور وسط کوهستان، پسر زخمیای رو پیدا کردم. سیاهپوش. بیهوش . . .
و با خالکوبیای که میگفت به ارتش سارنیا تعلق داره. باید میرفتم. واقعاً باید همونجا رهاش میکردم. اما وقتی دستم رو روی زخمش گذاشتم تا خونریزی رو بند بیارم؛ یه چیز دیدم که نباید میدیدم.
خونش آبی بود. و اون پسر، سانهو بود. شمشیرزنی که گذشتهش رو به یاد نمیآورد و دنبال برادری میگشت که دو سال بود گمشده بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
حالا بذارین یکم از خودِ این دنیای عجیب و قشنگ رو ببینیم. ☁️📖
«دنیای شناور
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
حالا بریم سراغ خود کتاب و چیزی که این کمپین رو جذابترش میکنه. 👀
دنیای شناور | Axie Oh
فانتزی/ عاشقانه/ اسیایی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓6
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
۱۷ هدیه برای الی بوکیایی که از فروش ویژه کتاب خوشگلمون جا موندن👀
🔥3🍓1😭1
وقتشه این بوم باکس هدیه رو باهم انباکس 🎁📚کنیم، موافقید؟ . .
😭7🔥2🍓2