معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولامن جاناتان راکر هستم؛ برای یه ماموریت کاری راهی ترانسیلویا شدم، موکلم مردی اشرافی به نام کنت دراکولاست. کافیه چند تا سند برای خرید املاک براش اماده کنم . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولااز محلی ها درمورد کنت پرسیدم . .
یسریا صلیب بهم دادن و یسریا میترسیدن !
به نظرم همش خرافات اومد تا اینکه شب شد و یه کالسکه از طرف کنت اومد تا من رو به قلعهش ببره؛ . . هرچی بیشتر میریم خلوت تر میشه، توی دو طرف مسیر جنگل های سیاه خودنمایی میکنن و گرگ ها از دور زوزه میکشن،
حتی کالسکه چی رفتار عجیبی داره، انگار از یه چیزی ترسیده “ تا اینکه قلعهی کنت توی تاریکی ظاهر میشه “
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. از محلی ها درمورد کنت پرسیدم . .
یه قلعهی خیلی بزرگ و عظیم توی تاریکی بود، دیوارهای سنگی بزرگ داشت و پنجره هاش مثل حفره های سیاه به نظر میرسیدن . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. چندبار در زدم ولی هیچی به هیچی
بعد یهو دروازه باز شد و یه مرد اونجا به استقبالم اومد، چشماش عجیب بودن،تیز، نافذ و سنگین . .
دستم رو که گرفت قدرت زیادی رو احساس کردم و بعد خودش رو معرفی کرد:
رفتارش کاملا مودبانه بود و من رؤ مثل یه مهمون واقعی دعوت کرد داخل خونه . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. اما همه چیز درمورد این قلعه عجیبه . .
هیچکس اینجا نیست، دراکولا خودش غذا اماده میکنه، درهارو باز و بسته میکنه، و من هیچوقت در طول روز نمیبینمش؛ ولی روزهای بعد چیزهایی دیدم که باعث شد کمی بیشتر بترسم . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. حتی یک روز داشتم اصلاح میکردم که دراکولا پشت سرم ظاهر شد ولی تصویرش توی اینه نبود . . یا یکروز دیگه کاملا مطمئن شدم که دراکولا رو دیدم که داره از دیوار بیرونی قلعه بیرون میره
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. من توی اتاقم تنها بودم و بعد یمدت توینور مهتاب سه زن جوون دیدم که لبهای بشدت قرمز و دندون های تیز و سفید داشتن و به شکل عجیبی لبخند میزدن
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. یکی از اون ها خیلی ناگهانی و به طرزی اغوا کننده جلواومد
لحظه ای بعد نفهمیدم چطور، اما لبهاش روی گردنم بودن و دندون هاش داخل رگ هام فرو رفته بودن . . و یکیشون داشت میگفت: نگران نباشید،
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
معرفی روز اول کتابِ؛ دراکـــولا. من داشتم از هوش میرفتم و نتونستم بشنوم دیگه چی گفتن
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
این شما و این کتاب ِ؛ دراکـولا . .
اسپشال ادیشن اختصاصی برای الی بوکیها. داستانش که انقدر خفن بود، ظاهرشم که دارید میبینید دیگه اصلا نیازی به توضیح نیست!! انقدر که خفنه ادم نمیدونه چی بگه🤭
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM