ایران و هنرمندان(طیبه شادالو)
465 subscribers
8.21K photos
1.29K videos
265 files
572 links
تدریس آنلاین تمام رشته های نقاشی با طیبه شادالو
تذهیب .طراحی فرش . گچبری.طراحی های سنتی .نگارگری .مداد.مدادرنگی .آبرنگ .گواش .اکرلیک .
رنگ روغن

@Shadalou

09397874073
Download Telegram
چله علم النور2 -روز دهم
علی مقدم
💫 چله علم النور
اسرار طریق روشنایی

🏜️ جلسه دهم

رشد مدام

☀️ روان انسان از جنس عنصر آب است و باید همواره در حرکت، کندوکاو و رشد باشد.

☀️ ذهن به رشد مدام زنده است و اگر دچار سکون شود، به فساد کشیده خواهد شد.

☀️ سالک همواره در مسیر قرب خدا در حرکت است و در قلب به دنبال معشوق می‌گردد.

☀️ نام مبارک «راشد» پروردگار، امکانات رشد و شکوفایی را در مسیر زندگی انسان قرار می‌دهد.

☀️ رشد به معنای بهتر شدن است نه بزرگ شدن و با بهره‌گیری از این نام الهی، می‌توان سطح اندیشه و روان را بسیار بهبود بخشید.

☀️ سن یک پذیرش ذهنی است و با بودن در مسیر رشد، قابلیت‌های فیزیکی بدن اصلاح خواهند شد.

☀️ رشد اقتصادی بسیار نیکو و ضروری است و انسان باید در مسیر رشد مادی موفق شود تا بتواند وقت کافی برای عبادت پروردگار داشته باشد.

☀️ انسان با ایمان خود را به پروردگار می‌سپارد و می‌داند بهترین نصیب او خواهد شد.

☀️ در حالتی آرامش‌بخش تمرین را انجام دهید.

#چله_علم‌النور
#فصل_دوم


📎سایر جلسات چله علم‌النور
(فصل دوم)


@spiritual_mind
Audio
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من
این رباعی از عمر خیام نیشابوری است و مانند بسیاری از اشعار او به ناپایداری دنیا، نادانی انسان در برابر اسرار هستی و حقیقت مرگ و زندگی اشاره دارد.
معنی بیت به بیت:
"اسرار ازل را نه تو دانی و نه من"
رازهای آغازین هستی (ازل) نه برای تو آشکار است و نه برای من. ما نمی‌دانیم که جهان چگونه آغاز شده و سرنوشت آن چیست.
"وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من"
این مسئله مانند یک معماست که نه تو قادر به حل آن هستی و نه من. حقیقت این جهان و هدف آن چیزی است که از درک ما فراتر است.
"هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو"
گفت‌وگوها و بحث‌های ما درباره این دنیا و سرنوشت آن، در پشت پرده‌ای از نادانی و ابهام قرار دارد. ما فقط حدس و گمان می‌زنیم، اما به حقیقت دسترسی نداریم.
"چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من"
وقتی این پرده کنار رود (یعنی زمانی که مرگ فرا برسد و حقیقت آشکار شود)، دیگر نه تو خواهی ماند و نه من. در آن لحظه، ما دیگر وجود نخواهیم داشت تا حقیقت را درک کنیم.
توضیح و مفهوم کلی:
این شعر به محدودیت دانش بشری درباره رازهای جهان و ناپایداری زندگی اشاره دارد. خیام می‌گوید که انسان‌ها درباره اسرار هستی بسیار بحث و تفکر می‌کنند، اما هیچ‌کس حقیقت را نمی‌داند. در نهایت، زمانی که حقیقت آشکار شود، ما دیگر زنده نخواهیم بود تا آن را بفهمیم.
این نگاه فلسفی، نوعی دعوت به پذیرش نادانی بشر و لذت بردن از لحظه‌های زندگی است، چراکه در نهایت همه چیز فانی است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نمونه تدریس برای رشته های گچبری . سیمانبری . پتینه و...
آموزش آنلاین با استاد طیبه شادالو
۰۹۳۹۷۸۷۴۰۷۳
@shadalou.t
اینستاگرام
https://t.me/Shadaloo
کانال تلگرام
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فال امشب را تقدیم می کنین به سالکان
درگاه حضرت دوست
از طرف خانم الهام میری
معنای "یا راشد"
عبارت "یا راشد" از زبان عربی گرفته شده و ترکیبی است از:
"یا" (يَا): حرف ندا که برای صدا زدن یا دعا کردن به کار می‌رود.
"راشد" (رَاشِد): اسم فاعل از ریشه "رُشد" به معنی هدایت‌یافته، خردمند، و کسی که راه درست را می‌داند و دنبال می‌کند.
معانی "راشد" در زمینه‌های مختلف
از نظر لغوی:
کسی که راه درست و صحیح را در زندگی انتخاب کرده است.
فردی عاقل و هدایت‌شده.
در مفاهیم دینی و عرفانی:
"راشد" به کسی گفته می‌شود که از طرف خدا هدایت شده و در مسیر حق قدم برمی‌دارد.
در اسماء الهی، "راشد" مستقیماً یکی از نام‌های خدا ذکر نشده است، اما به خدا نسبت داده می‌شود، زیرا او هدایتگر و راهنمای حقیقی است.
در اصطلاح فقهی:
"راشد" به فرد بالغی گفته می‌شود که قدرت تشخیص و تصمیم‌گیری عاقلانه دارد و می‌تواند درست را از نادرست تشخیص دهد.
کاربرد "یا راشد"
معمولاً در دعاها برای طلب هدایت، خردمندی و راه درست از خداوند استفاده می‌شود.
گاهی برای صدا زدن کسی که نامش "راشد" باشد نیز به‌کار می‌رود.
اگر بخواهید می‌توانم بیشتر در مورد ریشه‌ی این کلمه یا کاربرد آن در ادبیات توضیح بدهم.
معنی یا راشد 👆👆👆👆
Forwarded from hamed davoudian
«دیدهٔ دوست»

"دیدهٔ ما" چون بسی علّت دروست
رو فنا کن "دیدِ خود" در "دیدِ دوست"
"دیدِ ما" را "دیدِ او" نِعمَ‌العَوَض
یابی اندر "دیدِ او"، کُلّ غَرَض
(مولانا، دفتر اول)

آدمی "دیدست" و باقی پوست است
"دید" آن است، آنکه "دیدِ دوست" است
چونکه "دیدِ دوست" نبوَد، کور به
دوست کو باقی نباشد، دور به
(مولانا، دفتر اول)

چشمی دارم همه پر از صورتِ دوست
با "دیده" مرا خوش است، چون "دوست" در "اوست"
از "دیدهٔ دوست"، فرق کردن نه نکوست
یا "دوست" به جای "دیده"، یا "دیده" خود "اوست"
(مولانا، رباعیات)

در دو "چشم من" نشین، ای آن که از من، "من"‌تری
تا قَمَر را وانمایم کز قَمَر روشن‌تری
(دیوان شمس)

"اوست" نشسته در "نظر"، من به کجا "نظر" کنم!
"اوست" گرفته "شهر دل"، من به کجا سفر بَرَم!
در هوس خیال او، همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او، نام رُخِ "قَمَر" بَرَم
(دیوان شمس)

همه عالم به "تو" می‌بینم و این نیست عجب
به که "بینم"؟ که "تویی" چشمِ مرا "بینایی"
پیش ازین گر دگری در دلِ من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دلِ من گنجایی
(فخرالدّین عراقی)

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
"چشمم" به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک "مشاهده" شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ "چشمِ" من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
(فروغی بسطامی)

من "چشم" از او چگونه توانم نگاه داشت!؟
کاوّل "نظر" به دیدنِ او "دیده‌ور" شدم
(سعدی)

در "دیدهٔ من" اَنْدَر آ، وَزْ "چَشمِ من" بِنْگَر مرا
زیرا بُرون از دیده‌ها، مَنْزِلْگَهی بُگْزیده‌ام
(دیوان شمس)

"دیدۀ تو" چون "دلم" را دیده شد
شد "دلِ نادیده"، غرقِ "دیده" شد
آینۀ کلّی تو را دیدم اَبد
دیدم اندر "چشمِ تو"، من نقشِ خَود
گفتم آخِر خویش را من یافتم
در "دو چشمش"، راهِ روشن یافتم
گفت وهمم: کان خیالِ توست هان
ذاتِ خود را از خیالِ خود بدان
نقشِ من از "چشمِ تو" آواز داد
که منم تو، تو منی در اتّحاد
کاندرین "چشمِ مُنیرِ" بی‌زوال
از حقایق راه کی یابد خیال؟
در دو چشمِ غیرِ من، تو نقشِ خَود
گر ببینی، آن خیالی دان و رَد
ز آنکه سُرمِه نیستی در می‌کَشَد
باده از تصویر شیطان می‌چَشَد
چشمشان خانه خیال است و عدم
نیست‌ها را هست بیند لاجرم
"چشم من" چون سُرمه دید از ذوالجلال
خانۀ هستی است، نه خانۀ خیال
(مولانا، دفتر دوم)

"دیدهٔ حسّی" زبونِ آفتاب
"دیدهٔ ربّانیی" جو و بیاب
تا زبون گردد به پیشِ آن "نَظَر"
شَعشَعات آفتابِ با شرَرَ
کآن "نَظَر" نوری و این ناری بّوَد
نار، پیشِ نور، بس تاری بُوَد
(مولانا، دفتر چهارم)

آن کِه او از پَردهٔ تَقْلید جَست
او به "نورِ حَق" بِبیند آنچه هست
نورِ پاکَش بی‌دَلیل و بی‌بَیان
پوست بِشْکافَد دَر آیَد در میان
ما که "باطِن‌بینِ" جُمله‌یْ کشوریم
"دل" بِبینیم و به ظاهِر نَنْگَریم
(مولانا، دفتر چهارم)

تو که زُ اصْطرلابِ دیده بِنْگَری
درجهان دیدن یَقین بَس قاصِری
تو جهان را قَدْرِ "دیده" دیده‌‌یی
کو جهان؟ سَبْلَت چرا مالیده‌یی؟
"عارفان" را "سُرمه"‌یی هست آن بِجویْ
تا که "دریا" گردد این "چَشمِ" چو جویْ
(مولانا، دفتر پنجم)

گر تو خواهی کو تو را باشد شِکَر
پَس وِرا از "چَشم عُشّاقَش" نِگَر
مَنْگَر از "چَشم خودت" آن خوب را
بین به "چَشم طالِبانْ"، مَطلوب را
چَشم خود بَربَند زان خوش‌چَشمْ تو
عارِیَت کُن چَشم از "عُشّاقِ" او
بَلْک ازو کُن عارِیَت چَشم و "نَظَر"
پَس زِ "چَشم او" به رویِ او نِگَر
تا شَوی ایمِن زِ سیریّ و مَلال
گفت کانَ اللهُ لَهْ زین ذوالْجَلال
"چَشم" او من باشم و دَست و دِلَش
تا رَهَد از مُدْبِری‌ها مُقْبِلَش
(مولانا، دفتر چهارم)

"چشمِ حس" همچون کفِ دست است و بس
نیست کف را بر همۀ او دسترس
"چشمِ دریا" دیگرست و کف دگر
کف بِهل، وز "دیدۀ دریا" نگر
جنبشِ کف‌ها ز دریا روز و شب
کف همی بینیّ و دریا نی، عجب
(مولانا، دفتر سوم)